سقراط که باشی..

سقراط که باشی مرگت تنها نیستی خودت نیست، مرگ خرد و زایش قیمومیت آسمان است بر زمین، زایشی که مامایش افلاطون است و فلسفه یوتوپیاییش، سقراط که باشی مرگت، نابودی امید نسل هاست به وسعت غرب و شرق و به درازای قرن های متمادی، کاش آن جام را سر نکشیده بودی! کاش گریخته بودی! مرگت شهادت به سخافت و صغارت عقل جمعی بود و پایانی بر دموکراسی یگانه ی آتنی.

گل‌های شرّ

حماقت، خطا، گناه، لئامت
در جان‌های ما رخنه می‌کنند و تن‌های ما را می‌فرسایند
و ما، همچو گدایانی که حشراتِ تنِ خود را پرورش می‌دهند،
پشیمانی‌های مهربانِ خود را می‌پروریم.

گناهانِ ما سخت‌سرند و ندامت‌های ما سست‌عنصر
ما کفاره‌ی اعترافاتِ خود را گران می‌پردازیم
و سرخوش، در راهی پُرلجن گام برمی‌داریم
و گمان می‌بریم که با اشک‌های ناچیزِ خویش، همه‌ی آلودگیِ خود را می‌توانیم بازشُست.

شیطانِ بزرگ بر بالشِ شرّ پشت داده است و دیری‌ست
که جانِ سِحرزده‌ی ما را نوسان می‌دهد
و فلزِ گران‌بهای اراده‌ی ما
به دستِ این کیمیاگرِ دانا به بخار بدل می‌شود.

شیطانْ سررشته‌دارِ رشته‌های جنباننده‌ی ماست
و ما در کارهای نفرت‌بار جذبه‌ها می‌بینیم
و هر روزه بی هراس از میانِ انبوهِ تیرگی‌های بدبو
گامی پیش‌تر به‌سوی دوزخ برمی‌داریم.

بدین‌گونه، چون هوس‌بازِ تهی‌دستی که
بر سینه‌ی ذبح‌شده‌ی هرزه‌زنی کهن بوسه زند
و خونش را بیاشامد
در رهگذرِ خویش، عیشی نهان می‌رباییم
و چون پرتقالی مانده آن را محکم به دندان می‌فشریم.

در مغزِ ما، انبوهِ دیوها، چون کرمِ روده، مورچه‌وار
در هم فشرده شده‌اند و می‌لولند و عیش‌ها دارند
و چون دم فرو می‌بریم، مرگ چون نهری ناهویدا
با شِکوه‌هایی گنگ در شُش‌های ما فرود می‌آید.

اگر هنوز بی‌عصمتی، زهر، دشنه، حریق
با طرح‌های خوشایندِ خود
تار و پودِ ناچیزِ سرنوشت‌های رقّت‌انگیزِ ما را نبافته‌اند
از آن‌روست که ــ ای دریغ! ــ روانِ ما هنوز به‌اندازه‌ی لازم چابک نیست!

اما در میانِ شغالان و پلنگان و ماده‌سگان
میمون‌ها و کژدم‌ها و کرکسان و مارها،
غولانِ زوزه‌کِش، عوعوکنان، غرغرکنان، سینه‌مالان
در باغ‌وحشِ شومِ سیه‌کاری‌های ما
یکی از همه زشت‌تر و بَددِل‌تر و ناپاک‌تر است!

و گرچه هرگز نه جنبشی شدید نشان می‌دهد و نه فریادی بلند برمی‌آورد
زمین به‌کامِ او لقمه‌ی ناچیزی است
و او به‌ یک خمیازه جهان را فرو می‌بلعد.

این غولْ ملال است که با چشمی پُر از اشک اما بی‌اراده
قلیان می‌کشد و در اندیشه‌ی دارِ اعدام است.
ای خواننده، ای خواننده‌ی ریاکار ــ هم‌سانِ من ــ برادرِ من!
تو با این غولِ ظریف آشنا هستی!
 
 
 
دیباچه (به خواننده)ی «گل‌های شرّ» بودلر