قربانی حقیقت بودن
دوست دارم با دو دست صورتش را بگیرم و با جدیتی که قبلا از من ندیده و انتظارش را ندارد به او بگویم درست است که صورت زیبایی نداری درست است که اخلاق خوبی هم نداری اما کون خوبی داری و این حُسنی است که میتواند تمام خصوصیت های جهنمی ترا بپوشاند اما مشکل اینجاست که گفتن این قبیل حرف ها معمولا بعنوان صداقت برداشت نمیشود بلکه نوعی توهین قلمداد میشود که افراد نسبت به آن جبهه میگیرند پس گفتنش چه فایده ای دارد جز آزردن یک انسان؟ پس زیبنده تر همان است که با این توجیه (برای خودم) کنار او بمانم اینطور شاید روزی او در آینه نگاه کند و از خود بپرسد که او (من) چرا پیش من مانده است؟ دلیلش را اگر کمی از هوش بهره برده باشد شاید بتواند حدس بزند درست هم همین است. من به اخلاق معتقدم اینکه برخی از حقایق را نمیشود بیان کرد را میفهمم؛ اما جایی صداقت که خود ستونِ خیمهیِ اخلاق است را در جدال با حقیقت مییابم نمیدانم چرا نباید تقاطعی میان این دو ایجاد کنم و عواقبش را بپذیرم!؟ در این مثال اگر من خودم را قربانی صداقت کنم و به او بگویم علیرغم تمام زشتی و بدی هایت کون تو میتواند (لااقل برای من) مُسکنی باشد برای تحمل وجود تو آیا با پذیرش عولقب آن که لاجرم میتواند جدا شدن من از او و محروم شدن من از کون او باشد آیا ایثار من باعث میشود او با این حقیقت کنار بیاید و در رابطه های بعدی رضایتی درونی داشته باشد که یک چیز در خودش یافته که میتواند او را برای دیگران قابل تحمل کند؟