تشکیل هژمونی، نظم مستقر، تفاوت چین و ایران
نظام جمهوری اسلامی ایران، یک نظام در حال خالی شدن از منابع حیاتی است. این مساله به چند سال اخیر یا حتی به روی کار آمدن احمدی نژاد و ... محدود نمی شود. نظام جمهوری اسلامی به جهت "تناقضات ذاتی در استراتژی های طویل المدت" از همان ابتدای تاسیس به خالی شدن از منابع محکوم بوده. در این یادداشت به تناقضات سیاست خارجی و در یادداشت بعد به تناقضات سیاست داخلی این نظام سیاسی اشاره خواهم کرد:
اول- هژمونی و پسا هژمونی: نظام بین الملل در هر برهه ای از تاریخ جهان، شاهد حضور یک "هژمون" یا قدرت مسلط است. نظام هایی که از دوران باستان تا امروز و آینده با عناوینی چون: پکس رومانا، پکس بریتانیکا، پکس امریکانا و احتمالا در آینده پکس سینیکا یا صلح چینی شناخته می شوند. "هژمونی"، آنطور که آنتونیو گرامشی فیلسوف چپ ایتالیایی که بیشترین مجاهدت فکری را در تدقیق این مفهوم انجام داده تاکید می کند، چیزی است بیش از سلطه قهری. اتفاقا، هژمونی بر خلاف درک رایج با سلاح بر جهان مسلط نیست. شکل گیری یک هژمونی منوط به دو امر است: 1- برقرار کردن یک نظام تجاری و تقسیم کار جهانی که قادر باشد به هر یک از بازیگران بین المللی، سهمی از منافع بدهد. 2- اشاعه فراگیر ارزش ها و هنجارهایی که به موجب آن ها نه تنها بازیگران بین المللی به نظام هژمونیک توزیع جهانی مواهب مادّی وفادار بمانند، بلکه به شکلی مشروع به هویت خود، هژمون و نهادهای میانجی شکل داده و از تلاش برای نابود کردن نظم هژمونیک احتراز کنند.
وضعیت خاص "نظم هژمونیک" که در بالا آمد، موجب پایایی این نظم می شود. بعضا حتی زمانی که هژمون از قدرت ساقط می شود، نظم هژمونیک به حیات خود ادامه می دهد. برای مثال پس از سقوط روم غربی، با شدت و ضعف، نظم پکس رومانا تا حدودی در قرون وسطی به حیات خود ادامه داد. واتیکان جای سنا و دربار امپراتوری را در شهر گرفت و در خارج "امپراتوری مقدس روم" که بر اساس یک جوک رایج در تاریخ سیاسی، نه رومی بود و نه مقدس، نظم بین الملل اروپایی را تا قرن ها حفظ کرد. و یا پس از پایان عصر استعمار و سقوط نظم پکس بریتانیکا، دولت بریتانیا سایه امپراتوری را با "دولت ها و تاج و تخت های مشترک المنافع" حفظ کرد و این نهادها امروز به نوعی تداوم وحدت تجاری و سیاسی ای هستند که امپراتوری بریتانیا ضامنش بود. این پدیده در ادبیات تئوریک روابط بین الملل به وضعیت "پسا هژمونی" شهرت دارد. مساله این است که چون "نظم هژمونیک" یک نظم مرضی الاطراف بوده و موجب انتفاع اکثر بازیگران می شود، معمولا دولت ها و بازیگرانی که هنجارهای این نظم را پذیرفته اند در حفظ آن، حتی در صورت ساقط شدن هژمون، دارای منفعت هستند.
دوم- تجدید نظر طلبی بین المللی: با این حال این به معنای ایستایی نظم بین الملل نیست. دو نوع تحول در نظم بین الملل ممکن است: تغییر در توزیع قدرت مادّی که با حفظ نظم و محتوای نظام بین الملل، جای بازیگران را تغییر مدهد و دوم تغییر محتوا و "اصل انتظام بخش" به نظام بین الملل که صد البته دشوارتر و حتی ناممکن تر از مورد قبل است.
برای مثال، چین امروز در حال "خیزش" بوده و بسیاری معتقد هستند که در آینده ای نه چندان دور، جایگاه هژمون قبل یعنی آمریکا را از آنِ خود خواهد کرد. مساله اما این است که چین نه با تهاجم تسلیحاتی و نه با شعارهای انقلابی، که با ادغام در همان نظام تجارت جهانی و نهادهای بین المللی به این جایگاه رسیده است که آمریکا آن ها را تاسیس کرده. چین گذارش از فقر به دولت و از ضعف به قدرت را مرهون همین نظام است و بسیار بعید به نظر می رسد که پس از بردن تاج سلطنت بر جهان، تلاشی برای تغییر "اصل انتظام بخش به نظام بین الملل" از خود بروز دهد. چنین کاری مصداق بر شاخه نشستن و بن بریدن خواهد بود.
با این حال منطقی به نظر می رسد که اگر چین خواهان تغییر در این اصل هم باشد، ابتدا باید جایگاه و قدرت مادّی این تغییر را فراهم کند. دلیل آن بسیار بدیهی است: تاسیس یک هژمونی جدید بسیار پر هزینه است. کافی است به تاریخ خیزش آمریکا پس از جنگ دوم دقت کنید. تاسیس یک هژمونی جدید نیازمند "نهادسازی" در سطحی جهانی، ایجاد رژیم های حقوقی فراگیر، نظم دادن به مبادلات مالی و مالیه بین المللی(البته این مورد امروز و حداقل در شرایط کنونی که به "نئو لیبرالیسم" شهرت یافته بلاموضوع شده است)، تامین امنیت و حضور نظامی جهانی و... است. هژمونی، گرانترین کالایی است که تا کنون بشر دست به خلق آن زده و هر کسی توان "خریدن" آن را ندارد. لذا، حتی اگر چین مایل به تحول محتوایی در نظم جهانی باشد ابتدا باید جایگاه مادّی خود را تثبیت و تضمین کند.
تقدم کسب جایگاه مادّی ممتاز بر آغاز ایجاد تحول محتوایی در نظام بین الملل به نظر یک توالی منطقی می رسد. با این حال در مواردی دولت های انقلابی، لزوم این توالی را درک نمی کنند. در برخی موارد این جهل نسبت به توالی منطقی تحولات، دارای منطق ملموسی است. برای مثال روایت مشهور این است که زمانی که بلشویک ها قدرت را در روسیه به دست گرفتند، لئون تروتسکی به مقام "کمیسر روابط خارجی" رسید اما در همان ابتدا اعلام کرد: " من به نوشتن چند بیانیه انقلابی اکتفا کرده و بعد در این دکان را خواهم بست". دلیل این موضع گیری جنون آمیز این بود که رهبران انقلاب اکتبر باور داشتند به زودی انقلاب پرولتاریا در سراسر اروپا پیروز شده و پس از جهانی شدن این انقلاب دیگر نه به "روابط خارجی" نیازی خواهد بود و نه حتی "دولت".
سرمستی انقلابی تقریبا پدیده فراگیری است اما در مورد ایران حتی منطق مورد نظر تروتسکی نیز در میان نبوده و نیست. از همان ابتدای انقلاب طبع و خوی رهبران جمهوری اسلامی طبعی "رویژنیستی" آن هم از نوع رادیکال بود. رهبران انقلابی تهران بارها ثابت کرده اند که نه تنها مایل نیستند بر اساس دستورکار نظام بین الملل بازی کنند، بلکه در بسیاری از موارد حتی قواعد آمره عرف و حقوق بین الملل را نیز به تمسخر گرفته و زیر پا گذاشته اند. این رفتارها نهایتا موجب شد دولت کلینتون ایران را مصداق یک "روگ استیت" یا دولت سرکش و قانون گریز بداند.
اینکه رهبران ایران مایل باشند "نظام بین الملل" را حتی در ابعاد محتوایی و هنجاری ساقط کرده و نظام مطلوب و مطبوع و متبوع خویش را برپا کنند به خودی خود هیچ ایرادی ندارد. اما مساله این است که نیل به این هدف ترتیبات و لوازمی دارد. واقعیت این است که ایران جایگاه "خام فروشانه" و حاشیه ای خود را در "نظام تقسیم کار بین الملل" حفظ کرده است. رهبران جمهوری اسلامی چهل سال فرصت داشتند تا راهی برای تبدیل فروش نفت خام به کالاهای پیچیده و حاوی ارزش افزوده پیدا کرده و از این رهگذر فرصت تجمیع توان مادی را به کشورشان بدهند. در تمام این سال ها، خام فروشی نفت تنها به فساد عمیق، طاعون مانند و سیستماتیک در کشور منجر شد و نه برنامه ریزی ای ملموس برای "تغییر جایگاه ایران در نظام توزیع مواهب مادّی بین المللی".
در مقابل، ایران تلاش کرده با راه های ظاهرا میانبر نظم بین الملل را به چالش بکشد. از بمب گذاری های الخبر و آمیا تا تسلیح گروه های شبه نظامی که در نظم سیاسی کشورهایشان حضوری مشکوک و در نظم منطقه ای دارای حضوری تنش آفرین هستند. از تهدید یک دولت- ملت پذیرفته شده و جا افتاده در نظم بین الملل (اسرائیل) به نابودی، تا اصرار در رسیدن به "آستانه هسته ای" که همان توان بالقوه ساخت تسلیحات هسته ای است، هرچند که کامل کردن سیکل غنی سازی اورانیوم در ایران فاقد توجیه اقتصادی است. از نه گفتن به هنجارهای جا افتاده مبارزه با پولشویی و تثبیت شفافیت مالّی تا به گروگان گرفتن اتباع بیگانه به اتهام جاسوسی در حالی که اتباع مذکور نه تنها جایگاه اداری ای در ایران برای جاسوسی ندارند، بلکه حتی بعضا زبان فارسی هم بلد نیستند( حالا پیدا کنید پرتقال فروش را که مثلا آن جوانان کوه نورد که در مرز به اسارت درامدند و احتمالا هیچ چیز از ایران و ایرانی نمی دانستند دقیقا چطور می توانند جاسوس باشند).
ادبیات "رویژنیستی" ایران فاقد بنیان های مستحکم مادی است: برای مثال هلال شیعی حتی اگر محقق می شد هم نمی توانست کل خاورمیانه را برای تهران تامین کرده و با بسط هژمونی تهران در منطقه، ایران را وارد فاز دوم بسط جهانی هژمونی خود کند. به عبارت دیگر، تکیه بر محور و بنیان "ایدئولوژی" برای تامین محیط پیرامونی، آن هم در خاورمیانه و تاریخ هزار و چهارصد ساله تنازع شیعه و سنّی، اساسا بنیان مستحکمی برای ایجاد اولین آجر هژمونی نیست. حتی اگر بود، ایران وفاداری عراق و لبنان و سوریه را تنها با پرداخت "پترودلار"ها می خرد و اینک که کفگیر به ته دیگر خورده، "امپراتوری شیعی ایران" با همان سرعتی در منطقه در حال فروپاشی است که دیواری گلی در مقابل سیل می ریزد. این ها نه بدشانسی است، نه توطئه! اینها مصداق یک بام و دو هوا است. سیاست امری است سهل و ممتنع و متاسفانه حضرات ثابت کرده اند در فاز ممتنع آن دیر زمانی است که گرفتار شده اند.
در آخر: ایران و چین هر دو آرزوهای مشابهی دارند: تغییر در نظم بین الملل. با این حال چین در مسیرش برای این تغییر، به ملتش ثروت و مکنت و به خود قدرت و منزلت بخشیده و جمهوری اسلامی با گزینش راهی اشتباه در تجدید نظر طلبی و به چالش کشیدن جهان، خود و ملتش را به این سیه روزی که شاهدش هستیم محکوم کرده است. بار دیگر تاکید می کنم، تا آن هایی که با "حماقت" شعار می دهند باید به هر هزینه و بها با آمریکا سر شاخ شویم خوب بخوانند: سرشاخ شوید! اما سرشاخ شدن لوازمی دارد. نمی توانید نفتتان را به همان آمریکا و شرکا و پسران! بفروشید که خواهان اسقاطشان هستید. این مضحک ترین جوک تاریخ است. اگر شما خواهان ستیز با آمریکا بودید، چهل سال فرصت ساختن یک اقتصاد پولادین را داشتید که این از دست رفته و دیگر هم باز نمی گردد. نگران نباشید باقی اش را ایران دارد. باور بکنید یا نه، ایران ما، اگر زنده بماند، یک قدرت بالقوه جهانی است و این را مرهون اموری است که ذکرشان مثنوی هفتاد من است.
از فیسبوک: سروش آریا