چگونه اوباما راه را برای امپراتوری مالی و تسلیحاتی حزب الله باز کرد؟

‏ترجمه ی گزارش سایت خبری پولیتیکو

ترجمه شده توسط کاربر توییتر: Vessi@

https://www.politico.com/interactives/2017/obama-hezbollah-drug-trafficking-investigation/

بخش اول:

یک تهدید جهانی ظهور می کند:
چگونه حزب الله به قاچاق کوکائین و پول شویی از طریق ماشین های دست دوم روی آورد تا درامد لازم برای گسترشش را فراهم کند.
‏در سال 2008 اداره مبارزه با مواد مخدر آمریکا کمپینی تحت عنوان پروژه کاساندرا را به راه انداخت. این اداره به شواهد زیادی دست پیدا کرده بود که حزب الله دیگر یک گروه متمرکز در خاورمیانه نیست و به یک سازمان تبهکاری بین المللی تبدیل شده است.
طبق نظر گروهی از بازرسان حزب الله سالانه بالغ بر 1 بیلیون دلار از قاچاق مواد مخدر، اسلحه، پول شویی و سایر روش های غیرقانونی درامد کسب می کرد و این درامد را صرف گسترش و تقویت سازمان خود می کرد.
در طی 8 سال، مامورین این اداره که در یک دفتر فوق سری در آمریکا کار می کردند از طریق عملیات های مخفی، شنود، مخبرین و کمک 30 سازمان امنیتی آمریکایی و غیرآمریکایی موفق شدند نقشه شبکه ی غیرقانونی حزب الله را ترسیم کنند.
‏آنها محموله های کوکائین را از آمریکای لاتین به غرب آفریقا و از آنجا به اروپا و خاورمیانه و از ونزوئلا به مکزیک و آمریکا دنبال کردند. آنها همچنین پول کثیفی را که به روش های مختلف از جمله خرید ماشین های دست دوم آمریکایی و انتقال آنها به آفریقا پولشویی می شد تعقیب کردند.
آنها همچنین با کمک شاهدین که با مامورین همکاری می کردند توانستند این فعالیت های اقتصادی را به درونی ترین حلقه های حزب الله و کشور حامی اش یعنی ایران لینک بزنند.
اما وقتی این پروژه به حلقه های بلندمرتبه تر رسید، مسئولین دولت اوباما شروع به مانع تراشی در سر راه این پروژه کردند.
‏وزارت دادگستری با وجود درخواست پروژه کاساندرا و سایر مسئولین از اعلام جرم علیه بازیگران عالی رتبه ایران و حزب الله همچون فرستاده بلند مدت حزب الله به ایران، بانک لبنانی که بیلیون ها دلار از سود موادمخدر را پول شویی کرده بود و بازیگر اصلی سلول سپاه قدس در خاک آمریکا خودداری کرد
/8‏ وزارت امور خارجه تقاضاها برای فریب و کشاندن هدف های بسیار ارزشمند به کشورهایی که امکان دستگیریشان در آنجا بود را رد کرد.
/9‏حزب الله به یک نقشه پولشویی 483142568$ لینک شده است. ادعا این است که این پول از طریق بانک کانادایی لبنان و دو مبادله خانه انجام شده و تقریبا 30 ماشین دست دوم فروشی آمریکا را شامل شده است.

15 دسامبر 2011:

‏دیوید اشر،کارشناس کارکشته دارایی های غیرقانونی است که از پنتاگون به پروژه کاساندرا فرستاده شد. او می گوید: "این یک تصمیم مبتنی بر سیاست گذاری بود، این یک تصمیم سیستماتیک بود. "
"آنها مکرر کل این تلاش را که منابع و شواهد خوبی داشت از بین می بردند و این کار از بالا انجام می شد" 
اوباما بوعده بهبود روابط با کشورهای اسلامی از جمله ایران در سال 2009 وارد کاخ سفید شد. درطول انتخابات بارها بر این مسئله تاکید کرده بود که سیاستهای بوش مبنی بر فشار بر ایران برای متوقف کردن برنامه هسته ای اش موفق نبوده و وی تلاش خواهد کرد برای کاهش تنش ها به ایران نزدیک شود.
جان برنان که بعدها مشاور عالی اوباما در مبارزه با تروریسم وسپس رئیس CIA شد، از این فراتر رفت.
او اعتقاد داشت که زمان مناسبی برای نوسازی روابط میان دو کشور نه تنها از طریق گفتگوی مستقیم بلکه ادغام هرچه بیشتر حزب الله در سیستم سیاسی لبنان است.
‏برنان در یک سخنرانی در واشنگتن در می 2010 این موضوع را تایید کرد و بیان کرد که حزب الله از حالت صرفا تروریستی خارج شده و وارد عرصه سیاسی گشته است و اینکه آمریکا مایل است عناصر معتدل حزب الله را رشد دهد.
‏در عمل تمایل دولت اوباما به تصور نقشی نو برای حزب الله در منطقه و به ثمر رسیدن توافق هسته ای با ایران منجر به این شد که نخواهد با عوامل حزب الله برخورد جدی کند.‏
علی فیاض، دلال اسلحه لبنانی است که در اوکراین ساکن است و متهم است که یکی از عوامل رده بالای حزب الله است و به عنوان یکی از تامین کننده های کلیدی سلاح به سوریه و عراق به پوتین گزارش می داده است.
وی در بهار 2014 در پراگ دستگیر شد.
‏با وجود اینکه فیاض تقریبا 2 سال در پراگ دستگیر بود،دولت اوباما ازفشار جدی آوردن به پراگ برای استرداد وی به آمریکا خودداری کرد. در عین حال، پوتین برای جلوگیری از استرداد وی شدیدا لابی گری کرد. وی سرانجام به لبنان فرستاده شد و همچنان مشغول دلالی اسلحه برای جنگجویان سوریه و عراق است.
اتهامات فیاض برنامه ریزی برای قتل کارمندان دولت آمریکا، تلاش برای حمایت مادی به سازمان های تروریستی و تلاش برای به دست آوردن، انتقال و استفاده از موشک های ضد هوایی است.
‏یکی دیگر از عوامل عالی رتبه حزب الله که مامورین پروژه کاساندرا در پی دستگیری او بودند فردی با نام مستعار Ghost بود. Ghost یکی از بزرگترین قاچاقیان کوکائین در جهان و آمریکا و یکی از تامین کننده های اصلی سلاح های متعارف و سلاح های شیمیایی است که اسد از آنها علیه مردمش استفاده کرد.با وجود آنکه علیه Ghost سال هاست اعلام جرم وجود دارد، مامورین پروژه کاساندرا بر این باور هستند که مانع تراشی های دولت اوباما به آنها اجازه پیگرد او را نداد.‏عبدالله صفی الدین یکی دیگر از افرادی است که پروژه کاساندرا در پی دستگیری او بود. از نظر آنها صفی الدین که فرستاده بلندمدت حزب الله به ایران است حلقه اصلی شبکه ی مجرمانه حزب الله است. 4 مسئول سابق با اطلاع مستقیم از کیس وی بیان کردند که وزارت دادگستری اجازه تحقیق درباره او را نداد. چند نفر از مسئولین دولت اوباما به شرط ناشناس ماندن بیان کردند که به خاطر اهداف بزرگتر سیاسی از جمله کاهش تنش با ایران، آزادی حداقل 4 آمریکایی زندانی در ایران و رسیدن به توافق هسته ای بعضی از تلاش های قانونی محدود شده بود.

‏کاترین بائر که در زمان اوباما مدتی در دفتر تامین مالی تروریسم وزارت خزانه داری به عنوان مشاور ارشد سیاست گذاری مشغول به کار بود در یک شهادت نوشتاری که مورد توجه زیادی قرار نگرفت خطاب به کمیته روابط خارجی مجلس اذعان کرد که:
‏"در دولت اوباما... این بررسی ها [مرتبط با حزب الله] از ترس به هم خوردن شرایط ایجاد شده با ایران و به خطر افتادن قرارداد هسته ای کم شده بود. "‏در نتیجه بعضی از عوامل حزب الله تعقیب مالی که منجر به بلوکه شدن دسترسی آنها به بازارهای آمریکا می شد، نشدند و سایر تسهیل کننده های حزب الله که در فرانسه، کلمبیا و لیتوانی دستگیر شده بودند، مسترد نشدند یا علیه آنها در آمریکا اعلام جرم نشد.
‏به گفته دیوید اشر "هر چه به "قرارداد هسته ای" نزدیک تر شدیم این فعالیت های بیشتر کنار گذاشته شد".
‏"بخش زیادی ازتوانایی ها چه عملیات های ویژه، چه اجرای قانون، چه معرفی ها [خزانه داری] - حتی توانایی فردی، پرسنلی که به این ماموریت گماشته شده بودند- تا انتهای دولت اوباما با دقت زیاد تقریبا تا آخرین ذره از بین برده شد.
در 17 ژانویه 2016 اوباما توافق نهایی هسته ای را اعلام کرد.
در طی چند ماه پروژه کاساندرا از بین رفت. بعضی از اصلی ترین مسئولینش از جمله جک کلی مامور سرپرست اداره ی مبارزه با مواد مخدر که این کارگروه را ساخته بود به ماموریت های دیگر انتقال پیدا کرد. دیوید اشر بعد از آنکه وزارت دفاع اعلام کرد که قراردادش را تمدید نمی کند کارگروه را ترک کرد
‏در نتیجه دولت آمریکا بینشش را نه تنها نسبت به قاچاق مواد مخدر و سایر فعالیت های غیرقانونی در جهان بلکه در مورد توطئه های حزب با مسئولین عالی رتبه ایرانی، ونزوئلایی و روسی تا خود نیکلاس مادورو، اسد و پوتین از دست داد.
یکی از نتایج از بین رفتن پروژه کاساندرا این بود که بر تلاش های آمریکا برای تشخیص نحوه ورود کوکائین از طریق شبکه های مختلف مرتبط با حزب به آمریکا به خصوص از طریق ونزوئلا تاثیر منفی گذاشت.‏
چندین شهروند و مسئول نظامی عالی رتبه ونزوئلایی سال هاست در این رابطه تحت تعقیب هستند.
به تازگی دولت ترامپ معاون ریاست جمهور این کشور طارق العیسمی را که شریک نزدیک حزب الله و لبنانی-سوری الاصل است، به عنوان یک کینگ پین جهانی مواد مخدر معرفی کرد.
‏به گفته جک کلی" آنها یک سازمان شبه نظامی با اهمیت استراتژیک در خاورمیانه بودند و پیش چشم ما به یک کنگلومرای تبهکاری جهانی تبدیل شدند که...‏که بیلیون ها دلاربرای خطرناکترین فعالیت های جهان از جمله برنامه سلاح های شیمیایی، هسته ای وارتشهایی که آمریکا آنها را دشمن قسم خورده خود می دانست تولید میکرد."
پرسش جک کلی این بود: اگر آنها قوانین آمریکا را زیر پا می گذارند، چرا نباید بتوانیم برخورد قانونی کنیم؟‏
حزب الله به همراه ایران همچنان منافع آمریکا در عراق، سوریه و در بخش های زیادی از آمریکای لاتین و آفریقا به خطر می اندازد و برای میلیشیاهای شیعه ضدآمریکایی سلاح و آموزش فراهم می کند. صفی الدین، Ghost و سایر وابستگان حزب الله به نقش اساسی خود در قاچاق مواد و سلاح ادامه می دهند.
‏درک مالتز که به عنوان رئیس بخش عملیات های ویژه مبارزه با مواد مخدر به مدت 9 سال ناظر بر پروژه کاساندرا بود، اینگونه می گوید که همه تمرکز بر قرارداد هسته ای بود و ماموریت ما بی اهمیت بود. ما قطاری بودیم که از خط خارج شده بود.
ریشه های پروژه کاساندرا دربررسی هایی بود که بعد از حوادث11 سپتامبر شروع شد و به حزب الله رسید.
عملیات تایتان که در طی آن اداره مبارزه با مواد مخدر با مسئولین کلمبیایی برای بررسی شراکت بین المللی میان پول شویان لبنانی و کنگلومراهای قاچاق مواد کلمبیا کار کرد،یکی از این بررسی ها بود‏عملیات پرسئوس که سندیکاهای ونزوئلایی را هدف قرار می داد یکی دیگر از این بررسی ها بود. همزمان مامورین در غرب آفریقا جریان مشکوک هزاران ماشین دست دوم از آمریکا را بررسی می کردند.

‏همزمان در عراق، ارتش آمریکا نقش ایران در مجهز کردن میلیشیاهای شیعه به دیوایس های انفجاری با تکنولوژی بالا که به عنوان Explosively Formed Penetrators یا EFP شناخته می شوند را بررسی می کرد که صدها سرباز آمریکایی را تا آن زمان کشته بود.‏
تمام این مسیرها در نهایت به حزب الله می رسید.‎
‏از نظر مامورین این تعجب آور نبود. حزب الله به همراهی اطلاعات ایران و سپاه دهه ها بود که با حامیان خود در جوامع لبنانی در سراسر جهانی شبکه ای تجاری را شکل داده بودند که ظن بر این بود که پوششی بر تجارت بازار سیاه هستند.
‏در همان مسیرهایی که مرغ های منجمد و وسایل الکترونیکی جابه جا می شدند، این بیزنس ها سلاح جابه جا می کردند، پولشویی می کردند و حتی قطعات برنامه ی هسته ای و بالیستیک ایران را فراهم می کردند.‏
از اوایل دهه ی 1980 حزب الله به نارکوتروریسم هم مشغول بوده است. حزب از دلالان مواد و سایر توزیع کننده های مشغول در بازار سیاه تعرفه می گرفت اما به نظر می رسد که حزب الله تاکتیک های خود را عوض کرده است و مستقیما در قاچاق مواد مخدر وارد شده است.‏
حزب الله مانند یک خانواده جرایم سازمان یافته عمل می کند. عوامل حزب الله بیزنس هایی را که سودمند هستند و به عنوان کاور برای قاچاق مواد مفیدند شناسایی می کنند و سهام آنها را می خرند. اگر این بیزنس برای آنها مناسب باشد به سمت خرید کل سهام آن بیزینس پیش می روند.
‏حزب الله حتی یک واحد اقتصادی ویژه ایجاد کرد تا بر گسترش فعالیت های اقتصادی اش نظارت کند. این واحد تحت نظارت عماد مغنیه یکی از فرماندهان نظامی حزب و دومین تروریست تحت تعقیب بعد از اسامه بن لادن بود.
عماد مغنیه برای دهه ها چهره ی پابلیک تروریسم برای آمریکایی ها بود زیرا او طراح حمله ای بود که طی آن 241 تفنگ دار آمریکایی در سال 1983 در مقر خود در لبنان کشته شدند. وی همچنین طراح حملات 1983 و 1984 به سفارت آمریکا در بیروت بود که منجر به مرگ تعداد دیگر از آمریکایی ها شد.
زمانی که ریگان نیروهای حافظ صلح را از لبنان بیرون کشید، حزب اعلام یک پیروزی بزرگ کرد و به پیش جبهه ی مقاومت اسلامی در برابر غرب پیوست.
‏در طی 25 سال بعد با حمایت مالی و نظامی ایران، حزب الله موفق به تشکیل ارتشی چند ده هزار نفره مجهز به سلاح های سنگین بیش از بیشتر کشورهای جهان و تقریبا 120 هزار راکت و موشک بالیستیک شد که می توانستند اسرائیل و منافع آمریکا در منطقه را با دقت عالی نشانه گیری کنند.‏حزب الله متخصص قدرت نرم نیز شد. با فراهم کردن غذا، کمک پزشکی و سایر خدمات اجتماعی به آوارگان جنگی لبنان میان مردم اعتبار یافت. سپس به یک حزب سیاسی تکامل یافت و خود را به عنوان حامی فقرا به خصوص شیعه های لبنان در برابر اعیان مسیحیان و مسلمانان سنی جلوه داد.‏ در عین حال که حزب وارد سیاست لبنان می شد، مغنیه بر گسترش شاخه ی تروریستش، سازمان جهاد اسلامی، نظارت می کرد. جهاد اسلامی به همراهی ایران اهداف غربی، اسرائیلی و یهودی ها را در سراسر جهان می زد و در آمادگی برای حملات بعدی در مورد دیگر اهداف اطلاعات جمع آوری می کرد.

‏حزب به دلایل استراتژیک عموما به آمریکا کاری نداشت اما تا 2008 دولت بوش به این نتیجه رسید که جهاد اسلامی خطرناک ترین گروه تروریستی جهان است و می تواند حملات فوری از جمله احتمالا حملات شیمیایی، بیولوژیک و هسته ای پایین رده ای را اجرا کند که بسیار بدتر از حملات 11 سپتامبر خواهند بود‏ اینگونه بود که اداره مبارزه با مواد مخدر با اتکا به اختیارات زیادش شروع به رسیدگی به پرونده ی شبکه ی وسیع و پیچیده ی قاچاق و پول شویی حزب الله کرد تا با این گروه مبارزه کند.

پایان بخش اول

-----------------------------------------------------------------

‏بخش دوم:
همه جا و هیچ کجا
حزب الله نفوذ مجرمانه اش را از مراکز فرماندهیش در خاورمیانه به آمریکای لاتین، آفریقا و ایالات متحده گسترش می دهد.
در 12 فوریه 2008 CIA و سرویس اطلاعاتی اسرائیل با انفجار بمب در ماشین مغنیه که از جشن 29 امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی در دمشق بازمی گشت او را کشتند.
یکی از این ها سرمایه گذاری به نام ادهم طباجه و دیگری صفی الدین بود که پیوند اصلی میان عمو زاده اش (؟) حسن نصرالله و برادر خودش هاشم و ایران بود.
‏با وجود اینکه بازیگران کلیدی دیگری در نتیجه بررسی های مشخص شدند این صفی الدین بود که نقطه کلیدی همه ی آنها از پایگاهش در تهران بود.‏
بررسی های کلمبیا و ونزوئلا او را به چندین شبکه ی بین المللی قاچاق مواد و پول شویی و به خصوص یکی از بزرگ ترین شبکه هایی که اداره مواد مخدر تا آن زمان دیده بود لینک زده. این شبکه بزرگ توسط بازرگان لبنانی ساکن مدلین کلمبیا ایمن جمعه هدایت می شد.
شبکه ی جمعه در واشنگتن زمانی زنگ های خطر را به صدا در آورد که مامورین متوجه شدند وی با کارتل مخوف لوس زتاس برای جابجایی چندین تن کوکائین به طور مستقیم به ایالات متحده کار می کند و هر ماه 200 میلیون دلار را از طریق تقریبا 300 ماشین دست دوم فروشی پول شویی می کند.
‏این شبکه مقادیر زیادی پول را صرف خرید ماشین های دست دوم می کرد و سپس آنها را به بنین در ساحل غربی آفریقا منتقل می کرد.
در همان زمانی که کارگروه بازرسان تمرکزشان را بر صفی الدین افزایش می دادند دیوید اشر با آنها تماس گرفت.‏
وی در آن زمان در فرماندهی عملیات های ویژه مشغول پیگیری پول هایی بود که از آن برای مجهز کردن میلیشیای شیعه ی عراق به سلاح های پیشرفته برای استفاده علیه نیروهای آمریکا از جمله IED های کشنده و جدیدی که به نام Explosively Formed Penetrator شناخته می شدند استفاده می شد.
‏EFP به حدی قوی بود که تانک های M1 Abrams را نصف می کردند.
اشر به پولیتیکو گفت "هیچ کس سلاح های این چنینی ندیده بود. آنها می توانستند یک طرف ساختمان را از جا بکنند."
کنجکاوی اشر با دیدن شواهدی که شبکه IED را به یک شماره تلفن شناسایی شده در بررسی های کلمبیا لینک کرده بود تحریک شد. طولی نکشید که او این شراکت عجیب را تا شماره ای که ادعا می شد توسط صفی الدین در ایران استفاده می شود ردیابی کرد.‏اشر به یاد می آورد که "من اصلا نمی دانستم او کیست، اما این مرد پول به عراق می فرستاد تا سربازان آمریکایی را بکشد.
‏در نتیجه این کشف، ویلیام وشلر رئیس وقت مبارزه با مواد مخدر پنتاگون اشر و چند نفر از کارشناسان وزارت دفاع را به اداره مبارزه با مواد مخدر فرستاد تا اطلاعات بیشتری به دست آورند.‏این یک شراکت پرثمر بود. اشر به این گونه کارها عادت داشت و در طول بیش از 20 سال کار در دولت آمریکا، تخصصش کشف پول شویی و طرح های فرار از تحریم ها توسط کشورهای طغیان گر، گروه های تروریستی، کارتل های جرایم سازمان یافته و شبکه های تکثیر سلاح بود.‏معمولا کار وی به بسیار محرمانه بود اما برای پروژه کاساندرا وی از پنتاگون برای ایجاد شبکه ای از اطلاعات غیرطبقه بندی شده برای استفاده در تعقیب قضایی اجازه ویژه دریافت کرد.
‏اشر و تیمش ابزارهای بسیار جدید اطلاعات اقتصادی را وارد بررسی های اداره مبارزه با مواد مخدر کردند. با کمک ارتش آمریکا، مامورین هزاران ساعت گفتگوهای تلفنی شنود شده در کلمبیا به زبان عربی را ترجمه کردند. این گفتگوها تا زمانی که لینک های حزب الله کشف نشده بود، بی ربط دانسته می شد.‏
به گفته بازرسان پایان ترجمه ها تصویری از صفی الدین به صورت قطب انسانی یک تشکیلات تبهکاری که شاخه هایش به سمت آمریکای لاتین، آفریقا، اروپا و ایالات متحده از طریق صدها بیزنس مشروع و کمپانی های کاور کشیده شده بود، ترسیم کرد.
صفی الدین به تقاضاها برای اظهارنظر از طریق چندین واسطه از جمله بازوی رسانه ای حزب الله پاسخ نداد. اما یک مسئول حزب الله تکذیب کرد که او سازمان در معاملات مواد دخیل است.
‏"شیخ نصرالله بارها تایید کرده است که برای اعضای حزب الله از نظر شرعی جایز نیست مواد مخدر قاچاق کنند.
این چیزی است که می تواند ممنوع باشد زیرا در اسلام ما چیزهای حلال و حرام داریم. برای ما این چیزی حرام است.
پس اصلا ممکن نیست این کار انجام شود"‏این نماینده حزب الله گفت که این اتهام ها که حزب الله در قاچاق مواد مخدر دخیل است "بخشی از کمپین تخریب چهره حزب الله به عنوان یک جنبش مقاومت علیه اسرائیلی هاست. قطعا ممکن است مردم لبنان درگیر مواد باشند اما ممکن نیست که آنها عضو حزب الله باشند.
به هیچ وجه ممکن نیست."‏در پاسخ به سوال در مورد نقش صفی الدین در سازمان، او پاسخ داد ک

ه "ما معمولا نقش هایی که افراد ایفا می کنند را فاش نمی کنیم زیرا این یک سازمان جهادی است. پس این مقداری سری است."
‏پسر عمه صفی الدین، سید حسن نصرالله رهبر حزب الله رسما این ایده را که حزب الله نیاز دارد از طریق مواد یا سایر فعالیت های مجرمانه درامدزایی کند رد کرده است زیرا ایران هر سرمایه ای لازم داشته باشد فراهم می کند.‏
اما صفی الدین در 2005 حرف دیگری زده بود. او با جسارت اتهامات دولت بوش مبنی بر اینکه ایران و سوریه به حزب الله سلاح می رسانند را رد کرد.‏او به AFP گفت که این کشورها تنها حمایت سیاسی و روانی از حزب الله می کنند.
"ما نیاز نداریم خودمان را از تهران تسلیح کنیم. چرا سلاح از ایران از طریق سوریه بیاوریم وقتی می توانیم از هرجای دنیا سلاح تهیه کنیم؟"

‏صفی الدین ممکن است درست گفته باشد. مامورین شواهدی پیدا کردند که نشان می داد تسلیحات از کانال های مختلف از جمله شبکه های قاچاق هم مواد و هم اسلحه به حزب الله می رسید.‏
مامورین به این نتیجه رسیدند که صفی الدین با استفاده از همان شبکه هایی که مواد، پول نقل و کالاهای تجاری، بر تلاش های حزب الله برای کمک به ایران برای به دست آوردن قطعات و تکنولوژی لازم برای برنامه های هسته ای و موشکی نظارت می کرد.‏
دولت بوش به هم زدن شبکه هایی را که از طریق آنها ایران قطعات موردنیاز برای برنامه سلاح های کشتارجمعی اش را فراهم می کرد، اولویت بالا داد. مشاور امنیت ملی وان زاراته به شخصه بر تلاش های میان سازمانی برای ترسیم این کانال ها نظارت می کرد.

‏زاراته که یک دادستان سابق وزارت دادگستری بود، اهمیت عملیات های قانونی بین المللی را درک می کرد و شاخه ی عملیات های ویژه اداره ی مبارزه با مواد مخدر را در قلب این تلاش ها قرار داد.
اما حتی در آن زمان، سایز سازمان ها از نقش اداره مبارزه با مواد مخدر ناراضی بودند.

‎‏موانع بر سر راه
بسیاری از تنش های اولیه ناشی از جدال های قدرت طلبی میان سازمان های پلیسی و قانونی و سازمان های اطلاعاتی بر سر اینکه کدامیک باید در جنگ بین المللی با تروریسم برتری داشته باشند بود.‏
این جدال ها به خصوص در مورد هدف چندگانه ای مانند حزب الله که هم یک تشکیلات مجرمانه و هم یک تهدید امنیت ملی بود بیشتر خود را نشان می دادند.‏"پلیس ها" از FBI و اداره مبارزه با مواد مخدر می خواستند پرونده های قانونی تشکیل بدهند و عوامل حزب الله را به زندان بیندازند و آنها را وادار کنند علیه هم با پلیس همکاری کنند.

‏"پلیس ها" از FBI و اداره مبارزه با مواد مخدر می خواستند پرونده های قانونی تشکیل بدهند و عوامل حزب الله را به زندان بیندازند و آنها را وادار کنند علیه هم با پلیس همکاری کنند.‏این رویه باعث نارضایتی "جاسوس ها" در CIA و آژانس امنیت ملی می شد که برای 25 سال مشغول جمع آوری اطلاعات به شیوه های دشوار و نفوذ به درون حزب الله و ترورهای موردی و حملات سایبری برای دفع تهدیدهای قریب الوقوع بودند. ‏آنچه این تصویر را بیشتر پیچیده می کرد نقش وزارت خارجه بود که می خواست به خاطر واکنش منفی دیپلماتیک هم فعالیت های قانونی و هم عملیات های مخفیانه را سرکوب کند..‏...زیرا حزب الله نیروی پیشتاز سیاسی لبنان و ارائه کننده خدمات انسانی بود و هواداران مردمی صادقی داشت که لزوما از فعالیت های ناخوشایندش اطلاع نداشتند.
بی اعتمادی میان سازمان های آمریکایی بعد از دو حادثه که اختلاف میان پلیس ها و جاسوس ها را به وضوح نشان داد، به اوج خود رسید.

‏در روزهای پایانی دولت بوش، یکی از مامورین مخفی اداره مبارزه با مواد مخدر، درست زمانی که در حال تبدیل شدن به ارائه کننده اصلی کوکائین یک کارتل کلمبیایی به خاورمیانه و عوامل حزب الله می شد، لو رفت.‏یک سال بعد دردولت اوباما، یک کارگروه مبارزه با تروریسم که توسط FBI هدایت می شد در یک برنامه تهیه ی 1200 Colt M4 یک شاهد عینی کلیدی را فریب دهد و از بیروت به فیلادلفیا بکشاند تا دستگیر شده و علیه صفی الدین و سایر عوامل حزب الله ازاو استفاده شود. وزارت خارجه این عملیات رو بلوکه کرد‏در هردوی این موارد، مامورین اجرای قانون مظنون بودند که جاسوسان CIA مستقر در خاورمیانه این بررسی ها را متوقف کرده بودند تا از روابط حساس سیاسی و پیچیده خود با حزب الله حفاظت کنند.‏CIA از اظهار نظر در این مورد یا موارد دیگر در رابطه با روابطش با پروژه کاساندرا خودداری کرد. وزارت خارجه و دادگستری اوباما نیز ار پاسخ در مورد روابطشان با حزب الله خودداری کردند.‏اما تنش ها میان این سازمان ها و اداره مبارزه با مواد مخدر مسئله مخفی کردنی نبود.

‏بعضی از دیپلمات های فعلی و سابق و همچنین افسران CIA که به شرط ناشناس ماندن صحبت می کردند ماموران اداره مبارزه با موادمخدر را به صورت کابوی های بی انضباط و بیش از حد پرخاش جو توصیف کردند که اهمیتی به مناسبات بزرگتر ژئوپلیتیک نمی دادند.‏کلی و سایر مامورین این اداره از این شهرتشان راضی بودند و ادعا می کردند روش های تهاجمی تر ضروری است زیرا CIA برای مدت طولانی چشم بر روی فعالیت های غیرقانونی حزب الله بسته است و حتی برای جلوگیری از عملیات های تروریستی از میان آنها مخبر جذب کرده است.‏کوتاه نیامدن و اصرار بر اشتباه بودن نظر همه از جانب کلی و اشر و تیمشان باعث شده بود که حتی در خود اداره مبارزه با مواد مخدر بعضی از مامورین از آنها ناراضی باشند. بسیاری آنها را متهم می کردند که با بزرگنمایی این شبکه ها برای افزایش اعتبار و بودجه گروه خودشان استفاده می کنند.‏یک نقطه مهم در این جریان ر عملیات تایتان بود که در آن یک رئیس کارتل کلمبیایی به نام چکری حرب و معروف به ال طاللبان شناسایی شد که مشکوک به روابط نزدیک با صفی الدین بود.

‏برای ماه ها وزارت دادگستری تقاضاهای مکرر برای اضافه کردن اتهام نارکوتروریسم به اتهامات حرب را رد کرد. نطر مامورین این بود که نه تنها شواهد کافی برای محکوم کردن حرب وجود دارد بلکه تعقیب حرب برای برنامه ی بزرگتر آنها در راستای حمله قانونی به شبکه ی تبهکاری حزب الله ضروری است.‏بعد از اینکه برای بار آخر وزارت دادگستری این تقاضا را رد کرد، کلی یک ایمیل خشمگین به ریاست اداره مبارزه با مواد مخدر فرستاد و هشدار داد که مانع تراشی وزارت دادگستری اثرات جدی از جمله تهدید امنیت ملی از ناحیه حزب الله خواهد داشت.‌ ‎‏کلی به طور ویژه نگران مرد جوان 25 ساله لبنانی بود که او را در ایمیلش به عنوان عنصر فرماندهی و کنترل معرفی کرده بود.‏این مرد جوان نه تنها با جمعه و بعضی دیگر از مهم ترین قاچاقچیان مواد مخدر در جهان در ارتباط بود بلکه فرمانده یک گروه عملیات ویژه، یکی از رهبران ارشد حزب الله و نماینده ی یک شرکت احتمالا در حال تسهیل تولید سلاح های کشتار جمعی نیز بود.

‏با وجود نظر مخالف دولت اوباما اشر نیز اطمینان پیدا کرده بود کارگروه در مورد تهدید شبکه ی تبهکاری حزب الله اغراق نمی کند بلکه آن را دست کم می گیرد. اشر بعدها در کنگره شهادت داد که این شبکه "بزرگترین طرح حمایت مادی برای عملیات های تروریستی" است که دنیا به خود دیده است.‏به عنوان مدرک اشر نشان داد که تنها در چند سال ذخایر نقدی به واحد پول آمریکا در لبنان دوبرابر شده و به 16 بیلیون دلار رسیده است. ‏اشر در گفتگوهای مخفیانه به همکارانش در کارگروه اعلام کرد که بهترین راه برای از بین بردن چنین تشکیلاتی ضربه زدن به منابع مالی آن است. اولین هدف آنها بانکی بود که یکی از سریع ترین رشد ها را در جهان داشت. بانکی مستقر در بیروت و با سرمایه 5 بیلیون دلار: بانک لبنانی کانادایی‌.

‏تلاش های بلوکه شده، فرصت های از دست رفته
اشر می دانست چطور باید یک شبکه قاچاق غیرقانونی متکی به حمایت دولتی را از بین ببرد زیرا قبلا این کار را چند سال پیش در دوره ی بوش انجام داده بود.‏در این مورد او از قانون Patriot و از دور خارج کردن Banco Delta Asia یک بانک مستقر در ماکائو برای قطع ید پیونگ یانگ استفاده کرد.‏در بیروت، تیم اشر با یک گروه اطلاعاتی اسرائیل برای نفوذ به این بانک لبنانی استفاده کردند. آنها شواهدی را جمع آوری کردند که نشان می داد چگونه تنها شبکه جمعه ی به تنهایی 200 میلیون دلار در هر ماه درامد ناشی از فروش مواد را از طریق این بانک و مبادله خانه های مختلف پولشویی کرده است.‏بخش زیادی از این پول پس از پولشویی به 300 ماشین دست دوم فروشی در آمریکا ارسال می شد تا هزاران ماشین را به غرب آفریقا انتقال دهند.

‏مامورین این کارگروه همچینن مشخص کردند که چگونه صفی الدین برای حزب الله و ایران خدمات VIP بانکی از جمله دسترسی به سیستم های ارزشمند مالی جهانی ( نقض تحریم های آمریکا ) را فراهم می کرد.‏مسئولین فدرال از این بانک در فوریه 2011 شکایت کردند و بعدا 102 میلیون دلار ازدارایی های آن را ضبط کردند و در نهایت این بانک را مجبور به تعطیلی و فروش دارایی هایش بدون پذیرش هیچ جرمی کردند.‏اما وزارت دادگستری هرگز علیه این بانک اقامه دعوی نکرد و همچنین مانع بررسی سایر سازمان های اقتصادی و افرادی شد که مورد هدف این کارگروه بودند.‏کاخ سفید به طور محرمانه اذعان کرد که نگران است تهاجم گسترده تر به سازمان های اقتصادی لبنان منجر به بی ثباتی لبنان شود اما بدون تهدید زندان مسئولین بانک حاضر به اعتراف و همکاری نبودند.‏بدون فشار بر سایر نهادهای اقتصادی مورد نظر در لبنان و منطقه حزب الله به سادگی بیزنس بانکی خود را به بانک دیگری منتقل کرد.

‏کلی می گوید اندکی بعد از این ماجرا او با یکی از دادستان های ارشد واحد برخورد کرد و از او پرسید آیا ماجرایی در کاخ سفید در جریان است که اقامه دعوی را غیر ممکن کرده است.
دادستان به کلی گفت که 50 مامور FBI دیگر کار نمی کنند زیرا می دانند پرونده های مربوط به ایرانشان به جایی نمی رسد‏در ماه اکتبر آن سال اشر کمک کرد تا نقشه ی دو مامور ایرانی و یک ایرانی آمریکایی مستقر در تگزاس برای اجیر کردن افرادی از کارتل مکزیکی برای به قتل رساندن سفیر عربستان در آمریکا در یک کافه شلوغ در واشنگتن برملا شود. ‏یک ماه بعد دادستان ها علیه جمعه اقامه دعوی کردند و او را به همکاری با کارتل مکزیکی زتاس و تامین کننده های کلمبیایی و ونزوئلایی برای قاچاق 85 تن کوکائین به داخل آمریکا و پولشویی 850 میلیون دلار حاصل از موادمخدر متهم کردند.
‏امید مامورین کارگروه این بود که این پرونده ها حمایت سیاسی لازم برای تعقیب شبکه حزب الله را فراهم کند اما عکس آن اتفاق افتاد.

‏مامورین اداره مبارزه با مواد مخدر در کنفرانس خبری وزارت دادگستری و FBI در مورد نقشه ترور سفیر عربستان شرکت داده نشدند و تصور آنها این است که این کار برای کم اهمیت جلوه دادن ارتباط میان ترور و مواد مخدر انجام شد. ‏همچنین با وجود شواهد ارتباط جمعه با حزب الله از 1997 هیچ اشاره ای به این موضوع در اتهاماتش نشد. ‏مامورین یک شبکه ی بزرگ از نیروی قدس را که مشغول پول شویی، جابجایی مواد و قاچاق غیر قانونی هلی کوپترهای بل، دوربین های دید در شب و سایر وسایل به ایران در آمریکا بودند را کشف کردند اما تلاش های مامورین برای تعقیب قضایی بیشتر این عوامل بی نتیجه ماند.‏در فیلادلفیا کارگروهی که با هدایت FBI برای دو سال تلاش کرده بودند کیسی را مبنی بر نظارت صفی الدین بر خرید 1200 اسلحه نظامی به مقصد لبنان تقویت کنند. آنها دو شاهد عینی داشتند که حاضر به شهادت در مورد نقش صفی الدین بودند. پرونده ی آنها بدون هیچ توضیحی از سوی وزارت دادگستری رد شد.

‏کلی به دنبال کدی مناسب برای پروژه بود و این کد را هنگام مطالعه کتاب "در باغ حیوانات" پیدا کرد. در این کتاب سفیر آمریکا در آلمان برای تور سخنرانی خود در آمریکا در مورد خطر روزافزون نازی ها نام شخصیت افسانه ای معروفی را برگزیده بود که به هشدارهایش در مورد آینده بی توجهی می شد. ‏از اینجا به بعد پروژه نامگذاری شد: کاساندرا.

آزادباش در مقابل حزب الله
بعد از پیروزی اوباما در انتخابات 2012 فشار بر پرونده های موادمخدر حزب الله تشدید شد و دیگر به نظر می رسید فشار از خود کاخ سفید می آید.
‏برای این وضعیت چندین دلیل وجود داشت: نخست آنکه تیم امنیت ملی جدید اوباما مشتاق به برخورد دیپلماتیک با ایران بودند:‏ جان کری به عنوان وزیر خارجه، برنان به عنوان رئیس CIA که قبلا در مورد تمایلش به تقویت عناصر معتدل در حزب الله صحبت شد و لیزا موناکو به عنوان مشاور امنیت ملی و مبارزه با تروریسم کاخ سفید.

‏دلیل دیگر پیروزی حسن روحانی بود که بحث مذاکرات هسته ای را دوباره داغ کرد. ‏تمایل زیاد دولت به رسیدن به قرارداد هسته ای با ایران از کانال های مختلف مخابره می شد به نحوی که فشاری ناگفته بر مامورین و گماشتگان سیاسی می آمد و آنها را وادار می کرد با تردید به تلاش های کارگروه نگاه کنند.‏یک مقام ارشد سابق در وزارت دادگستری به پولیتیکو گفت که یک گروه غیررسمی چندسازمانی مشغول به کار به ایران وجود داشت که تاثیر احتمالی بررسی ها و پیگرد قانونی بر مذاکرات هسته ای را بررسی می کرد و این ممکن است منجر به تصمیم های بدی شده باشد. ‏با این حال کلی و اشر و گروهشان به کار خود ادامه دادند و دنباله بررسی های بانک لبنانی کانادایی را گرفتند. آنها متوجه شدند که ارتشی از قاصدها پول کثیف آمریکایی را از غرب آفریقا به بانک های همکارشان به بیروت منتقل می کردند.

‏مامورین با تعقیب این قاصدان متوجه شدند سفر آنها از هتل های چهارستاره توگو با چمدان هایی محتوی تا 2 میلیون دلار شروع می شد. با دنبال کردن این قاصدان، شواهد لازم علیه این شبکه به دست آمد.‏ بررسی های پروژه کاساندرا نگران کننده بود. حزب الله و ایران در حال گسترش شبکه ی جهانی خود بودند. آنها تجهیزات نظامی خود را تقویت کردند و هزاران سرباز و اسلحه را به سوریه انتقال دادند.‏ با عقب نشینی نظامی آمریکا از عراق، ایران توانست به کمک حزب الله بخش های زیادی از عراق را نیز تحت کنترل خود درآورد. ‏ایران و حزب الله حرکت های مشابهی را در یمن و کشورهای تحت کنترل سنی ها آغاز کردند. شبکه های آنها در آفریقا نه تنها مواد، اسلحه و ماشین های دست دوم را قاچاق می کرد بلکه به قاچاق الماس، کالاهای تجاری و حتی برده می پرداخت. حزب الله و نیروی قدس در حال ورود به چین و بازارهای دیگر بودند

‏اما بزرگترین نگرانی اعضای پروژه کاساندرا نفوذ ایران و حزب الله در آمریکای لاتین بود.‏تهدید در حیاط خلوت آمریکا
در سال های بعد از 11 سپتامبر که تمرکز واشنگتن جای دیگری بود، حزب الله و ایران با کشورهای حاشیه کریدور کوکائین اتحاد ایجاد کردند تا آنها را در مقابل آمریکا قرار دهند. ‏این استراتژی در بولیوی، اکوادورو ونزوئلا کار کرد و این کشورها اداره مبارزه با مواد مخدر را اخراج کردند و بیس ها و شراکت های استراتژیکی را که بخش مهمی از کمپین مبارزه با مواد مخدر آمریکا را تشکیل می دادند از دست رفتند.‏ در ونزوئلا، هوگو چاوز به شخصه با رئیس جمهور وقت ایران محمود احمدی نژاد و حزب الله در مورد قاچاق مواد و سایر فعالیت هایی که به نفوذ آمریکا در منطقه ضربه می زد کار می کرد. ‏در عرض چند سال، صادرات کوکائین ونزوئلا از 50 تن به 250 تن در سال رسید که بیشتر این مواد به شهرهای آمریکا منتقل می شد.

‏در آغاز سال 2007 مامورین اداره مبارزه با مواد مخدر شاهد پرواز هفتگی جتی از کاراکاس به تهران از طریق دمشق بودند که حامل مواد و پول نقد بود. ‏آنها این را ایروترور نامگذاری کردند زیرا پرواز بازگشتی غالبا حامل اسلحه و عوامل حزب الله و ایران بود که دولت ونزوئلا در لحظه ورود برای آنها اوراق هویتی و سفر ساختگی فراهم می کرد.‏از آنجا این عوامل در آمریکای لاتین منتشر می شدند و در سفارت ها و مساجد تازه گشوده شده فراوان ایران مشغول به کار می شدند.‏اما وقتی دولت اوباما می توانست دو نفر از اصلی ترین بازیگران این توطئه را به آمریکا مسترد کند، در این کار تعلل کرد.‏یکی از آنها تاجر ونزوئلایی متولد سوریه، ولید مقلد بود. او در سال 201. به اتهام انتقال ماهیانه 10 تن کوکائین به آمریکا دستگیر شد.

‏در طول دستگیری مقلد ادعا کرد که در لیست پرداختی اش 40 ژنرال ونزوئلایی است و به شواهد لازم برای نشان دادن نقش مقامات ارشد ونزوئلایی در قاچاق مواد و سایر جرایم دسترسی دارد. ‏او خواهش کرد تحت الحفظ به نیویورک به عنوان شاهد فرستاده شود اما کلمبیا – یک متحد ثابت قدم آمریکا- او را به ونزوئلا فرستاد.‏مورد دیگر ژنرال بازنشسته ونزوئلایی و رئیس سابق اطلاعات ونزوئلا هوگو کارواخال بود که در اروبا به خاطر اتهامات آمریکا دستگیر شد. کارواخال رابط اصلی ونزوئلا، ایران، نیروی قدس، حزب الله و قاچاق کوکائین بود. اروبا او را به ونزوئلا تحویل داد.
در نتیجه ونزوئلا تبدیل به تامین کننده اصلی کوکائین به مقصد آمریکا و همچنین مقر استقرار بسیار ارزشمند حزب الله و ایران در حیاط خلوت آمریکا تبدیل شد. کمپ های آموزش میلیشیای شیعه در ونزوئلا آغاز به کار کرد.‏در مرکز بسیاری از این فعالیت ها Ghost یکی دیگر از نزدیکان صفی الدین بود که هیچ تصویری از او موجود نبود.

‏ماموران پروژه کاساندرا به این نتیجه رسیدند که Ghost مهم ترین عامل فعال حزب الله در شبکه جابجایی مواد، پول، مهمات و کوکائین به آمریکا و قطعات سلاح های کشتار جمعی به خاورمیانه است.‏او و جمعه در بیروت زندگی می کردند و ماموران آنها را طوری تحت نظر داشتند که می دانستند او و جمعه هر صبح به کدام کافه می روند تا اسپرسو بنوشند و در مورد قاچاق مواد و سلاح و پولشویی صحبت کنند. با یکی دیگر از نزدیکان صفی الدین به نام علی فیاض که نقش مهمی در تامین سلاح برای میلیشیای شیعه در عراق از جمله IED های مهلکی که منجر به مرگ بسیاری از سربازان آمریکایی شده بود، نیز همکاری می کرد.‏آنها می دانستند که Ghost و فیاض که شهروند اوکراین و لبنان بود در انتقال سلاح های متعارف و شیمیایی به سوریه برای حزب الله، ایران و روسیه برای کمک به اسد نقش دارند.‏فیاض مشاور وزارت دفاع اوکراین بود برای صادرکننده ی دولتی اسلحه اوکراین Ukrspecexport کار کرده بود و به نظر می رسد جای بوت را به عنوان تاجر اسلحه ی پوتین گرفته باشد.

‏در نتیجه وقتی اسم فیاض در بررسی های اداره مبارزه با موادمخدر در غرب آفریقا به عنوان قاچاق چی ارشد اسلحه حزب الله مشخص شد، مامورین تلاش کردند با یک عملیات مخفی تحت عنوان نارکوتروریست کلمبیایی که می خواستند هلی کوپترهای دولتی آمریکا را هدف قرار دهند او را به دام بیندازند.‏فیاض حاضر شد که به آنها کمک کارشناسی کند و بعد از آنکه موافقت کرد سلاح های لازم را به قیمت 8.3 میلیون دلار فراهم کند توسط مسئولین چک به حکم دادگاه های آمریکا در آوریل 2014 دستگیر شد.‏
این عملیات امیدهای مامورین پروژه کاساندرا را افزایش داد و آنها را نسبت به آینده این پرونده خوشبین کرد.

پایان بخش دوم.

نرمالیزاسیون بدبختی

موج نوی پیامبران عصر جاهلیت جمهوری اسلامی که از خوبی های ایران و زشتی و سختی خارج می نویسند تا ما را از ظلمات نجات دهند، عجیب نیست. قبلا هم باندی تحت نفوذ برادرزاده عباس عراقچی، - که ساکن سوئیس بود- فعال شده بود که به تبلیغ «ایران زیبا» مشغول بودند، با عکس غذا و منظره های چهارفصل؛ گویی ایران جنگل و طبیعت است ‌و آدمی در آن موجود نیست که بدانیم چه بر آنها می گذرد، اما این موج نوی اغلب غرب نشین اندکی باهوش تر است و تکنیک هایی دارد:
۱- احمق نمایی منتقدان: می نویسند یکی گفت مگر خارج ماشین ها تصادف می کنند، بعد در حالی که به سوال طرف می خندند، می گویند همین آدم های احمق دنبال سوئیس تخیلی هستند و فکر می کنند ایران جهنم است. در حالی که سوال منتقدان این نیست. سوال های جدی دارند. منتقدان می گویند مگر خارج زنان ورزشگاه می روند؟ مگر حجاب اجباری است؟ اگر حین رانندگی، روسری زنی افتاد، خارجی ها باید بروند پلیس جریمه بدهند؟ بانک های خارجی با سود کلان کمر فعال اقتصادی را می شکنند؟ در خارج، ۴۰درصد اقتصاد زیر نظر رهبر است و به دولت مالیات نمی دهد؟ کدام دولت خارجی برخی از شهروندان خودشان را نجس می داند؟ و ...، اگر جواب مثبت است، بنویسید کدام کشورها و ایران را مقایسه کنید با همان کشورها.
۲- جعل صورت مسئله: می نویسند خارج بهشت نیست و بعد نقاط جهنمی خارج را افشا می کنند. در حالی که هیچ کسی اینقدر خنگ نیست که بگوید خارج بهشت است، علت خیلی از مهاجرت و میل به مهاجرت و یا ستایش از استاندارد و وضع دیگر کشورها، میل به داشتن «زندگی بهتر» است و یا رهایی از مشکلات موجود. دوست من آمده استانبول، چون از تن دادن به حجاب اجباری خسته شده، دوست دیگرم مهاجرت کرده برای درس خواندن در یک دانشگاه معتبر، دوست دیگر می خواهد اقامت بگیرد تا پاسپورت معتبر داشته باشد، دوستی برای آینده بهتر فرزندش مهاجرت کرده، همه اینها زندگی بهتر و با استاندارد بالاتر می خواهند نه بهشت. حالا شما این وسط به در و دیوار می زنی که برای بقیه توضیح دهی عزیزان، خارج مالیات زیاد است یا بهداشت گران است؟ کسی که مهم ترین دغدغه اش آزادی فردی است، نگران هزینه دندانپزشکی است؟ این وسط شمایی که خودت را به خریت می زنی و علیه بهشت می نویسی، تهش می شوی شعبه برون‌مرزی صداوسیما که چهل سال است همین کار را می کند و نتیجه اش علاقه بیشتر مردم به غرب بوده، طوری که مایه تعجب شماها شده است.
۳- جعل اطلاعات: برخی که باهوش ترند می نویسند ایران در بسیاری از شاخص جزو ۲۰کشور برتر جهان است، الکی احساس فلاکت نکنید. بعد برای مثال نمودار بانک جهانی می آورند که ببینید در «تولید ناخالص ملی» ایران رتبه ۱۸ جهان را دارد. حالا ایران به درک، نویسنده دقت نکرده در همان جدول رتبه عراق از سوئیس و سوئد بالاتر است و این نشان دهنده وضع اقتصادی بهتر عراقی ها نیست، حتی انگار بلد نیست این شاخص که به معنای «کل ارزش فعالیت های اقتصادی بخش خصوصی و دولتی در یک دوره معین است»، نه تنها در کشورهای نفتی واجد ارزش بالایی نیست -چون نصف شدن یا دوبرابرشدن قیمت نفت می تواند جایگاه شان را کلا تغییر دهد- بلکه نشان دهنده خوبی وضع اقتصادی مردم هم نیست و عمدا نرفته سراغ شاخص های دقیق تر مثل درآمد سرانه تا جایگاه واقعی ایران مشخص نشود. در واقع از جهل علمی سواستفاده می کنند، منابع گمراه کننده پیوست میکنند تا عوام فریبی کنند.
تکنیک های دیگری هم دارند که برآیندش تحقیر، تنبل نمایی، متوهم بودن و بیسواد و اسیر رسانه و شیفته غرب بودن منتقدان است؛ بگذریم، من برخی از این آدم ها را از نزدیک می شناسم، خبر دارم که برنامه اقتصادی بلندمدت دارند و ایران برو نیستند، می دانم، یعنی به گوش خودم شنیده ام که نزدیک ترین آدم‌های زندگی شان از تبعیض حجاب اجباری در رنج هستند و دوست دارند مهاجرت کنند و ...، این ریاکاری ها و نسخه پیچی هایشان آزارم می دهد ولی بحث شخصی ندارم، خودشان صلاح خویش می دانند. همچنین متوجه هستم که چرا دقیقا هنگام ابراز نارضایتی برخی رای دهندگان از کارنامه دولت روحانی شروع به بد نوشتن از غرب کرده اند، این هم انتخاب خودشان است، می خواهند مبلغ و مدافع دولت روحانی باشد، در واقع حرفم با آنها ساده تر است: اگر شما اندکی در علاقه تان به مردم و جامعه تان صادق هستید، باید شبانه روز به انتقال تجربه های موفق و مثبت بشری به هموطنان تان مشغول باشید تا راه و رسم زندگی بهتر را یاد بگیرند و حکومت را تشویق کنید این روش ها را به کار ببندد تا نارضایتی کمتر شود نه اینکه نقاط سیاه احتمالی دیگر جوامع را کشف کنید تا به هموطنان بگویید همه جا بدبختی است، به آن چه موجود است، عادت کنید. معنای امید دادن، انکار واقعیت دردناک جاری نیست. نرمالیزاسیون بدبختی با الگوی مقایسه و تطبیق و انکار، سیاسی کاری است و راهی است به پوچستان که امثال کامران نجف زاده رفته اند؛ اسطوره منفور.

 

از صفحه فیسبوک: رضا حقیقت نژاد

بیداری

فهمِ بودن، شگفت انگیز ترین و سحر آمیز ترین چیزی است که انسان میتواند با آن مواجه شود. این فهم هم با نگاه کردن به نیستی است که بدست می آید؛ سلطه نیستی چنان سنگین است که به هر سو بنگریم جلوه هایی از آن دیده میشود. فقط کافی است با اصل دلیل به نیستی نگاه کنیم اینکه چقدر دلیل میتوان برای نبودن یافت. از جرئی و ساده ترین انگاره ها تا عظیم و پیچیده ترین آنها. از احتمال چینش اجرام کیهانی در ایجاد شرایط مناسبِ حیات تا احتمال فرگشت مغز و ایجاد ذهن انسانی تا احتمال گذار از تاریخی از خشم طبیعت، جنگ های انسانی تا حتی احتمال لقاح یک اسپرم و تخمک از بین میلیون ها. چقدر دایره‌ی بودن کوچک است و شاخه های نبودن تا چه اندازه گسترده و پهن. نیستی هر لحظه خود را به رخ میکشد حال آنکه بودن چون ظرفی ظریف رها شده روی چهارپایه ای لرزان هر لحظه را بی هیچ ضمانتی از ادامه یافتن سپری میکند.
وقتی میان عدم و ابد، ما این بارقه های کم نور می آییم آیا نباید به خود ببالیم که هستیم؟ آیا در این سلطه ی محض نیستی بودن مانند معجزه ای بزرگ نیست؟ معجزه ای از جانب هیچ چیز و هیچ کس؟ پس باز می بینیم که این هیچی است که بودن را از درون خود زاییده است بی هیچ دلیلی.

درآمدی بر مفهوم مرگ در سینمای برگمان

نجوای مرگ و زندگی در سمفونی برگمان

مهر هفتممهم‌ترین مسئله‌ی فیلم­های برگمان وانهادگی و رنج انسان معاصر است. بدون شک او به دنبال معنویت ازدست‌رفته است، اما این تعالی و معنویت را نه در دوردست‌ها و آسمان، بلکه در خود انسان می‌جوید. به بیان دیگر، می‌توان گفت مفاهیم متعالی نزد برگمان، به مفاهیمی زمینی و انسانی بدل می‌شوند.

 

فرهنگ امروز / امید شعبانی:

طرح مسئله

انسان می‌میرد. همین تناهی و پایان‌پذیری انسان است که مرگ را به موضوعی کلاسیک در حیطه‌ی فلسفه و اندیشه تبدیل کرده است. معمولاً موضوع مرگ از جانب فلاسفه و متفکرین از دو جهت مورد بررسی و کاوش قرار گرفته است: یکی از جهت مسئله‌ی جاودانگی و دیگری از جهت تأثیری که اندیشیدن به مرگ می‌تواند بر زندگی انسان بگذارد. در اینجا قصد نداریم که تاریخ مرگ و نظرات فلاسفه و متفکرین را بازگو کنیم. در وهله‌ی اول، هدف این نوشتار بررسی مفهوم مرگ در آثار سینمایی اینگمار برگمان است. برگمانی که به‌حق عنوان فیلسوف سینما را یدک می‌کشد و آثار شاعرانه و ژرف او مفاهیم بنیادینی همچون مرگ را دستمایه‌ی اندیشه و تعمق قرار می‌دهد. اما پیش از هرچیز شایسته است که در ابتدا پرسش‌هایی را مطرح کنیم و در ادامه، با تکیه بر برخی از آثار برگمان، پاسخ‌هایی در حد توان ارائه دهیم.

۱. آیا برگمان اندیشه‌ای مستقل درباره‌ی مرگ در آثار خویش پرورانده است؟

۲. زمینه‌ی شکل‌گیری و گسترش اندیشه‌ی منعکس‌شده در آثار برگمان چیست؟

۳. مفهوم مرگ چه ارتباطی با دیگر مفاهیم درهم‌تنیده‌ی مطرح‌شده در آثار برگمان دارد؟

۴. پرسش یا پرسش‌های برآمده از زمینه‌ی تاریخی و فکری برگمان چیستند و آیا برگمان درصدد ارائه‌ی پاسخی درخور به این پرسش‌هاست؟

 

زمینه و زمانهی برگمان

نیچه زمانی گفت که وقتی مردم درباره‌ی ارزش‌ها خیلی بحث و گفت‌وگو می‌کنند نشانه‌ی آن است که ارزش‌ها دچار وضعیتی بغرنج شده‌اند. نیچه پیام‌آور راستین نیهیلیسم و فروپاشی ارزش‌های معنوی در عصر حاضر است. همو بود که اعلام کرد نیهیلیسم به پشت دروازه‌های تمدن اروپایی رسیده است و مرید او، هایدگر، خبر ورود نیهیلیسم به کاشانه‌ی اروپا را به گوش معاصرانش رسانید. خبر نیهیلیسم در این گزاره‌ی تکان‌دهنده‌ی نیچه اعلام شد که «خدا مرده است» و او مسبب این مرگ را خود انسان‌ها دانست. نیچه علاج این بحران عظیم را در آفریدن ارزش‌های نوین به دست انسان‌هایی آزاده‌جان دانست؛ انسان‌هایی آفرینشگر و دلیر که در غیاب خدا، به‌جای او دست به آفرینش ارزش‌هایی نوین می‌زنند.

اما آیا زیستن در جهانی بدون خدا و فاقد معنا برای همگان ممکن است؟ در همین راستاست که پرسشی بنیادین درباره‌ی معنای زندگی سر برمی‌آورد؛ پرسشی که پیش از این مطرح نمی‌شد و دلیلش هم این بود که زندگی هنوز از معنا تهی نشده بود و در وادی حیرت و سرگردانی گرفتار نیامده بود. روزگاری که در ورای این جهان فانی و گذرا، جهانی «حقیقی» و ثابت مسلم گرفته می‌شد و منشأ معناداری این جهان خاکی بود. جهانی ماورایی که خداوندی خالق در آن سکونت داشت و بشر برای رستگار شدن به‌سوی آن، رخت سفر برمی‌بست. اما در دوره‌ی مدرن با گسترش بینش تجربی و علمی، این عقیده‌ی جزمی مسیحیت به چالش کشیده شد؛ بینشی که کسانی همچون داروین، گالیله، کپرنیکوس و نیوتن از بانیان آن بودند. خدای مسیحیت به‌تدریج از جایگاه ابدی خویش بیرون رانده شد و به‌جای او، خورشید، ستارگان و کهکشان بر مسند کیهان تکیه زدند و این‌گونه شد که جهان منشأ معناداری خود را از دست داد و ارزش‌های سنتی فروریختند. دو سرچشمه‌ی اصلی معنا، که در این عصر قدرت و اعتبار خود را تاحد زیادی از دست داده‌اند، اخلاق و دین هستند.

برگمان فرزند این زمانه است؛ زمانه‌ی تنهایی و انزوای بشریت، زمانه‌ی جنگ و تهدید و ارعاب، عصر پرسش‌هایی گزنده درباره‌ی تنهایی، مرگ، رنج، نومیدی، وانهادگی، بی‌ایمانی، اضطراب و... تمامی این مفاهیم به‌طور برجسته در آثار برگمان حضور دارند. در همین عصر است که سایه‌ی نومیدی از عقلانیت پرطمطراق غرب بر سر اندیشمندان سنگینی می‌کند و آوازه‌ی آثاری همچون «هستی و نیستی» و «تهوع» سارتر و «عصیانگر» و «بیگانه» و «افسانه‌ی سیزیف» کامو سراسر اروپا و دنیا را فراگرفته است. در زمینه‌ی همین عصر تهی از معنا و سراسر اضطراب و دلهره است که باید مفهوم مرگ در آثار برگمان مورد بررسی قرار بگیرد.

کامو در اولین مقاله در «افسانه‌ی سیزیف» می‌گوید که تنها یک مسئله‌ی به‌راستی جدی وجود دارد و آن هم خودکشی است و داوری درباره‌ی اینکه زندگی ارزش زیستن را دارد یا خیر، بستگی به پاسخ به این پرسش اساسی دارد و مابقی پرسش‌ها به دنبال این پرسش خواهد آمد. در دیباچه‌ی همین کتاب است که کامو این شعر «پیندار» را نقل می‌کند: «‌ای روح من/ زندگانی جاودانه را خواهان مباش/ اما موضوع ممکن را/ تا ژرفایش بررسی نما»

به نظر می‌آید که برگمان نیز در آثار خویش همین کار را کرده است؛ یعنی بررسی و کنکاش در زندگی و مرگ و معنای به‌هم‌وابسته‌ی این دو مفهوم. ما نیز ردپای مفاهیم مرگ و زندگی و دیگر مفاهیم درهم‌تنیده را در برخی از آثار برگمان پیگیری می­کنیم.

 

مرگ و بحران معنویت

بیشترین نمود مرگ در «مهر هفتم» (۱۹۵۷) است که رخ می‌دهد؛ جایی که مرگ در هیبتی موحش با ردای سیاه پدیدار می‌گردد. برگمان می‌گوید که نوشتن و کارگردانی «مهر هفتم» درمانی عالی برای وسواس بیمارگون او راجع‌به مرگ بود. اما واقعیت این است که مرگ در این فیلم در بستری گسترده‌تر می‌نشیند. خود برگمان از هراس و دلهره‌ی خطر حملات اتمی و هسته­ای در دوران جنگ سرد در آن دهه سخن گفته بود.

یکی از معانی مرگ در کی‌یرکگور مرگ درونی است که بر اثر فاصله گرفتن از خدا، به علت گناه ایجاد می‌شود و نومیدی نام دارد. «مهر هفتم» و نیز تریلوژی دینی برگمان حکایت همین نومیدی از وجود خداوند و تنهایی و وانهادگی انسان در عصر حاضر است. در واقع مرگ اول، همان مرگ معنویت درون انسان است و همین مرگ‌آگاهی است که قهرمان داستان، یعنی شوالیه را در راه جست‌وجو برای یافتن خداوند و شنیدن صدای او قرار می‌دهد. در واقع می‌توان ارتباط مرگ و وانهاده شدن انسان به خود از جانب خداوند در این عصر را این‌گونه بیان کرد: مرگ خدا و در نتیجه، وانهادگی انسان، منجر به مرگ معنوی انسان می‌شود و همین مرگ معنوی است که در بیشتر آثار برگمان در قالب مرگ واقعی به تصویر کشیده می‌شود.

وجه تشابه «مهر هفتم» و «توت‌فرنگی‌های وحشی» همین مرگ‌آگاهی و جست‌وجو برای کشف حقیقت است. در واقع مرگ‌آگاهی در این دو فیلم به‌منزله‌ی فرصتی برای درنگ کردن بر خویشتن به تصویر کشیده می‌شود. نکته‌ی جالب، اسامی قهرمانان این دو فیلم است. بلوک (block)، شوالیه‌ی برگشته از جنگ‌های صلیبی (ماکس فون سیدو)، به معنای ساخته‌شده از سنگ و... است که برای حصار و مانع به کار می‌رود. بورگ (borg)، قهرمان «توت‌فرنگی‌های وحشی» نیز به معنی قلعه (castle) است. این بدین معنی است که هر دو شخصیت از مواجهه‌ی حقیقی با دیگران و خود عاجزند.

این تقابل‌های دوگانه بین خود و دیگران، حقیقت و توهم، مرگ و زندگی و دیگر مفاهیم، در همه‌ی آثار برگمان وجود دارد. مثلاً در «مهر هفتم»، رقص مرگ و هراس از آنکه در انتهای فیلم به نمایش درمی‌آید، در برابر شادی و لذت زندگی در این فیلم قرار می­گیرد.

در ابتدای فیلم «مهر هفتم»، تقابل جزیره و سواحل سنگی با دریای خروشان و آسمان تیره و گرفته را می‌بینیم. اشاره به جزیره در آثار برگمان، که به تنهایی و وانهادگی انسان برمی‌گردد، بسیار دیده می‌شود؛ از جمله در «پرسونا»، «شرم»، «ساعت گرگ» و «همچون در یک آینه». اشاره به این تنهایی و وانهادگی در فیلم «سکوت» این­گونه است که بیشتر صحنه‌های آن در یک مهمانخانه یا در واگن قطار می‌گذرد و در فیلم «فریاد‌ها و نجواها» نیز بیشتر در یک خانه‌ی مجلل قدیمی.

پرسش این است که آیا برگمان واقعاً به دنبال خداوند و معنویت ازدست‌رفته است؟ در انتها پاسخ این پرسش را خواهیم داد.

غیبت و سکوت خداوند در تریلوژی دینی برگمان

سه فیلمِ «همچون در یک آینه» (۱۹۶۱)، «نور زمستانی» (۱۹۶۲) و «سکوت» (۱۹۶۳) به‌عنوان تریلوژی دینی برگمان شناخته می‌شوند. مفهوم خدا و نقشی که این مفهوم در زندگی شخصیت‌های این فیلم‌ها ایفا می‌کند، در طول این سه فیلم دگرگون می‌شود؛ از خدا به‌مثابه‌ی سرچشمه و موضوع امید و معنا در «همچون در یک آینه»، به تأکید بر سکوت خدا در «نور زمستانی» و سرانجام به غیبت و عدم حضور خدا در «سکوت». البته مفاهیم و بن‌مایه‌های دیگری نیز در این فیلم‌ها وجود دارد و می‌توان آن‌ها را فراتر از زمینه‌ی دینی این فیلم‌ها بررسی کرد؛ مفاهیمی نظیر بیماری، پیری و سالخوردگی، رنج، اضطراب، عشق، مرگ، انزوا و تنهایی، وانهادگی، خود و دیگری و...

تنهایی، وحشت، نومیدی و وانهادگی انسان در فیلم «نور زمستانی» در تمام شخصیت‌های فیلم هویداست. یوناس (ماکس فون سیدو) به خاطر خلأ درونی و نومیدی و تردید کشنده‌ی ایمان، دست به خودکشی می‌زند. کشیش توماس (گونار بیورنستارد) از سکوت خداوند در رنجی جانکاه است و مارتا (اینگرید تولین) در برابر پاسخ سرد توماس به عواطف و احساسش، تنها و شکننده.

در فیلم «سکوت» نیز شاهد همین وانهادگی و تنهایی انسان هستیم؛ وانهادگی کودک از جانب مادر و وانهادگی خواهری که در بستر مرگ است از جانب خواهر خود. روح حیرانی و سرگردانی بشر معاصر در حیرانی کودک در راهروهای پرپیچ‌وخم مهمانخانه نمودار می‌شود. انسان‌هایی بیگانه با هم که در شهری با زبان بیگانه در مهمانخانه بیتوته کرده‌اند. نفرت، بدبینی، ناامیدی، رشک، بی‌اعتماد، هوس، اندوه، تلخكامی، رنج، تنهایی و وانهادگی، هراس از مرگ و پوچی وجود، که در این فیلم به طریقی گیرا و مؤثر به تصویر کشیده می‌شود، انسان را دچار دلهره می‌کند.

استر (اینگرید تولین) در بستر مرگ و بیماری رنج می‌کشد و خواهرش آنا (گونل لیندبلوم) او را تنها و بی‌پناه می‌گذارد.

آیا در این زمستان سرد و بی‌روح ایمان، امیدی به رستگاری بشر نیست؟

 

وانهادگی، رنج، عشق؛ هنر و رستگاری

هنر برگمان این است که از سطح تفکرات و دغدغه­‌های شخصی خودش برمی‌گذرد و به اندیشمندی عمیق مبدل می‌شود که پرسش‌های زمانه‌ی خویش را در هنر سینما مطرح می‌کند؛ پرسش‌هایی ژرف و جدی که انسان را به تفکر و تعمق وامی‌دارد. مهم‌ترین مسئله‌ی فیلم­های برگمان وانهادگی و رنج انسان معاصر است. بدون شک او به دنبال معنویت ازدست‌رفته است، اما این تعالی و معنویت را نه در دوردست‌ها و آسمان، بلکه در خود انسان می‌جوید. به بیان دیگر، می‌توان گفت مفاهیم متعالی نزد برگمان، به مفاهیمی زمینی و انسانی بدل می‌شوند.

در فیلم‌های برگمان، اشاره به ساعت و گذر زمان فراوان است. ترس‌ها و دلهره­های دینی و انسانی به‌زیبایی به تصویر کشیده شده است. با استعانت از کی‌یرکگور، می‌گوییم ایمان به دو گونه، زمان را حذف می‌نماید یا لااقل زمان متعارف را دگرگون می‌کند. نخست به‌وسیله‌ی این معاصر بودن که در آن ما را به شرکت‌کنندگان درام مسیحی تبدیل می‌کند و از هیچ‌یک از اضطراب‌های معاصران مسیح معاف نمی‌دارد و سپس به‌وسیله‌ی این گشایش بر ابدیت که همان لحظه‌ی مذهبی است؛ لحظه‌ای که زمان را وقف و زمان جدیدی را آغاز می‌کند. حال ادعای ما در این نوشتار این است که همین مفاهیم دینی که نزد کی‌یرکگور می‌بینیم (نظیر مرگ، دلهره، ایمان، گناه و تکرار) و آشکارا در فیلم‌های برگمان بدان‌ها اشاره می‌شود، به مفاهیمی زمینی و سکولار تبدیل می‌شوند.

برای اثبات این مدعا، به مراسم عشای ربانی اشاره می‌کنیم. فیلم «نور زمستانی» با اجرای مراسم عشای ربانی توسط یک کشیش لوتری آغاز می‌شود. در اینجا برگمان در نمایشِ به‌جا آوردن عشای ربانی حضار که در برابر محراب در یک ردیف قرار گرفته‌اند، از برداشتی طولانی و بی‌وقفه استفاده می‌کند تا ملال و کسالت حاکم بر این مراسم را نشان دهد. خداوندی که حضور ندارد و سکوت کرده است. در انتهای فیلم نیز شاهد تکرار این مراسم هستیم؛ این‌بار با حضور کشیش و مارتا. در همین‌جاست که کشیش به بینشی جدید دست پیدا می‌کند و عشق انسانی چهره‌ی خودش را نشان می‌دهد. در همین‌جاست که کشیش، که از سکوت خداوند در عذاب بود و به مسیح رشک می‌ورزید، معاصر مسیح می‌شود و دوباره متولد می‌گردد و زمانی دیگر را از سر می‌گیرد. در اواسط فیلم، در کلیسا، کشیش توماس از فرط نومیدی و بی‌پناهی این جمله‌ی مسیح بر صلیب را بر زبان جاری می‌کند: «خدایا، چرا مرا به خود وانهادی [ترک کردی]؟»

در صحنه‌ی پایانی، آلگوت پیش از شروع مراسم، از توماس می‌خواهد که به سخنان او گوش دهد. در واقع او می‌خواهد بینش جدیدی که درباره‌ی مسیح به دست آورده را با توماس در میان بگذارد. آلگوت که خودش در تمام مدت زندگی‌اش از درد جسمانی مزمنی رنج می‌برده است، می­خواهد تفسیر و قرائت متفاوتی از رنج مسیح را ارائه دهد. این رنج چیزی جز ترک و واگذاشته شدنِ مسیح به خودش نیست. حواریونِ مسیح در واپسین لحظات، او را ترک گفتند. آلگوت می‌گوید که رنج جسمانی مسیح بر صلیب، بسیار کمتر از درد و رنج ترک شدن و وانهادگی بود. خود توماس نیز در ابتدای فیلم، از سکوت خداوند سخن گفته بود و این پرسش را مطرح کرده بود که چرا خداوند او را ترک کرده است؟

در این فیلم، تشابهی که بین توماس، مارتا و آلگوت با مسیح وجود دارد، جالب توجه است. توماس نیز همانند مسیح، تنها و به‌خودوانهاده، سکوت خداوند را تجربه می‌کند. مارتا نیز همانند مسیح دچار رنج جانکاهِ جسمانی بود و آلگوت نیز همانند مسیح (و به گفته‌ی خودش، بیش از مسیح) از رنج و محنت جسمانی در عذاب است. آیا می‌توان گفت رنج و تنهایی، هرکدام از این انسان‌ها را به درکِ نوعی حقیقت رسانده است؟ آیا رنج و شر می‌تواند انسان را به درک حقیقت و سپس به‌ نوعی رستگاری برساند؟

به‌راستی درباره‌ی صحنه‌ی پایانی فیلم چه می‌توان گفت؟ آیا توماس ایمان خویش را بازیافته است یا دیگر ایمانی به خدا ندارد؟ اما می‌توان حالت سومی را نیز در نظر گرفت. می‌توان این‌گونه گفت که با سکوت خداوند، شاید او در انتظار و امیدوار است این سکوت شکسته شود؛ هرچند امیدی از سر یأس و ناتوانی باشد. حواریون بدون اینکه معنای رسالت مسیح را درک کنند، او را ترک کردند؛ مسیحی که عشق و مهر ورزیدن انسان‌ها به یکدیگر را موعظه می‌کرد. شاید توماس نیز همانند آلگوت، چهره‌ی دیگری از مسیح را دیده است. شاید او نمی‌خواهد همانند حواریون که مسیح را بر صلیب به خود وانهادند، مارتا را تنها بگذارد. شاید همین عشق به انسان دیگر، بهانه‌ای باشد برای تسلا و نیز تحمل بار سنگین سکوتِ سنگی خداوند. مارتا نیز زانو می‌زند و دست به دعا می‌برد. دعا به درگاه خداوندی که هیچ اعتقادی به وجودش ندارد. شاید او نیز از سر یأس، خواهان این است که توماس دوستش بدارد و از تنهایی وحشت‌انگیز خویش خلاص شود.

همین عشای ربانی به‌شکل زمینی‌اش در «مهر هفتم» و «توت‌فرنگی‌های وحشی» تکرار می‌شود؛ خوردن شیر و توت‌فرنگی در «مهر هفتم» و خوردن شراب و... در «توت‌فرنگی‌های وحشی». در «مهر هفتم» خوردن شیر و توت‌فرنگی با شعر و موسیقی ادامه می‌یابد. انگار ضمیر بلوک در هنگام این عشای زمینی کمی آرام می‌گیرد و روشن می‌شود. در «توت‌فرنگی‌های وحشی»، شعر آن جوان در هنگام این عشای زمینی درباره‌ی سرچشمه‌ی زیبایی‌ها، یعنی خداوند است و شعر بورگ در ستایش عشق انسانی است و این یعنی درونی شدن الوهیت و ستایش عشق انسانی. پسر ایساک بورگ با همسرش می‌ماند، چون بدون او نمی‌تواند زندگی کند. در سکانس نهایی نیز بورگ در خاطرات روشن و شاد کودکی‌اش غرق می‌شود.

در انتهای فیلم «سکوت» نیز استر در نامه‌ای به یوهان، دو لغت به زبان بیگانه‌ی آن شهر را برایش می‌نویسد: دست و قلب. در فیلم «فریاد‌ها و نجواها» نیز رنج طولانی اگنس به گفته‌ی کشیش، او را شایسته‌ی شفاعت برای دیگران از جانب پروردگار می‌کند. اگنس در دفترچه‌ی یادداشت خاطرات خود، بهترین هدیه‌ی عمرش را با هم بودن می‌داند که در آخرین روزهای عمرش نصیبش شد و آن روزها را با خواهرانش در باغ گذراند؛ چه در خیال و چه در واقعیت.

به نظر می‌رسد آنچه از سوی برگمان برای درمان تنهایی و وانهادگی انسان معاصر پیشنهاد می‌شود، هنر و عشق در قالب روابط انسانی است. شاید حق با نیچه باشد که می‌گوید وجود جهان، تنها به‌مثابه‌ی پدیده‌ای زیبایی­شناختی قابل توجیه است.

برگمان در یکی از گفت‌وگوهایش می‌گوید که ما نه درباره‌ی خدا، بلکه باید درباره‌ی الوهیت درون آدمی و آنچه از طریق موسیقی‌دانان، پیامبران و قدیسین درباره‌ی جهان‌های دیگر بر وجود ما روشنایی افکنده حرف بزنیم. و البته موسیقی در این بین مقامی شامخ دارد. ما می‌پرسیم: این موسیقی از کجا می‌آید؟ من از بسیاری از موسیقی­دانان پرسیده‌ام که چرا موسیقی داریم و عجیب اینجاست که آن‌ها هیچ پاسخ درخوری نداشتند.

برگمان می‌گوید موسیقی از هر واژه‌ای دقیق‌تر است و فیلم و موسیقی خیلی به هم شباهت دارند. فیلم و موسیقی، ابزار تجلی و بیان و ارتباطی هستند که از عقل آدمی برمی‌گذرد و مرکز عاطفی انسان را لمس می‌کند. فیلم صرفاً یک تصویر نیست. موسیقی صرفاً یک صدا نیست. هر دو آن‌ها با توالی‌های ریتمیک، هارمونی‌ها، رنگ­ها، نسبت‌ها، فرم‌ها و... کار می‌کنند. موسیقی برای برگمان امری توضیح‌ناپذیر و معجزه‌آساست.

این توجه به ارزش هنر در همه‌ی آثار برگمان وجود دارد. در «مهر هفتم» یوف (که بازیگر تئاتر است) به‌همراه خانواده‌اش، از چنگال مرگ می‌گریزند و همان یوف است که در خیال، مریم مقدس و مسیح را می‌بیند. در «فریاد‌ها و نجواها» موسیقی شوپن و باخ در سکوتِ ممتدِ خانه‌ی مجللِ پوشیده از رنگ قرمز می‌پیچد. در فیلم «سکوت» اشاره به موسیقی باخ بین استر (تولین) و مهماندار پیر، تنها وجه‌اشتراک آن‌هاست و تنها زبان مشترک بین این دو بیگانه همین هنر است. در همین فیلم و نیز فیلم «همچون در یک آینه» به هنر تئاتر اشاره می‌شود و در آخرین فیلم برگمان («فانی و الکساندر») نیز به جایگاه ویژه و شایسته‌ی هنر اشاره می‌گردد و ضرورت وجود هنر و هنرمند در این زمانه نشان داده می‌شود.

و بی‌جهت نیست تأکید فراوان فلاسفه‌ی بزرگی همچون شوپنهاور، نیچه و هایدگر به نقش هنر در زندگی و جهان معاصر.

 

شماره دوم ماهنامه فرهنگ امروز