منتشرشده در آوریل 28, 2014 بدست محمد قسیم اخگر (توغل علی) — بیان دیدگاه
متن پایین فشرده یی است از جزوه یی زیر عنوان «ستاره های بی دنباله» اثر آقای قسیم اخگر در مورد سیر جنبش روشنفکری. این متن قبلاً به صورت سخنرانی از سوی نویسنده‏ی آن در کابل ارایه شده است و اینک در آسمایی منتشر می‌شود.

تاریخ نشر در آُسمایی : 04.02.2007 – قسیم اخگر

 

فبشر عبادی الذین یستمعون القولۀ فیتبعون احسنه

امیدوارم در آن چه خواهم گفت احسنی باشد که مورد قبول افتد و توجه برانگیزد یا دست کم به شنیدن بیارزد. قصد و ادعایم هرگز این نخواهد بود که در این مقال پاسخ و یا پاسخ‌هایی به آن سوالاتی عرضه کنم که در رابطه با روشنفکران و جنبش روشنفکری الزاماً بر ذهن شما سنگینی می‌کند.

برعکس کوششم بر این خواهد بود که بر ضرورت طرح این پرسش‌ها تاکیدی مضاعف بنمایم و ضرورت اکید تعمیق و گسترش چنین پرسشهایی را نشان دهم. جامعه‏ی ما اکنون در سر آغاز فصل تازه و نوینی از تاریخ خودش قرار گرفته است فصلی که نطفه‏ی تحولات و دگرگونی‌های وسیع و عمیق و بی سابقه یی را در بطن خودش می‌پرورد.

تردیدی نیست که ایجاد این فصل و فرصت مدیون آن سمت و سوگیری هایی است که روابط بین المللی پس از پایان جنگ سرد را شکل بخشیده و جهت می‌دهد و دست اندرکار است تا نظم و نظام نوینی را جایگزین آن ضوابط و قواعدی سازد که روابط بین المللی دوران جنگ سرد را تشخص می‌بخشید.

البته فراموش نکرده ایم که کشور ما از دیر باز به این سو و مشخصا از نیم قرن قبل در محراق تخاصمات و تنازعات منطقوی و بین المللی قرار داشته است و همین تخاصمات و تنازعات بر تمامی آنچه بر ما گذشته است اثرات معین و مشخص خودش را داشته است و با کمال تاسف آنچه را ما با خودفریبی کودکانه، اراده‏ی ملی می‌نامیدیم، چیزی جز برآیند همین تنازعات نبوده است.

تا آنجا که حتّا داعیه های مقدس مقاومت عادلانه و بر حق مردم ما نیز نتوانست از این تعامل مصئون بماند. چنانچه دیدیم این مقاومت بر حق خیلی زود به یکی از پارامتر های اساسی و موثر در جنگ سرد بدل گردید و ارمغان آن همه ایثار و قربانی برای مردم ما جز نکبت و ادبار و فقر و فلاکت چیز دیگری نتوانست باشد. ارمغانی که در سیما و شمایل طالبان تجسم کامل یافت و رسالت خویش را در بر بادی و انهدام هر آن چیزی که انسانی بود خلاصه کرد. با پایان یافتن دور حاکمیت سیاه طالبان و در شرایط و اوضاعی که پس از یازدهم سپتامبر بوجود آمده بود، جامعه‏ی بین المللی خود را ملزم به قبول تعهداتی مشخص در مقابل مردم افغانستان یافت و با برعهده گرفتن این تعهدات در اجلاس بن، بر ضرورت خاتمه‏ی جنگ و استقرار صلح و امنیت و دموکراسی و پلورالیزم و تامین آزادی، صحه گذاشت. به این ترتیب زمینه و نیز امکان آن بوجود آمد که افغانستان در سرآغاز فصل تازه ای از تاریخ خودش قرار گیرد. در این سرآغاز است که باز هم همان سوال همیشه گی تاریخ، در برابر تمامی اقشار و گروههای اجتماعی ما قرار می‌گیرد که چه باید کرد؟ مسلماً انتظار بر حق این است که روشنفکران ما قبل از دیگران این سوال را مطرح و پاسخی شایسته به آن بدهند.

البته در این مقال کوششم وقف جستجوی پاسخ برای این سوال نخواهد شد؛ زیرا کاری است فراتر از ظرفیت من و این محفل. وانگهی دریافت پاسخی معقول و منطقی به این سوال، موکول به شناخت روشنفکر و ارایه‏ی تعریف روشن از وی می‌باشد و این کار از طریق یک بازنگری صادقانه و نقادانه بر گذشته‏ی جنبش روشنفکری میسر است. این همان کاری است که من قصد انجام و بهتر است بگویم آغاز آن را دارم. بنابر این آن چه را که عرضه خواهم کرد در حد یک طرح ابتدایی و در نهایت چوکاتی برای بحث پیرامون مساله یی است که کمتر و به ندرت از آن سخنی زده شده است. اگر هم گاهی و از روی اجبار و بعضا تعارف سخنی به میان آمده باشد، نه به قصد روشن گری و کشف حقیقت، بل به منظور تبریه جویی بوده است. بگذریم از این که در همین مورد خاص نیز، ریاکاری و تظاهر تسلیم طلبانه و فریبکارانه تا سرحد دشنام دادن به خود وجود داشته است، که فقط بر ایهام قضیه افزوده است.

روشنفکران ما طی حدود یک قرن اخیر و با وجود غیبت‌های متناوب و مکرر، در عرصه های حیات سیاسی و اجتماعی، حضور چشمگیر و غیر قابل انکاری داشته‌اند، و حتا در بدترین و دشوارترین شرایط و اوضاع با تحمل انواع شکنجه و زندان و تبعید و تحقیر و اهدای قربانی، حضورشان را نشان داده‌اند و از دخمه های مرگ در ارگ سلطنتی تا پولیگون های دموکراتیک رفقا و دوستان شوروی‌شان در پلچرخی، تا پولیگون های سیار برادران مسلمان و برادران پاکستانی شان در پیشاور، نشان از خود برجا گذاشته‌اند. مع الوصف در پایان هر دوره یی از این تاریخ صد و چند ساله، جز یاس و شکست و تجرید و احیاناً ملامت و سرشکسته گی، عایدی نصیب حالشان نگردیده است. به هر حال نتوانسته اند خسته گی حاصله از تلاش و کوشش خویش را با فراغتی پیروزمندانه جشن بگیرند و با آرامش خاطر به آینده چشم دوزند و هراسان از این که چه خواهد شد؟ کی خواهد آمد؟

کابوس هولناک احیای مجدد استبداد ماقبل التاریخی گذشته را در بیداری به خواب نبینند، و از وحشت آن کابوس، کنج عافیتی، یا چتر حمایتی را در ازای اظهار ندامت و شرمساری و تغییر جنسیت به جان نخرند. اما چرا؟ من در این جا از وجوه مثبت و افتخارات روشنفکران سخنی نمی‌گویم و نمی‌خواهم بر سبیل و سیاق اسطوره پردازی ها و قهرمان سازی‌ها و حماسه بازی‌های رایج تابوآفرینی کنم، زیرا یکی از ویژه گی های هر روشنفکری تابوشکنی ست وانگهی به قول برشت: بدبخت ملتی است که به قهرمان نیاز دارد. آن چه در این جا باید مورد بحث و بررسی قرار گیرد آن عوامل و نیز روشهایی اند که می‌توان از آن‌ها زیر عنوان آسیب‌های جنبش روشنفکری نام برد. زیرا با شناخت این عوامل است که می‌توان از تکرار آن‌ها جلو گرفت. به تعبیر یکی از اندیشمندان: آن چه را که می‌توان از گذشته آموخت این است که از چه کارها باید پر هیز کنیم. چه، از گذشته بیشتر از همه، چه نباید کردها را می‌توان آموخت، تا چه باید کردها را. قبل از پرداختن به اصل موضوع و برای داشتن حد اقل توافق، لازم است تعریفی کلی و ابتدایی از مقوله‏ی روشنفکر داشته باشیم. البته بر این امر کاملاً واقف هستم که جستجوی تعریفی جامع و کامل و همه پذیر، برای روشنفکر با چه دشواری‌هایی مواجه هست؛ بگذریم از این که از نظر برخی صاحب نظران یافتن چنین تعریفی اصولاً ناممکن است؛ یا لااقل تا حال ناممکن بوده است. برایم قابل قبول است که شما تعریف من را نپذیرید یا بپذیرید. درعین حال شما نیز قبول خواهید کرد که در محدوده‏ی همین گفتارم، این تعریف می‌تواند معتبر باشد. یا جدا از قبول و عدم قبول آن، برای فهم منظورم کمک نماید. منظورم از روشنفکر در این گفتار آن گروههای اجتماعی هستند که با سه مشخصه‏ی آتی از دیگران متمایز می‌گردند:

الف: تعهد فکری و اعتقادی دارند و دارای نظریات مشخصی هستند و همین جنبه آنان را در مقایسه با دیگر اقشار و اصناف که بیشتر به کار جسمی و فیزیکی می‌پردازند تشخص ویژه می‌بخشد.

ب : تعهد اجتماعی دارند و در قبال رخدادها و حوادثی که به سرنوشت جامعه مربوط است خود را مسوول وانمود می‌کنند.

ج : وضع مطلوب را نه در گذشته می‌بینند و نه در حفظ وضع موجود می‌یابند؛ بلکه در آینده می‌جویند. بر این اساس هم مسندنشینان وهم سنت گرایان هر دو را از این حوزه خارج میدانم زیرا مسندنشینان طالب حفظ وضع موجوداند و سنت گرایان وضع مطلوب را در بر گشت به گذشته میسر میدانند. از همین رو جریانات مربوط به دموکراتیک خلق و گروههای متحد آنان از کودتای هفتم ثور 57 الی ثور 71 را از این حوزه خارج میدانم. با در نظر داشت آن چه گفته آمدم، موارد آتی را به عنوان مشخص‌ترین عارضه های جنبش روشنفکری، فهرست می‌نمایم. یکی از اساسی‌ترین و مهم‌ترین ویژه گی جنبش روشنفکری در افغانستان از زمان سیدجمال الدین افغانی تا اکنون گسسته گی و نا پیوسته گی آن است. این گسسته گی و ناپیوسته گی که در دو بعد طولی (تاریخی) و عرضی (اجتماعی) ادامه داشته است، عمده‌ترین و چشمگیرترین آسیب جنبش روشنفکری ما است. این گسسته گی در متن آن گسسته گیی که یکی از ویژه گی های تاریخ تکامل اجتماعی ما می‌باشد، مانع آن شده است که روشنفکران ما بتوانند میراث فکری و معنوی اسلافشان را به درستی دریابند و تجربیات آنان را، غنی ساخته به آیندگان بسپارند. در نتیجه‏ی همین گسسته گی بود که هر نسل از روشنفکران ما مجبور بودند همه چیز را از صفر آغاز نمایند و تمامی عوارض یک حرکت خام و بی سابقه را بپذیرند. مثلاً با آن که سید جمال مبدا و آغاز جنبش روشنفکری به حساب می‌آید و تمامی جریانات روشنفکری ما، به نحوی از انحا شجره‏ی خویش را به او پیوند می‌زنند، هنوز معلوم نیست، جنبش روشنفکری ما، چه چیزهایی را از آن بزرگ به میراث برده است؟ مثلاً مشروطه خواهان اول یا دوم تا کجا و در چه حدودی وامدار او هستند و یا نیستند. متاسفانه ادعاهایی که تا هنوز در این رابطه وجود دارند بر قراین و احتمالات ضعیف و غیر دقیق استوارند. مثلاً این که سردار محمود طرزی در اوان کودکی یا نو جوانی‌اش مجال رسیدن به حضور سید را داشته است و سردار غلام محمد خان طرزی قصیده‏ی غرایی در وصف او درج دیوان خویش کرده است و نظایر آن. اما آن چه برای ما روشن است این است که روشنفکران ما اساسی‌ترین آموزه و میراث فکری سید را که تاکید بر ضرورت اصلاح فکر دینی بود، یکسره مسکوت گذاشتند، یا اصلاً در نیافتند. در حالی که بارزترین و مشخص‌ترین وجه سیمای سید را در همین آموزه‏ی او می‌توان یافت و شناخت. از همین سبب است که امروز سید به عنوان یک مُصلح دینی معرفی می‌شود تا مصلح اجتماعی و یا مبارز سیاسی. از همین رو، متفکرین و اندیشمندان بزرگی چون شریعتی و حتّا اقبال و… خود را ادامه دهندگان او میدانند. این که در این غفلت یا سکوت و عدم توجه چه کسی یا کسانی مقصرند و یا چه عواملی دخیل، بعداً مورد اشاره قرار خواهد گرفت اما آن چه در این جا باید گفته آید این است که همین غفلت و اهمال، زمینه‏ی آن شد که مصادره‏ی دین توسط متولیان رسمی و انتصابی آن، همچنان ادامه یابد و باور های دینی مردم در تولیت و انحصار پاسداران سِحر و افسون و جهالت و جادو باقی بماند و در نتیجه مذهب ستیزی و دین گریزی و دشمنی کورکورانه و متعصبانه و سطحی با مذهب، شاخص و معیاری برای تفکیک روشنفکر از غیر روشنفکر گردد. در ادامه‏ی این داستان دردآور است که در نهایت دین و مذهب تقدس بخش مواضع و سیاست‌های ضد ترقیخواهانه و ضد روشنفکرانه و متحجرانه‏ی اخوانیت و بنیادگرایی می‌گردد و تکامل همین جریانات، سرانجام در سیمای طالبان ظاهر می‌شود و در صدد احیای ما قبل التاریخ بر می‌آید. حقیقت این است که دین ستیزی روشنفکرانه در تاریخ یک قرن اخیر ما با هر نیتی که بوده باشد بیشتر از هر عامل دیگری در جهت تحکیم مواضع نیروهای واپسگرا مؤثر بوده است.

دومین گسسته گی در جنبش روشنفکری را می‌توانیم از سقوط حکومت امانی در 1307 تا اواخر نیمه‏ی دوم دهه‏ی بیست پیگیری نماییم. طی این دوره هرچند آزاد مردانی شجاع و گستاخ و دلیر و مومن، با استواری و شجاعت استثنایی و بینظیری بر سر ایمان و آرمان خویش وفادار ماندند و سپر نینداختند. مع الوصف نمی‌توان از آنان زیر عنوان جنبش یاد کرد؛ هر چند بسیاری از آنان از بقایای جنبش دوره‏ی امانی هستند. متاسفانه این طلایه داران آزادی در همان طلیعه‏ی ظهور استبداد یا همچون عبدالرحمان لودین معروف به کبریت بی هیچ محاکمه یی اعدام گردیدند، یا همچون محی الدین انیس در کنج زندان جان سپردند؛ یا چون محی الدین آرتی با گلوله‏ی غیبی از سر راه بر داشته شدند؛ و یا همچون فرزانه مرد سر افراز تاریخ و ادب و سیاست ما میر غلام محمد غبار در میان زندان و تبعید گاه به هر دم شهیدی محکوم گردیدند؛ تا شبستان خواجه پرور و مرگ آباد استبداد و اقتدار صاحبان تاج و تخت و بخت برقرار و مستدام بمانند. در این دوره‏ی شوم و سیاه جدا از آنانی که گذشته‏ی شان را وجه المصالحه یی برای دریوزه گری و رسیدن به منصب ومقامی ساختند و به اعطای لقمه یی و نواله یی از جانب سرکار قانع شدند بقیه‏ی روشنفکران جز آن که سر در گریبان عزلت و تنهایی فرو برند و شرافت و افتخار گذشته‏ی شان را حفظ نمایند، قادر به هیچ کار دیگری نشدند. درعوض نسل جوانتر و تازه تری به میدان آمد که در چنین اوضاعی تمامی راه های مبارزه‏ی دموکراتیک را بسته دیده، توسل به ترور را تنها راه پیکار با استبداد می‌یافتند. آخرین راه و تنها راهی که نمی‌شد آن را بست. این از جان گذشتگان که اغلباً با تصمیم فردی دست به اقداماتی می‌زدند با آن که اثرات معین و نتایج مشخصی نیز به دنبال می‌آوردند بیشتر مرد عمل بودند و از سر انتقام جویی متوسل به اقداماتی می‌شدند که فقط تعداد اندکی می‌توانست به پیروی کردن از آنان قادر باشد. به هر صورت از سقوط حکومت امانی تا اواخر دهه‏ی بیست و آغاز دور صدارت سردار شاه محمود خان که مصلحت‌ها ایجاب می‌کرد تا دارها را برچینند و خون‌ها را بشویند، جنبش روشنفکری در محاق تعطیل و توقف به سر می‌برد. در این دوره دو عامل موجب آن گر دید که داغ و درفش و دشنه، موقتاً کنار گذاشته شوند. یکی مصروفیت و مشغولیت قدرتهای خارجی در جنگ جهانی و تحولات و پی آمد های آن و دیگری قیام‌های مسلحانه‏ی داخلی مانند قیام ابراهیم گاو سوار و کودتای نا موفق شهید سید اسماعیل بلخی و خواجه نعیم و یارانشان. در واقع دموکراسی اعطایی از بالا جز فریب روشنفکران و به دست آوردن فرصت لازم برای تجدید قوا توسط دستگاه مستبد وقت هدف دیگری در سر نداشت. جنبش اتحادیه‏ی محصلین و دوره هفتم شورا که چون شهابی گذرا و بی دنباله در آسمان تیر ماهی کشور جرقه یی زد در فرصت خیلی کوتاهی که داشت و آنهم بدون هیچ نوع آماده گی قبلی، نتوانست مجالی برای کمر راست کردن روشنفکران باشد و جز چند شعر و شعار و نمایشنامه میراث دیگری از خود به یاد گار گذارد. دهسال دور صدارت سردار محمد داوود خان دور دیگری از گسسته گی دیگری است که در تاریخ جنبش روشنفکری ما می‌توان نشانی کرد در این دوره که روانشاد محمودی و زنده یاد غلام محمد غبار با جمعی از دوستان و یارانشان هم زنجیر شده‌اند تا به جرم دفاع و وکالت از مردم، زندان را تجربه نمایند و برخی از رفقای نیمه راهشان با قبول ذلت تسلیم برای ریاست و وزارت آماده گی می‌گیرند و در بدل چند روز زندان دستمزد می‌طلبند. در بیرون از زندان جز سکوت و آرامش و تسلیم و انضباط خبری نیست. انضباطی آهنین و وحشیانه یی که نظامی و ملکی یکسان محکوم به رعایت آن هستند. دوره‏ی دموکراسی مشروطه که تحت تاثیر تحولات و دگر گونی‌های بین المللی و منطقوی از یک سو و اختلافات درون دربار و مصلحت‌های خانواده‏ی حاکم از سوی دیگر، با یک فرمان آغاز شد، در شرایطی رخ نمود که جامعه‏ی روشنفکری ما بی هیچ آماده گی و حتا انتظاری مجبور بودند به استقبال آن بروند و ازآن جا که از خود نه مایه یی داشتند و نه سرمایه یی با قرینه سازی‌ها و الگو پردازی های مقلدانه و سطحی به تکرار تجربه‌هایی دست یازیدند که در جامعه‏ی خودشان نه از پشتوانه‏ی تاریخی برخوردار بود و نه از زمینه‏ی اجتماعی و نه از توافق تاریخی. از این رو در پایان کار به همان جا رسیدند که در آغاز کار قرار داشتند.

بنابراین سرشکسته و مایوس هر یکی گناه شکست را به گردن دیگری انداختند تا خود را تبریه بنمایند. این در زمانی بود که دموکراسی تاجدار اعطایی نه فقط خودش به بن بست رسیده بود بلکه جامعه را نیز به بن بست کشانده بود؛ بر همین قیاس روشنفکران نیز به بن بست رسیده بودند- بن بستی که سردار محمد داوود خواست تا از طریق یک کودتای سفید درون کاخی بر آن فایق آید. چنین شد که دموکراسی اعطایی به جمهوری اعطایی بدل شد. ظاهراً دوره دموکراسی مشروطه در سرطان 1352 به پایان آمد؛ اما برای روشنفکران یک سال قبل از آن یعنی پس از قتل یکی از دانشجویان به نام سیدال در دانشگاه و ممنوعیت تظاهرات و تجمعات دانشجویی توسط حکومت. آری به این ترتیب دموکراسیی که با کشتار چند تن از دانشجویان دانشگاه کابل در مقابل شورا آغاز شده بود با قتل یکی دیگر از آنان در صحن دانشگاه پایانش را به سوگ نشست و با پیروزی کودتای سرداری به تاریخ سپرده شد. دوره‏ی جمهوری دراماتیک سلطنتی سردار محمد داوود آغاز دور تازه یی از گسسته گی در جنبش روشنفکری ما می‌باشد. در این دوره به استثنای آن جریانات مشخص و معینی که از دیر باز روابطی پیدا و پنهان با سردار داشتند و به اعتبار حمایت امپراطوری شمال، دلگرم و پشت گرم بودند، بقیه از صحنه غایب و در حالت نیمه مخفی به سر می‌بردند. هر چند دستنوشته ها و جزواتی که در نقد هم نوشته‌اند و همدیگر را متهم به اتهاماتی کرده‌اند می‌توانند حضور کمرنگ آنان را نشان دهد. پس از کودتای هفت ثور این گسسته گی به گونه‏ی دیگری ادامه یافت. در این دوره بخشی از روشنفکران با به دست گرفتن قدرت دولتی، عملاً از جریان روشنفکری خارج شده و با آگاهی و شناخت نزدیکی که از روشنفکران رقیب داشتند به سرکوب خونین و بیرحمانه‏ی آنان پرداختند و با حزبی کردن و دولتی نمودن و سپس کوشش برای شوروی ساختن همه چیز و همه کس، فاجعه یی آفریدند که اثرات شوم آن تا مدتهای مدیدی بر حیات سیاسی و اجتماعی ما سنگینی خواهد کرد. با اوضاعی که پس از آن ب وجود آمد و جنبش روشنفکری در میان دو سنگ آسیای اخوانیت از سویی و خلقی‌ها از جانبی دچار تشتت و پراکنده گی گردید و از آن جا که حزب دموکراتیک خلق بخواهی نخواهی نام و عنوان روشنفکری داشت، از طرف نیروهای سنت گرا زیر عنوان کلی «چپی»، مورد اتهامات گوناگون قرار گرفت. این گسسته گی های متناوب در مجموع موجب آن شدند که جنبش روشنفکری، فاقد بستر طبیعی برای رشد خودش گردد و مراحل کودکی و نوجوانی و بلوغ خویش را به صورت طبیعی و پیوسته طی نموده به پخته گی لازم برسد؛ یا مجال آن را بیابد که دست آورد های فکری و تجربی اسلاف خویش را مستقیما اخذ و به آیندگان بسپارد و از نسلی به نسل دیگر منتقل نماید. نتیجه این شد که روشنفکران از داشتن فرهنگ روشنفکریی که مولود یک تجربه‏ی تاریخی است محروم گردند. از همین سبب است که فقر فرهنگی یکی از شاخصه های بارز و برجسته‌ترین وجه جنبش روشنفکری ما به حساب می‌آید؛ در حالی که روشنفکر با شاخص فرهنگ تعریف می‌گردد. همین فقر فرهنگی یک- یا عمده‌ترین- علت وابسته گی فکری روشنفکران ما به مراجع صدور ایدیولوژی های حزبی دیگر کشورها گردید؛ و راه وابسته گی های همه جانبه به آن مراجع و مراکز گشوده شد.
جدا از نبود زمینه های تاریخی و دفع الخلقه بودن اولین حلقات روشنفکری در حدود یک قرن قبل از امروز، عامل اصلی گسسته گی را در تداوم استبداد ماقبل التاریخی رژیم‌های سلطنتی و طرزالعمل کینه توزانه و هیتلرمآبانه حکامی باید جستجو کرد، که نه فقط بیداری و آگاهی بلکه خواب را نیز بر مردم حرام می‌دانستند- مگر آن که بر طبق میل و دستور خودشان باشد؛ تا مردم ما در میانه‏ی خواب و بیداری آشفته و سرگردان باشند و بمانند و همه چیز را در هاله یی از ابهام و ظلمت تماشا نمایند. بی تردید آن چه را استبداد شرقی و آسیایی می‌خوانند در هیچ کجای شرق نمونه و الگوی کامل و تمام عیاری مانند آن چه در تاریخ ما وجود دارد برای آن نمی‌توان یافت. دومین نوع گسسته گی که مایلم در این جا از آن سخن گویم، گسسته گی عرضی و ناپیوسته گی افقی یعنی اجتماعی، روشنفکران جامعه ما است. جامعه‏ی افغانستان جامعه یی است که تاریخ تکامل اجتماعی آن با ناهمگونی و ناهمآهنگی و ناپیوسته گی ویژه یی رقم خورده است. این ناپیوسته گی که در اثر لشکرکشی‌های متناوب، از اسکندر تا اعراب و چنگیز، بر عمق و پهنای آن افزوده شده بود، با ورود قشون استعمار و جنگ‌های صد ساله میان شاهان و شهزادگان افغانی، وسعت بیشتری یافته و سپس در اثر حاکمیت حکومت‌های قبیلوی، نهادینه گردید، بی تردید یکی از عمده‌ترین عوامل عقب مانده گی جامعه‏ی ما را می‌سازد. دیرپایی مناسبات و روابط قبایلی و حتّا ماقبل قبایلی در نتیجه‏ی مداخلات اجانب و تحکیم آن مناسبات توسط حکومت‌های استبدادی، از افغانستان جامعه یی ساخته است نایکپارچه و نامتحد، که جز قدرت قهار و سرکوبگر نظام، هیچ چیزی نمی‌تواند واقعیت آن را مخفی نماید. این گسسته گی و نایکپارچه گی، که گاهی در پوشه‏ی کاذب و جعلی وحدت ملی و گاهی زیر عنوان برادری اسلامی، و زمانی زیر نقاب وحدت طبقاتی انکار و بر روی آن پرده کشی می‌شد، در روشنایی وحشتناک آتش بازی‌های دیوانه وار و مهیبی که در طی سالهای دهه‏ی هشتاد، کابل را به خاکدان و افغانستان را به ویرانه بدل نمود و هزاران خانواده را سوگوار کرد، واقعیت زشت و سیمای کریه خودش را نشان داد و نقاب از چهره برانداخت.
افغانستان، کشوری است، متشکل از اقوام، ملیت‌ها و گروه های اجتماعیی که هر کدام، از لحاظ نژادی و مذهبی و فرهنگی و زبانی با ویژه گیهای خاصی از همدیگر متمایز می‌گردند. متاسفانه بنابر عوامل گوناگون سیاسی و اقتصادی و حتّا طبیعی و امثالهم که در این جا مجال برشمردن آن‌ها میسر نیست، پروسه تشکل ملت، با کندی و نا پیوسته گی به پیش رفته است و همیشه با اخلال مواجه بوده است. در جامعه‏ی چنین گسسته که ستم ملی و مذهبی و سمتی و زبانی و برتری طلبی قومی و طایفوی و در نهایت، تفرقه اندازی های عامدانه، از جانب حکومت‌های ضد مردمی، نفاق و خصومت را در آن نهادینه کرده‌اند تا استحکام حاکمیتشان را جاودانه بسازند، روشنفکران ما نیز نمی‌توانستند با تمامی آن تعلقات و عواطف و احساسات ملی و منطقوی و سمتی و حتّا مذهبیی که در دامن آن پرورده شده بودند، یکسره و یک شبه وداع گویند. به ویژه آن که استمرار همان سیاست سابقه را توسط حاکمان و امرای دولتی به چشم سر می‌دیدند. از همین سبب بود که جریانات روشنفکری ما از همان آغاز کار به شکلی از اشکال، در گیر اختلافاتی شدند که از وابسته گی ها و تعلقات قومی و نژادی و طایفوی، جناح‌های تشکیل دهنده آن‌ها ناشی می‌شد. متاسفانه اغلب و می‌توان گفت همه‏ی آنان با این مساله برخوردی فرافگنانه داشتند و می‌کوشیدند آن را نادیده بگیرند. در حالی که واقعیت سرسخت‌تر از آن بود که آنان تصور می‌کردند. ندیده گرفتن این مساله و فقدان تلاش صادقانه و عالمانه برای حل کردن آن، یکی از عوامل اساسی بسیاری از انشعابات را در میان احزاب روشنفکری ما تشکیل می‌دهد؛ چنانچه اولین انشعاب در جریان معروف به دموکراتیک خلق، حول همین محور شکل گفت و گروه مرحوم بدخشی، در مقابله با سیاست‌های شووینیستی حفیظالله امین، راه خودش را از دیگران جدا نمود. در دومین انشعاب هر چند ظاهراً مسایل دیگری عنوان می‌شد، ترکیب دو جناح انشعابی، به صورت آشکاری تاثیر تعلقات قومی و ملیتی، یا دست کم شهری و روستایی را بازگو می‌کرد. حتّا طرح تیوری انقلاب دموکراتیک ملی از سوی جناح پرچم در مقابل تیوری دموکراسی خلقی، توسط جناح خلق، از همین تعلقات دوگانه مایه می‌گرفت. دولت خلقی‌ها نیز با وجود تهدیداتی که با آن مواجه بودند هرگز نتوانست به حل این مساله نایل آید، چنانچه در پایان کار دیدیم که اییتلاف جناح‌های گوناگون آن با احزاب جهادی، بر اساس همین معیار صورت گرفت. به این معنا که تاجیک‌ها به شورای نظار پیوستند و هزاره‌ها به حزب وحدت و ازبک‌ها به جنبش ملی و پشتونها به حزب اسلامی. اختلافات و انشعابات در جریان موسوم به دموکراتیک نوین، بازهم از همین مساله تاثیر پذیر بود. این انشعابات که با نوشتن جزوه‏ی کوچکی زیر عنوان «پس منظر» از پرده اختفا بیرون افتاد و بعداً ادامه یافت، چنانچه از محتوای آن معلوم می‌شود، از همین مساله متاثر بود. در این جا لزومی ندارد از آن احزاب و گروه‌هایی یاد کنیم که در مضمون و محتوا و حتّا شکل و شمایل ظاهری شان با ویژه گی قومی مشخص می‌شدند؛ زیرا برای اکثر ما آشنا هستند. در شرایط و اوضاع و احوالی که حتّا احزاب و سازمانهای سنت گرای به ظاهر مذهبی نیز با وجود عنوان مشترک اسلامی شان، بر محور قوم و نژاد و منطقه به وجود آمدند و با آن که همه از اسلام واحد سخن می‌گفتند و رسالت گسترش آن را در سرتاسر جهان وظیفه خویش اعلام می‌کردند، از کشتن و سوختن همدیگر دریغ نمی‌ورزیدند، جریانات روشنفکری ما نیز نتوانستند، راه حلی برای مساله بیابند. آری، آنان نیز با اثر پذیری از این واقعیت زشت تاریخی، آن را به صورت اختلافات گروهی و جناحی و انشعابات مکرر انعکاس چند باره بخشیدند؛ زیرا بنابر همان عوامل برشمرده نتوانسته بودند از چنان فرهنگی برخوردار باشند که محور مشترکی برای اتحاد و یکپارچه گی آنان گردد و بر همان اساس بتوانند به حل اصولی آن اختلافاتی بپردازند که بازیگران سیاست و قدرت برای جاودانه ساختن آن از تمامی وسایل و شیوه های ممکن استفاده می‌بردند. حکومتهای استبدادی که بقا و دوام حاکمیتشان را در تداوم نفاق و اختلاف مردم افغانستان میسر دیده بودند، پیوسته کوشیده بودند تا در زیر نقاب و عنوان موجه و زیبای وحدت ملی، نفاق شومی را نهادینه نمایند، که همچون سنگ بنایی مطمین، موجب بقا و دوام حاکمیتشان گردد. برای این منظور کوشیدند، با حفظ و تقویه مناسبات و روابط عقب مانده اجتماعی و فرهنگ و ارزشهای قبایلی و ماقبل آن و اعمال تبعیض قومی و مذهبی و زبانی و منطقوی، مردمان افغانستان را به دشمنی با هم وادارند. در واقع آن وحدت ملی میکانیکیی که امیرعبدالرحمان خان، با سر کوب بیرحمانه اقوام و طوایف افغانستان، پایه گذاری کرد، امکانات تحقق وحدت ملی راستین را برای یک قرن تمام به عقب انداخت و با اخلال در پروسه طبیعی تشکل دولت-ملت، تجزیه‏ی پنهانی را به ارمغان آورد، که از میان برداشتن آن مشکل‌ترین و فوری‌ترین وظیفه مردم ما را در آغاز قرن بیست و یکم تشکیل می‌دهد و در زمانی که سخن از جهانی شدن است و دیگران برای ورود به آن آماده گی می‌گیرند ما دست اندر کار ایجاد دولت ملی هستیم- کاری که اگر حمایت وسیع جامعه جهانی را پشت سر نداشته باشیم، امید به سر رسانیدن آن از جمله خیالات محال به شمار می‌رود. سومین ویژه گی جنبش روشنفکری ما را در جدا بودن آنان از مردم و سکتاریزم صنفی آنان می‌توان باز شناخت، که ریشه اصلی آن در چگونه گی شکل گیری و تولد جنبش روشنفکری می‌تواند جستجو گردد.

جنبش روشنفکری در افغانستان، پس از مرگ امیرعبدالرحمان و در سرزمین خاموش و ساکت و قبرستانیی که از آن امیر آهنین به میراث مانده بود، در حالی متولد شد که در پس منظر خویش، جز یک قرن ویرانی و جنگ و خونریزی و غارت و قتل عام و سیاهی، چیزی نمی‌توانست ببیند. از قضای روزگار این جنبش در همان جایی زایش یافت که فرمانهای قتل عام و سرکوب و شکنجه مردمان بیگناه و بی دفاع از آن جا صادر می‌شد. دربار فرعون باز هم موسی را در خود می‌پرورد، زیرا در بیرون از دربار، نام گیرک و چارکلاه و بابه برق چرسی و میرغضب‌های بیرحم و عاطفه یی به کمین نشسته بودند که، به شرط یک قیماق چای خانواده یی را به خاک سیاه می نشانیدند. این دسته های وحشی در سرتاسر افغانستان چنان فضایی به وجود آورده بودند که دم زدن و نفس کشیدن را نیز ناممکن می‌نمود. به این ترتیب فقط در دون چنین درباری ممکن بود، تا عده یی از عناصر روشن بین و با احساس و… که از نزدیک با فساد دربار آشنا بودند و نیز امکان آن را یافته بودند که آشنایی‌هایی هر چند ابتدایی و مختصر با تحولات و دگرگونی‌های کشور های همسایه و جهان نیز دارا باشند، با رعایت کامل احتیاط، گرد هم آیند و اولین هسته حرکت و جنبش را به وجود آرند. مع الوصف اینان خواسته و نخواسته چاره یی جز آن نداشتند که در همان فضای بسته به حیات خویش ادامه دهند و در کانون قدرت و با قدرتمندان هم زیست باشند. این همزیستی ناگزیرانه با قدرت که تقریباً دو نسل ادامه یافت، مانع آن شد که اولین نیاکان روشنفکری، ارتباطی منظم و ارگانیک با مردم داشته باشند. از طرفی نیز میدانیم که این اولین حلقات روشنفکری، از لحاظ طبقاتی به خانواده های اشراف و امرای محلی وابسته بودند که نزد امیر به صورت ظاهراً محترمانه، گروگان بودند، تا پدرانشان هوای مخالفت با امیر را در سر نپروراند. مجموع این عوامل سبب شد که نوعی اشرافی منشی به عنوان میراث خصلتی از سویی و اقتدار گرایی از جانبی به عنوان میراث سخت جان و دیر پای در روشنفکران ما جاودانه گردد. بی خود نیست که قدرت و به ویژه قدرت سیاسی، برای روشنفکران ما، حالت اسطوره یی دارد. از همین سبب و تا هنوز تنها طریق انجام رسالت روشنفکرانه را از طریق نزدیکی و قربت با قدرت و در صورت ممکن به تصرف در آوردن آن می‌بینند. رمز غفلت روشنفکران از کانون و مرکز اصلی قدرت، یعنی مردم و تمایل به کودتا و روش‌های کودتاگرانه، مزید بر آن منش اشرافی که از همزیستی با قدرت به میراث مانده بود، موجب آن شد که روشنفکران ما رسالت اصلی شان را-که انتقال آگاهی و معرفت به مردم است- به فراموشی بسپارند و به جای آن، بسیج مردم، یعنی عسکرسازی و رعیت پروری آنان را هدف قرار دهند. باز هم تصادفی نیست در تمامی محاسبات روشنفکران ما مساله تضاد های درونی دربار و اختلافات جناح‌های گوناگون حاکمیت، همیشه جایگاه خاصی داشته است و هنوز هم دارد. از همین سبب بود که بسیاری از اینان، با به یاد آوردن نقش امان الله خان غازی، همیشه امیدوار بودند، شهزاده‏ی سرخ دیگری را در دربارها بیابند، که متاسفانه نیافتند، پس به ناگزیر، تراشیدند. بر همین اساس بود که تضاد میان ابر قدرت‌ها نیز به عنوان یک پارامتر عمده در محاسبات استراتیژیک اینان جای خاصی را به خود اختصاص داده بود و هنوز هم حال بر همان منوال است. تضاد شوروی و امریکا، شوروی و چین، اروپا و امریکا و… و همین طرز نگرش بود که با تیوری های دو جهان و سه جهان و چند جهان توجیه می‌شد. از همین منظر بود که مساله وجود دو هزار کیلومتر مرز مشترک با شوروی دیروز و چتر اتومی شوروی در بسیاری از تحلیلهای سیاسی اینان به عنوان نقطه آغاز عزیمت بود، که هم هواداران شوروی و هم مخا لفان و هم سنتریست ها و هر کدام به گونه یی با توسل به آن مواضعشان را توجیه می‌کردند. چهار : قبل بر این به اشاره گفتیم که جنبش روشنفکری پس از یک دوره انقطاع طولانی که با آشفته گی و جنگ و ویرانی توام بود، به میدان پا گذاشت. به این ترتیب آنان با تمامی محدودیت‌هایی که داشتند کار خود را در حالی آغاز کردند که دستمایه یی از گذشته در اختیار نداشتند. در واقع قبل از به قدرت رسیدن احمد خان، کشور ما در حدود دو قرن متوالی، حالت کشور تجزیه شده یی را داشت که هر قسمت آن به جایی مربوط می‌شد، غرب کشور تحت سلطه ایرانیان بود و در جنوب سلطنت بابری حکم می‌راند، در حالی که قسمت‌های شمالی، در ساحه نفوذ حکومت‌های ماورا‏یانهر به سر می‌برد. پس از به قدرت رسیدن احمد خان که با آغاز جنگ‌های جهانگشایانه او همزمان بود، از لحاظ فرهنگی و علمی و آموزشی، کمترین فرصت و علاقه و کوششی، مجال تبارز نیافت؛ تا این که مدت زمانی کوتاه پس از آن، جنگ‌های خانمان برانداز داخلی، آغاز شد و با دو جنگ استقلال ادامه یافت، تا به دوره حکومت امیر عبدالرحمان خان رسید. با چنین پس منظری بود که روشنفکران ما، یعنی مشروطه خواهان اول، آغاز به کار کردند. این دست خالی بودن، خود به خود زمینه یی بود که افکار وارداتی می‌توانست با بهره گیری از آن، مقبولیت بیابد. فضای آموزشی و فکری این روشنفکران در مراحل بعدی، با در نظر داشت نقش معلمان هندی و بعضاً ترکی و محتوای برنامه های درسی آن‌ها همه و همه در شرایطی که اشاره شد عواملی بودند، که زمینه اثرپذیری روشنفکران را از افکار و نه افکار بلکه روشهای کار و جهتگیری های سیاسی وارداتی کاملا آماده می‌ساختند. بی توجهی به شرایط و امکانات و ظرفیت‌های ملی و نقش مردم در تحولات سیاسی و اجتماعی و کم بها دادن به حساسیت‌هایی که می‌توانست مورد تحریک قرار گیرد و نظایر آن، که در مراحل بعدی نیز ادامه یافت میراث همان دوران است، یا لااقل ریشه‌هایش را در همان زمان می‌توان یافت. روشنفکران با این نقاط آسیب پذیر که جمعاً چونان پاشنه آشیل ضربه پذیری آنان را ضمانت می‌کرد، یا مجال آن را نیافتند و یا نتوانستند، این نقاط آسیب پذیر را بشناسند و با زدودن آن‌ها خود را مصوونیت ببخشند.

از همین سبب بود که نتوانستند در شرایط دشوار مبارزه با استبداد و عقب گرایی و جهالت که از جوانب گوناگون حمایت و هدایت می‌شدند، رسالتشان را به درستی انجام دهند. با چنین ویژه گیهایی بود که عده یی از اینان، با کمال صداقت، توسل به ترور را تنها راه مقابله با دشمن می‌دانستند و عده یی نیز، توصل به دربار و سایر مرکز قدرت را، چه در داخل و چه در خارج به عنوان اولین شرط توفیق و کامیابی می‌دیدند. اینان با این تصور که صرفاً با کسب قدرت سیاسی، می‌توان راه رسیدن به مقصود را هموار کرد، مهم‌ترین رسالتشان را در تلاش برای رسیدن به قدرت سیاسی خلاصه و محدود می‌کردند، غافل از این که قدرت به نوبه خود چه تاثیراتی می‌تواند بر آنان داشته باشد.

انقلاب یعنی کسب قدرت سیاسی و وقتی این باور با این اعتقاد که قدرت سیاسی از لوله‏ی تفنگ بیرون می‌آید کامل شد، ابزارگرایی را به اصیل‌ترین استراتیژی مبارزاتی روشنفکران بدل کرد و اندیشه و کتاب و قلم و آگاهی را به عنوان عناصر روبنایی، به حاشیه راند. از همین سبب در بسیاری از سازمان‌ها نقش و موقعیت افراد را نه صلاحیت و شایسته گی علمی و فرهنگی و ارزش معنوی آنان بلکه میزان امکاناتی که می‌توانستند به دست آرند، تعیین می‌کرد. اما تا گروهی از این روشنفکران در شدند، که این قدرت را از لوله‏ی تفنگ بدر آرند، دیگرانی که زرنگ‌تر از اینان بودند و درسهای شان را بهتر خوانده بودند، آنرا از لوله توپ و تانک، بدر آوردند و کارآیی آن را با کوبیدن بر فرق مردم تجربه کردند. اما این پایان ماجرا نبود. قدرتی که از لوله‏ی تانک به در آمده بود فقط با لوله‏ی تانک می‌توانست حفظ گردد، اما آن هم در اختیار برادر بزرگ‌تر بود و جز در ازای نفی کامل استقلال و تمامیت ارضی و اراده‏ی ملی و… نمی‌توانست به دست آید. مجموعه‏ی خصایلی که تا این جا بر شمردیم، خالت و موضعی کاملاً انفعالی و اثرپذیرانه، واکنشی و حتّا فرصت طلبانه یی را به ارمغان آورد که یکی دیگر از عوارض برجسته‏ی جنبش روشنفکری ما را می‌سازد. از همین موضع بود که روشنفکران ما در بر خورد با جریانات دیگر، اغلباً برخوردی فرصت طلبانه، سو‏ی استفاده جویانه و در مواردی نیز تسلیم طلبانه، داشتند. به عنوان مثال در برخورد با سنت و تجدد، تابع قدرت و ضعف، یا فرصت‌ها و امکاناتی بودند که این طرف یا آن طرف از آن برخوردار بودند. از همین رو گاهی مذهب ستیزی جنون آمیزی را، که دین را مطلقا افیون انسانیت و مولود جهالت و سیاست‌های طبقات استثمارگر معرفی می‌نمود، تبلیغ می‌کردند و گاهی نیز شعار جمهوری اسلامی را سرلوحه برنامه های شان قرار می‌دادند. اکنون و در شرایط فعلی که یکبار دیگر، شرایط و اوضاع این امکان را در خود دارد، که روشنفکران جامعه ما، به انجام رسالت روشنفکرانه‏ی شان بپردازند نقش تاریخی شان را ایفا نمایند، قبل از هر کاری باید، به زدودن این آسیب‌ها بپردازد، تا بتواند به خودش باز گردد و روشنفکر شود.

در این رابطه و با در نظر داشت این که این عوارض، محصول یک روند عملی و تاریخی می‌باشند و خود به خودی به وجود نیامده اند. بلکه بستر و زمینه های خاصی برای ایجاد و رشد خویش داشته‌اند، باید، شیوه‌ها و روش‌های تازه یی برای کار و پیکار خویش جستجو کند، بیابد و بسازد. برای غلبه بر گسسته گی نوع اول، تکیه بر دموکراسی، پلورالیسم، نفی استبداد و مبارزه با خشونت. پیروزی بر گسسته گی نوع دوم، تکیه بر عدالت اجتماعی، نفی تبعیض، تاکید بر برابری حقوقی و قانونی، مبارزه با تبارگرایی و فاشیزم و تحقق همبسته گی داوطلبانه، در راستای اهداف ملی و مردمی. برای از بین بردن اشرافیت منشی نزدیک شدن با مردم، آشنایی با درد و داغ و حسرت و حرمان آنان و بالا بردن سطح آگاهی خود از آنان؛ و درنهایت قبول این حقیقت که رسالت روشنفکران انتقال آگاهی به مردم است و اشاعه‏ی روشنگری، نه کسب قدرت سیاسی و رسیدن به تاج و تخت شاهی. برای انجام تمامی این‌ها، ضرورت کار فرهنگی به معنای واقعی آن.
در پایان سخن و برای حسن ختام، ذکر گفته یی از سیلونه، را به نقل از کتاب ماجرای یک پیشوای شهید مناسب می‌بینم: قدرت را به خدمت گرفتن؟ چه خیال خام خطرناکی! این قدرت است که ما را به خدمت می‌گیرد. قدرت به اسب سرکش می‌ماند به هر جا که باید، یا به هر جا که می‌تواند و یا بهتر بگویم به هر جا که معمولا باید برود می‌رود.

پایان