آرامش در تبعید

‎آرامش در تبعید

‏(!!Peace! It Is Wonderful)
‏Source: The Cosmological Eye, New Directions, 1939, pp.1-7
‎نویسنده: هنری میلر
‎مترجم: داوود قلاجوری
 
‎دیشب با یکی از دوستانم که به خاطر دیدن من به پاریس آمده است، در کافه تریائی نشسته بودیم و گپ میزدیم. او خودش قبلا در پاریس زندگی میکرد. در طول گفتگوی ما، دو باره خاطرات زندگی سخت و مشقت بارم در پاریس به شکل اندوه باری برایم زنده شد. دوستم از من پرسید: "این چیست که تو را علاقه مند به اقامت طولانی در پاریس کرده است؟" (اکنون هفت سال است که در پاریس زندگی میکنم.) البته این سئوال را دوستان دیگرم نیز که از امریکا به دیدن من میامدند میپرسیدند. احساس کردم پاسخ شفاهی به این دوست بیهوده است. بنابراین، از او خواستم که با من قدمی در خیابانهای پاریس بزند. از تقاطع خیابان "دلاگته" و "می ن" شروع کردیم. از خیابانهای "لوست" و "شاتو" عبور کردیم. سپس از پل راه آهن که در پشت خیابان "مونپارناس" بود گذشتیم و به بلوار پاستور رسیدیم و از آنجا به خیابان "بروتوی" رفتیم و در کافه تریائی نشستیم. در آنجا برای مدتی طولانی بین ما سکوت افتاد. شاید سکوت حاکم بر خیابانهای پاریس به هنگام شب، به تنهائی کافی بود که دوست من جواب سئوال خود را بیابد. چنین سکوتی در خیابانهای امریکا یافت نمیشود.
‎به هر حال انتخاب مسیری که با دوستم قدم زدم تصادفی نبود. آن خیابانها خاطرات نخستین روزهای زندگی ام در پاریس را دو باره زنده کردند. به یاد اوردم که در خیابان "وانو" بود که زندگی جدید من آغاز شد. شبهائی را به یاد اوردم که بی پول، بدون داشتن حتی یک دوست، بدون دانستن زبان فرانسه و در اوج یأس و ناامیدی ان خیابانها را زیرپا گذاشته بودم. برای من خیابانها مظهر همه چیز بودند. هنگام قدم زدن با دوستم در خیابانهائی که قبلا انها را بارها و بارها زیرپاگذاشته بودم، از اینکه توانسته بودم در اوج سرگردانی زندگی جدیدی را در پاریس اغاز کنم در دل به خود تبریک گفتم. عده ای معتقدند که من یک زندگی کولی وار را دنبال کرده ام. به فرض آنکه چنین باشد، علتش این بوده است که چاره ای جز آن نداشتم. به هر حال، نکتۀ مهم این است که در خیابان "وانو" و در یکی از آن شبهای سرگردانی بود که به اوج استیصال و یأس رسیدم و مجبور شدم زندگی نوینی را برای خود خلق کنم. چون این زندگی نوین را خود انتخاب کرده بودم، انرا بطور مطلق تحت کنترل خود میدیدم؛ میتوانستم از ان به نحو احسن لذت ببرم یا که نابودش کنم. در این زندگی جدید، من خدای خود بودم. بنابراین، همچون خدا به سرنوشت خود بی اعتنا بودم. من همۀ آن چیزهائی بودم که وجود داشت ــ چرا نگران باشم؟
‎درست مثل ماده ای که از خورشید جدا میشود تا حیات مستقل خود را شروع کند، من نیز در گریز از امریکا چنین احساسی داشتم. به محض انکه عمل جدائی به وقوع پیوست، مداری جدید پایه گذاری میشود و بازگشت به مکان قبلی غیر ممکن میگردد. برای من خورشید مرده بود و من خود خورشیدی تابناک شده بودم و مثل همۀ خورشیدهای جهان هستی میبایستی خود را از درون مشتعل نگاه میداشتم. به آن دلیل به تعابیر کیهانی سخن میگویم که معتقدم اگر کسی به معنای واقعی کلمه زنده باشد، تنها راه ممکن برای اندیشیدن از طریق همین تعابیر است. دلیل دیگری که به تعابیر کیهانی سخن میگویم این است که در گذشته بر خلاف آن می اندیشیدم. در گذشته به چیزی به نام امید دلبستگی داشتم. به عبارت دیگر، در گذشته آدمی امیدوار بودم. امید چیز بسیار بدی است. چشم امید به آینده ای بهتر دوختن، معنایش این است که انسان نمیتواند در حال حاضر آن چیزی باشد که دلش میخواهد؛ معنایش این است که بخشی از وجود او مرده است اگر نگوئیم تمام وجودش؛ معنایش این است که انسان در توهم زندگی میکند. امید مثل یک سوزاک روحی است.
‎قبل از انکه این تحول درونی در من ایجاد شود فکر میکردم در زمانه ای بد زندگی میکنیم. مثل خیلی از آدمهای دیگر، من نیز معتقد بودم که عصر ما بدترین عصر ممکن است. البته، بدون هیچ شکی چنین است، اما این بدی فقط برای آن دسته ادمهاست که پیوسته عصر ما عصر ما میکنند. اذعان میکنم که من زمان را بر اساس روزهای ثبت شده در تقویم نمیسنجم. برای من زمان مثل چیزی سیال، مثل نهری جاری، بدون آغاز و پایان است. بله، دنیا همیشه بد بوده است. اما من دنیا و سرنوشت خاص خود را آفریده ام. هیچ قید و شرطی را نمیپذیرم. به هیچ مصالحه ای تن نمیدهم. آنچه هست میپذیرم ــ من هستم. همین.
‎شاید به خاطر همین باشد که وقتی پشت میز تحریرم قرار میگیرم، همیشه رو به شرق می نشینم و به پشت سر نگاه نمیکنم. مداری که به دور آن میچرخم از خورشید مرده ای که زمانی به من حیات می بخشید دورتر و دورترم میکند. یک بار مجبور شدم یکی از این دو را انتخاب کنم: در مداری که هستم باقی بمانم و تابعی از چیزی مرده باشم، یا اینکه دنیائی جدید با مدارهای وابسته به خود خلق کنم. من دومی را انتخاب ک

ردم. به محض انکه این انتخاب صورت میگیرد، دیگر توقف ممکن نیست. با چیزی که انتخاب میکنیم هر روز زنده تر و زنده تر یا مرده تر و مرده تر میشویم. تزریق یک خون جدید بی فایده است. خلق یک انسان جدید فقط میتواند از بستری تکامل یافته و اندیشه ای دگرگون شده که منجر به دگرگونی تک تک سلولهای بدنش شود صورت بگیرد. در را خلق این انسان جدید اگر دگرگونی و انقلاب در اندیشه اش به وجود نیاید، نتیجۀ کار بی تردید فاجعه آمیز خواهد بود. و اگر تا اینجا با گفته های من موافق باشید، فهم دلایل بد بودن دنیا کار مشکلی نخواهد بود. اگر دگرگونی در اندیشه و بینش به وجود نیاید، اعمال انسان نمیتواند از روی اراده و میل باطنی باشد. شاید جلوه ای از اراده و تمایل وی در قالب یکسری اعمال (مثل جنگ یا انقلاب) دیده شود، اما این کارها چیزی از بدی دوران و زمانه نمیکاهد. در واقع، در چنین وضعيت بدتر نیز میشود.
‎در طول قرنهای گذشته فقط تعداد انگشت شماری از انسانها توانستند بفهمند چرا دنیا همیشه بد بوده است. آنان با نحوۀ زندگی خود ثابت کردند که بدی روزگار جزو توهمات بشر بوده است. اما از قرار معلوم هیچ کس حرف آنها را نفهمیده است. اگر میخواهیم پربار زندگی کنیم، کاملا به جاست که مسئولیت سرنوشت خود را بپذیریم. اگر توقع داشته باشیم انچه را که خود قادر به انجامش نسیتیم دیگران برایمان انجام دهند، معنایش این است که واقعا به معجزه معتقدیم، معجزه هائی که حتی عیسی مسیح هم قادر به ایفایشان نبود. چارچوب زندگی اجتماعی و سیاسی ما احمقانه است ــ به آن دلیل که این چارچوب بر اساس چیزهای غیر واقعی بنا شده است. بدون آنکه بخواهم به بحث در بارۀ بی نیازی انسان به به کشتی های جنگی، پلیس، باطوم، بمب افکنهای قوی و امثال آن بپردازم، فقط این را میگویم که انسان واقعی نیازی به دولت، قوانین، و اصل و اصول اخلاقی ندارد. البته یافتن انسان واقعی کار ساده ای نیست، اما فقط همین انسانهای واقعی هستند که ارزش دارند در بارۀ آنان سخن بگوئیم. همیشه خلق الله یا توده ها هستند که باعث بدی اوضاع میشوند. دنیا آینه ای است که رفتار ما را منعکس میکند. اگر این تصویر تهوع آور است، چرا بر سر و روی من بالا میاورید؟ [اشارۀ نویسنده به انتقاداتی است که به نوسته های او میشود _ مترجم] این چهرۀ زشت خودتان است که در آینه به آن مینگرید.
‎گاهی اینطور به نظر میرسد که نویسنگان از کج و کوله گی و نابهنجاری دنیا لذتی نامعقول و بیمارگونه میبرند. شاید هنرمند چیزی جز تجسم ناهماهنگی و ناسازگاری های موجود در دنیا نباشد. شاید همین موضوع پاسخی بر این سئوال باشد که چرا در کشورهای بی طرف و شسته روفتۀ دنیا آثار هنری کمتری خلق میشود، یا چرا در کشورهائی که دستخوش تغییر و تحولات اجتماعی و سیاسی عمیق هستند، ارزش آثار هنری چشمگیر نیست. آثار هنری چه کم خلق شوند و چه بد خلق شوند، باید در نظر داشته باشیم که هنر چیزی موقتی و جانشینی برای چیزهای واقعی است. البته فقط یک هنر وجود دارد و اگر خوب به آن بنگریم، آنچه را ما "هنر" مینامیم نابود میکند. با هر سطری که من مینویسم آن هنرمندی را که در درون من است میکشم؛ هر سطر از نوشته های من یا قتل عمد است یا خودکشی. بر آن نیستم تا از طریق نوشته هایم دیگران را امیدوار کنم یا الهام بخش آنان شوم. اگر واقعا میدانستیم معنی الهام گرفتن چیست، الهام نمیگرفتیم و فقط به زنده بودن قناعت میکردیم. در حال حاضر، نه چیزی را الهام میبخشیم و نه به یکدیگر کمک میکنیم. ما فقط به قتل یکدیگر برمیخیزیم. از دیگران نه رفتاری مهربان انتظار دارم و نه بی اعتنائی مطلق. راستش، هیچ انسانی قادر نیست چیزی را که من میخواهم به من بدهد. من همه چیز را با هم میخواهم. یا همه چیز، یا هیچ.
‎فرانسه برای من جای خوبی است، عالی ست، محشر است. بدان خاطر فرانسه برای من کشوری ایده ال است که اینجا تنها کشوری است که میتوانم در آن به کشت و کشتار قلمی بپردازم. برای نویسنده ای فرانسوی اینجا شاید جای بدی باشد اما من که فرانسوی نیستم. از اینکه نویسنده ای فرانسوی یا المانی یا روسی یا امریکائی باشم متنفرم. چنین برچسبی به خود زدن تحمل ناپذیر است. من نویسنده ای جهانی هستم و روی سخنم با جهان است. میدانم با چنین طرز فکری عاقبت برای خودم دردسر درست میکنم. اما چه کنم! طبع من این چنین است. البته، به مرور به اینکه نویسسنده ای جهانی باشم نیز اهمیتی نخواهم داد و به اینکه فقط یک انسان باشم بسنده خواهم کرد. اما قبل از همۀ این حرفها، یکسری کشت و کشتار قلمی را باید به سرانجام برسانم.

در بی وطنی ارتجاع

گوشه و کنار می‌بینم که دوستانم با قربانیان این حادثه و با یکدیگر اعلان همدردی و همبستگی می‌کنند. این فضیلتی ستودنی‌ست که علیرغم همه‌ی کشمکش‌ها و کینه‌توزی‌هایی که وجود دارد، به گاه مصیبت‌های بزرگ، احساسات نوعدوستانه و وطن‌دوستانه بین ما بروز می‌کند. با خود اندیشیدم که در این فضیلت، سهیم نیستند کسانی که با تخطئه‌ی وطن‌دوستی شروع کردند و با دمیدن بر آتش دشمنی‌های ایدئولوژیک در متن جامعه، عمر خود را دراز کردند و با آتش‌آفروزی در منطقه و در جهان، باعث زحمت حتی پایگاه اجتماعی خود و هواداران خود شدند. تداوم جدل‌های انتخاباتی در این حادثه، به چشم من بی‌ربط به مشکلات اصلی می‌آید کما اینکه واضح است در جنگ‌طلبی در خاک سوریه و یمن و دخالت در اوضاع بحرین، و مواضع ضدآمریکایی و ضداسرائیلی و در یک کلام در بازگرداندن منطقه به عصر جنگ‌های صلیبی و فرقه‌ای، هیچ تفاوتی میان تیم دولت و طیف‌هی رقیب‌اش داخل حاکمیت نیست. دولت فعلی به وضوح همان‌قدر مسئول امنیت متزلزل ماست که طیف‌های رقیب‌اش؛ مگر آنکه کسی بتواند نشان دهد که کسی از اعضای این دولت متعرض سیاست به اصطلاح «صدور انقلاب اسلامی» شده و یا از دخالت در کشورهای همسایه ابراز انزجار کرده باشد. پس، از این بحث‌های بی‌فایده که از عوارض ویرانگر استحاله در گفتمان انقلاب اسلامی و فراموش کردن مسائل اصلی‌ست می‌گذرم و نظر مخاطبان صفحه‌ی خودم را به متنی جلب می‌کنم که در ستایش از وطن‌دوستی روشنفکران انقلاب مشروطه و تخطئه‌ی بی‌وطنی مرتجعان نوشتم؛ به نام «در بی‌وطنی ارتجاع»:

در مورد آنان که هیچ احساسی به وطن ندارند!

من در جایی نخوانده‌ام و نه از اهل نظر چیزی شنیده‌ام مبنی بر اینکه انقلابیون عصر مشروطه به فکر صدور انقلاب خود به خارج از مرزهای ایران بوده باشند یا شعاری تحت عنوان آزادی خلق جهان و امثال این مطالب حتی طرح کرده باشند. (اگر اشتباه می‌کنم خوشحال می‌شوم در این مورد من را آگاه کنید.) به نظر می‌رسد رهبران سرافراز آن انقلاب پیروز خیلی متواضع‌تر از این حرف‌ها بوده‌اند: نه خواستار سرنگونی سلطنتی منحط، بلکه فقط خواستار محدود شدن قدرت شاه بوده‌اند؛ نه خواهان حل مشکلات نوع بشر، بلکه فقط به دنبال حل مشکل مردم خود بوده‌اند. روشنفکر آن عصر به هر ساده‌اندیشی یا خطایی که دچار بوده، این واقع‌بینی را داشته است که برای ملتی که تا خرخره گرفتار مشکلات عدیده است، فقط بهروزی خود او را بخواهد و آرزوی سربلندی همین ملت را داشته باشد، نه بیشتر؛ که با تمام وجود ادراک می‌کرده، حل مشکلات پیچیده‌ی همین جامعه، آن قدر هنر بزرگی هست که جای ماجراجویی‌های دیگر را سد کند.
درست در تقابل با این رفتار قناعت‌گرانه، مشی رهبران انقلاب سال ۵۷ دیدنی‌ست: میان آنها از رهبران معمّم گرفته تا روشنفکران حامی انقلاب و انقلابی‌گری، در یک چیز وجه اشتراک غیرقابل انکاری وجود داشته است: فراملی‌گرایی (انترناسیونالیسم)! آرمان‌های آنها بزرگ بود: اتحاد امم مسلمان، در نسخه‌ی روشنفکرانه‌اش: اتحاد خلق جهان، یا رهایی کارگران جهان! به فراخور این، نه فقط داعیه‌ی مبارزه تا سرحد اسقاط سیستم چندهزارساله‌ی سلطنت در داخل کشور، بلکه داعیه‌ی مبارزه با ظلم جهانی! در بیان رسمی طیف نهایتاً غالب، مبارزه با «استکبار جهانی» و در بیان روشنفکرانه‌اش، مبارزه با «امپریالیسم و سرمایه‌داری»! آنها - مطابق با یکی از سرودهای انقلابی - خود را مردان تیزخشمی می‌پنداشتند که قرار است تباهی دهر را به چشم جهانیان پدیدار کنند! برای آنها به‌هم‌ریختن نظمی چندهزارساله در کشور، ظاهراً هدفی آنچنان بزرگ نبوده که خشم لگام‌‌گسیخته‌اشان را ارضاء کند! البته پیداست که این مطالب در حد شعار یا سرود باقی نماند. شاخه‌ی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی برای اجرایی کردن همین «اشعار انقلابی» تأسیس شد. مهدی هاشمی، از نزدیکان محمد منتظری٬ که خود از موسسین شاخه‌ی قدس سپاه بود، مثل گرگی مراقب بود تا مبادا از ناحیه‌ی سیاستمداران عصر استقرار، علائمی دالّ بر بازگشت دیپلماسی در فضای سیاست خارجی کشور مشاهده شود. در بحبوحه‌ی جنگ با عراق که کسانی خواستند رزمندگان جبهه از کمک نظامی اسرائیل و آمریکا بی‌نصیب نمانند و فعالیت‌های پشت‌پرده‌ای را برای مذاکره با «شیطان بزرگ» آغاز کردند، این مهدی هاشمی بود که در مصاحبه با یک نشریه‌ی عربی «الشریعه»، کاسه‌کوزه‌ی آنها را بر هم زد و هشدار داد که انقلاب دارد استحاله می‌شود! او اگرچه جان خود را نهایتاً بر سر این افشاگری نهاد، اما کی‌ست که شک کند انقلابیون سال ۵۷ دیگر کاسب انقلابی‌گری شده‌اند!؟ مردان تیزخشمی که قرار گذاشته بودند افشاگر تباهی‌های دهر باشند، دیگر به این «شغل» معتاد شده‌اند و هزینه‌اش را هم از جیب همان ملتی می‌پردازند که حبّ به آنها را به طرق مختلف انکار و تقبیح کرده‌اند! خودشان تا گلو مبتلا به تباهی آشکاری‌اند، این خود بماند!

این نکته‌ی اخیر شایسته‌ی توجه بیشتر است: فراملی‌گرایی، بدون تقبیح حس وطن‌دوستی میسر نشده بود! این خیلی معنادار است که در حالی که روشنفکران و رهبران انقلاب مشروطه، به وطن‌دوستی افتخار می‌کردند و آن را به عنوان تاج افتخار بر سر خود می‌نهادند، تقریباً تمامی طیف‌های مهم انقلاب ۵۷ متفق‌القول بوده و هستند که وطن‌دوستی خیلی خیلی بد است! آنها مغلطه می‌کنند که وطن‌دوستی همان نژادپرستی‌ست! و یا خودشیفتگی هذیان‌وار ملتی‌ست که تنبان‌اش به تن‌اش راست نمی‌ماند اما دم از هوش و نبوغ سرشار ایرانی می‌زند و پشت چند تکه سنگ قدیمی که نقش کوروش و داریوش دارد، عقب‌ماندگی‌های خود را پنهان می‌کند. خلط ناصواب «وطن‌دوستی» با «ناسیونالیسم» (که برکشیدن حس طبیعی محبت به وطن در حد ایدئولوژی‌ست) و «ریسیزم» (که نژادپرستی‌ست) به کنار، چگونه می‌توان تخطئه‌ی وطن‌دوستی را از کسانی باور کرد که خود در حد اقدام به «مدیریت جهانی» و مبارزه برای «رهایی خلق کارگر» دچار احساسات دن‌کیشوت‌وار بوده‌اند؟! آیا اینکه یک مرتبه در کشور ما این همه جَکِ غول‌کش پیدا شد به سادگی به جهت این نبود که چون نمی‌توانستند رفتار کدخدای ده‌شان را اصلاح کنند، به فکر غول‌کشی افتادند!؟ آیا این آرمان‌گرایی سوپررادیکال انقلابیون سال ۵۷ مستقیماً نتیجه‌ی بی‌ما‌یه‌گی و حقارت عاملان آن انقلاب نیست!؟ به نظر می‌رسد مردمان هرچقدر کوچک‌تر و حقیرتر باشند آرمان‌های بزرگ‌تری هم دارند! من بر این اعتقادم که تخطئه‌ی وطن‌دوستی (که به تبع سیطره‌ی فرهنگ انقلابی، هنوز هم با قوت ادامه دارد) در میان طیف‌های هوادار به انقلاب سال ۵۷ فقط یک معنا دارد: انکار کوتاه‌قدی خود از راه پریدن به دیوارهای بلند! در حد پریدن به دیوار سفارت‌خانه‌های کشورهایی که پیروز و پیشرو جلوه می‌کنند. بر این اساس، آنچه که تئوریسین‌های هوادار انقلاب مستند قرار می‌دهند تا وطن‌دوستی را با آن تقبیح کنند، بیش از آنکه بر نسل‌های مبارز قدیمی‌تر این کشور قابل اطلاق باشد، بر خودشان صدق می‌کند! بر آنهایی صدق می‌کند که رفتارهای عقده‌گشایانه‌ی عده‌ای شورشی را «ایده‌آلیزه» کردند و حقارت پنهان در جان آنها را روحی دانستند که قرار است به کالبد جهانی بی‌روح حلول کند! خودشیفته‌های هذیان‌گو کسانی هستند که با مغلطه، طبیعی‌ترین احساسات هر شهروند را زشت و محقر جلوه دادند و خود را در قامت پیشاهنگان نهضت‌های رهایی‌بخش جهانی دیدند!

انقلابیِ سال ۵۷ کسی‌ست که وقتی پس از سال‌ها به وطن‌اش بازمی‌گردانند، می‌گوید که هیچ احساسی ندارد! و البته مقصودش این است که شأن او اجلّ از این است که مبتلا به احساسات کودکانه‌ی حُبّ وطن باشد؛ دچار آرمان‌های کوچک در حد اصلاح یک کشور باشد! اما در کشوری که حتی عارفان بزرگ‌اش، عالی‌‌ترین اقسام محبت را (:عشق به خداوند) با استعاره‌ی «حب وطن» تبیین می‌کردند و آن را نیمی از ایمان می‌دانستند، چگونه می‌توان چنین ژستی را دید و بوی عفن کین‌توزیِ (غوسانتیماو) مردمان حقیر را از پشت آن نشنید!؟ اختلاف بر سر همت‌های عالی و دانی نیست. برعکس، بر سر مناعت طبع کسانی‌ست که سخن آرمانی کوچکی گفتند و بر سر آن جان هم دادند (صور اسرافیل و همه‌ی شهدای انقلاب مشروطه را به یادآورید) و کسانی که برای اثبات بزرگ‌تری خود، بزرگ‌بزرگ گفتند اما میراثی که از خود باقی گذاشتند کشوری‌ست که از هر زاویه‌ی آن بوی گند دروغ و تزویر و دزدی و اختلاس به مشام می‌رسد و در آن اثری از آینده‌ای روشن دیده نه...

اگر یک درس از انقلاب ۵۷ باید آموخته باشیم این است: به آنان که دوستی صادقانه‌ی خان و مان را انکار می‌کنند و ادعاهای بزرگ دارند، باید شک کرد!... از آنها روی باید گرداند و به حرف آنها اعتنایی نباید کرد. به آنها باید گفت: «چون تو را می‌شناسم سانچو! به آنچه می‌گویی اعتنایی نمی‌کنم!»

 

برگرفته از صفحه ی فیسبوک نیما قاسمی

ماهیت شخصیت در رویکردهای روانشناختی

 با بحث نظریه های شخصیت از سری مباحث روانشناسی
نظریه ها، مجموعه اي از اصول هستند که براي توضیح طبقه ي خاصی از پدیده ها (در مورد ما، رفتارها و تجربه هاي مربوط به شخصیت) به کار میروند. براي اینکه نظریه هاي شخصیت سودمند باشند، باید آزمونپذیر بـوده و توانـایی بـرانگیختن پژوهش درباره ي موضوعات مختلفشان را داشته باشند. براي اینکه پژوهشگران تعیین کنند که آیا جنبه هاي یک نظریه را باید پذیرفت یا آنها را رد کرد، باید بتوانند آزمایشهایی را انجام دهند. نظریه هاي شخصیت باید بتوانند با سازمان دادن داده هاي شخصیت در یک چارچوب منسجم، آنها را روشن کنند و توضیح دهند. نظریه ها همچنین باید به ما کمک کننـد تا رفتار را درك کرده و آن را پیش بینی کنیم. آن نظریه هایی را میتوان برای کمک به مردم جهت تغییـر دادن رفتارهـا، احساسها، و هیجانها از زیانبخش به سودمند، از ناخوشایند به خوشایند به کار برد که آزمونپذیر باشند و بتوانند رفتـار را توضیح دهند، درك کنند و پیش بینی نمایند.

 نظریه هاي رسمی و نظریه های شخصی


این حدسها، نظریه هستند. آنها چهارچوبهایی هستند که اطلاعات بدسـت آمـده از مشـاهداتمان از دیگـران را درون آنها قرار میدهیم. ما معمولاً نظریه هاي شخصی خود را بر پایه ي اطلاعات جمـع آوری شـده از درك رفتـار اطرافیانمـان
قرار میدهیم. از این لحاظ که نظریه های ما از مشاهداتمان به دست میآیند، نظریه هاي شخصی شبیه نظریه هاي رسـمی هستند.
نظریه هاي رسمی در روانشناسی، مانند علوم دیگر، ویژگیهاي خاصی دارند که آنها را از نظریه هـاي شخصـی مـا جـدا میکند. نظریه ها رسمی بر اساس دادههاي به دست آمده از مشاهده ي تعداد زیادي از مردم با ماهیتهاي گونـاگون قـرار
دارند، در حالی که نظریه هاي شخصی از مشاهدات تعداد محدودي اشخاص، معمولاً گروه کوچک خویشاوندان، دوستان و آشنایان، از جمله خود ما به دست میآیند. از آنجائی که نظریه هاي رسمی به وسیله ي دادههاي زیادي حمایت میشـوند، جامعتر هستند. با توجه به نظریه هاي رسمی میتوانیم براي توضیح و پیشبینی رفتـار انـواع بیشـتري از افـراد، مؤثرتری نماییم. ویژگی دیگر این است که نظریه هاي رسمی اغلب توسط دانشمندی غیر از کسی که نظریه را معرفی کرده است، بارهـا در برابر واقعیت آزمایش میشوند. یک نظریه ي رسمی ممکن است در معرض آزمونهاي عینی و تجربی بسـیاري قـرار داده شود و در نتیجه، با توجه به نتایج به دست آمده، حمایت شود، تغییر داده شود و یا رد شود.

ذهنیت در نظریه هاي شخصی

هدف نظریه هاي رسمی، عینیت بیشتر است، درحالی که نظریه هاي شخصی بیشتر به ذهنی بـودن تمایـل دارنـد ممکـن است فرض کنیم چون نظریه های شخصیت به رشته ای تعلق دارند که خود را علم میخواند، پس رسمی و عینی هسـتند. نظریه هاي شخصی، ویژگی هاي نظریه هاي رسمی را دارند.

تفاوت ذهنیت با واقعیت

• حس و احساس و درک و برداشت و سلیقه شما ملاک واقعیت خارج نیست. 
• مثلا شما با عینک زردتون دارید به اطراف نگاه میکنید 
• حالا اگه یک جسم آبی بزارند جلوتون شما اونو سبز میبینید و فکر میکنید واقعیت هستش 
• چون شما با تمام وجودتون حس و احساس و درک میکنید که سبزه 
• در حالی که اون جسم آبیه و عینک زرد ذهن شما اونو به رنگ سبز تو وجودتون درمیاره

 • روزی که یک روانشناس بخواهد باورهای خود یا نوع ارتباطی که با پدر مادر یا دوستان و یا به عنوان زن با زنان یا مردان داشته مبنای کار خود قرار بدهد، یک فاجعه در روان درمانی بوجود امده است

• به همین علت است که برخی اوقات یک روانشناس در اروپا خودش ۶ سال در مسیر روان درمانی قرار میگیرد 
تا در نهایت به او بگویند تو یادت باشد که به دلیل حساسیتی که راجع به مادرت داری به مجردی که بیمار راجع به مادرش صحبت کرد ای بسا به همین دلیل کار تراپی را متوقف کنی زیرا تو توانایی اینو نداری واقع بینانه و عینی گرایانه به موضوع نگاه کنی

• تو باورها و اعتقادات و احساست خودتو وارد سیستم میکنی 
• و حتی حرفهای او را به گونه ای دریافت میکنی که او اصلا این حرفها را نزده 
• و پاسخی که به او میدهی اصلا ارتباطی به او ندارد 
• لذا شمای روانشناس دارید به یک آدم خیانت میکنید 
• لذا وقتی بیماری به شمای روانشناس مراجعه میکند و میخواهد راجع به مرگ پدر یا مادرش صحبت کند و شمایی که خود همچنین تجربه ای دارید میگویید که من نمیتوانم به تو کمک کنم تو باید به نزد متخصص دیگری بروی زیرا در اینجا شما احساسات و باورهای خودتونو درگیر میکنید.
• لذا روزی که شما بحث علمی میکنید باید دقیقا مواظب این مسائل باشید که واقعیت را با ذهنیت خود اشتباه نگیرید.
• پس شما نمیتونید ذهنیت خودتونو وارد کار پرورش وتعلیم و تربیت بچه هاتون بکنید 
• چون ممکنه که ذهنیت شما در واقعیت اشتباه باشه ایضا واقعیت رو معادل عینیت در نظر بگیرید در واقع یکی از تقسیمات هستی این است که هستی یک شیء، یا عینی است و یا ذهنی، هستی ذهنی یعنی هستی خارجی که مستقل از ذهن انسان است، میدانیم که مثلا کوه و دریا و صحرا در خارج از ذهن ما و مستقل از ذهن ما وجود دارند، ذهن ما خواه آنها را تصور کند و خواه تصور نکند، بلکه خواه ما و ذهن ما وجود داشته باشیم، و خواه وجود نداشته باشیم کوه و دریا و صحرا وجود دارد.

ولی همین کوه و دریا و صحرا وجودی هم در ذهن ما دارند، آنگاه که ما تصور میکنیم آنها را، در حقیقت آنها را ذهن خود وجود میدهیم، وجودی که اشیاء در ذهن ما پیدا میکنند « وجود ذهنی» نامیده میشود.

اینجا جای دو پرسش هست. یکی اینکه به چه مناسبت تصویر هایی که از اشیاء در ذهن ما پیدا میشوند، به عنوان وجودی از آن اشیاء در ذهن ما تلقی میشود. اگر چنین است پس میبایست تصویری هم که از اشیاء بر روی دیوار یا کاغذ نقش میبندد نوعی دیگر از وجود خوانده شود به نام وجود دیواری یا کاغذی. ما اگر تصویرات ذهنی را به نوعی « وجود» برای شیء تصویر شده تعبیر کنیم در حقیقتیک « مجاز» به کار بردهایم نه حقیقت، و حال اینکه سر و کار فلسفه باید با حقیقت باشد.

دیگر اینکه مساله وجود ذهنی در حقیقت مربوط به انسان است و یکی از مسائل روانی انسانی است و چنین مسالهای میبایست در روانشناسی مطرح شود نه در فلسفه. زیرا مسائل فلسفه مسائل کلی است و مسائل جزئی مربوط به علوم است.

در پاسخ پرسش اول میگوئیم که رابطه صورت ذهنی یا شیء خارجی مثلا رابطه کوه و دریای ذهنی با کوه و دریای خارجی، بسی عمیقتر است از رابطه عکس کوه و دریای روی کاغذ یا دیوار، با کوه و دریای خارجی. اگر آنچه در ذهن است تنها یک تصویر ساده میبود هرگز منشا آگاهی نمیشد. همچنانکه تصویر بر روی دیوار منشاء آگاهی دیوار نمیگردد، بلکه تصویر ذهنی عین آگاهی است.

ذهن گرایی (subjectivism) براساس این اندیشه، جامعه پدیده ای ذهنی است كه در آن سوژه «فرد» است، فردی كه آگاهی و رفتارش از منظر اندیشه ها، ارزش ها، علایق و انگیزه های خود او معنا می یابد. بنابراین جامعه در واقع سازمان بین الاذهانی روابط و تعاملات میان افراد به عنوان سوژه است كه بر باورها، ارزش ها و انگیزه های مشترك بنا شده است. 
  عین گرایی (objectivism) براساس این اندیشه، جامعه پدیده ای عینی است كه در واقع از سازمان یابی ساختاری و نهادی روابط اجتماعی تشكیل می شود و رفتار و كنش های افراد عضو جامعه را تعیین می كند و تحت فشار قرار می دهد و در نتیجه به ذهنیت، اندیشه ها، ارزش ها، انگیزه ها و كنش های افراد شكل می بخشد.

ابژه ﴿در لاتین objcere : به معنى خود را در برابر چیزى گذاشتن﴾، چیز، موضوع. ׳
ابژه، در برابر سوبژه یا ذهن، آن است که درباره اش گفته مى شود، بر خلاف سوبژه یا ذهن که خود گوینده است. ابژه مى تواند فکر شود، ولى سوبژه فکر مى کند. ׳ ابژه در پایان سده هجدهم مفهوم تازه اى مى یابد: ابژه یعنى آنچه که در برابر سوبژه ﴿ذهن﴾ است. با این ایده، ابژه بودن سوبژه مفهوم خود را از دست مى دهد و واگرایى میان سوبژه و ابژه به کیفیت تازه اى مى رسد. در سده نوزدهم، مفهوم هاى ابژه و سوبژه آشکارا وارد فلسفه شده و بعد تازه اى یافتند. ׳
جان لاک و لایبنیتس، کنش هاى فکرى را هم ابژه اى براى سوبژه مى بینند. ابژه به هم پیوسته، پدیده اى است که از ابژه هاى مختلف تشکیل شده باشد. ׳
در دوران ما با تکامل تئورى سیستم ها، ابژه به مفهوم عنصرهاى به هم پیوسته اى است که به شکلى اندام وار ﴿ارگانیک﴾ با یکدیگر در پیوند هستند.

 

رویکرد روانکاوی

اولین رویکرد به مطالعه ي رسمی شخصیت، روانکاوي، آفرینش زیگموند فروید بود که کار خود را در سالهاي نزدیک به قرن نوزدهم آغاز کرد. تقریباً هر نظریه ي شخصیتی که در سالهاي پس از کار فروید ساخته شد، به موضـوع وي مـدیون
است، چرا که یا از بنا نهاده شدن بر موضع او یا مخالفت با آن ناشی شده است.
روانکاوي بر نیروهاي ناهشیار تأکید دارد یعنی، امیال جنسی و پرخاشگري با پایه ي زیستی و تعارضهاي اجتناب‌ناپذیر اوان کودکی به عنوان حاکمان و شکل دهندگان شخصیت.
دیدگاه فروید نه تنها بر روانشناسی بلکه همچنین بر فرهنگ عمومی تأثیر داشت. او شیوه ي تفکر ما دربارهي خودمـان و تعریف مان از شخصیت انسان را دگرگون ساخت. نظریه ي شخصیت بیش از هر فرد دیگری، تحت تـأثیر زیگمونـد فرویـد
قرار داشته است. نظام روانکاوی او اولین نظریه ي رسمی شخصیت بود و در حال حاضر مشهورترین آن است. در واقع، نفوذ فروید به قدري عمیق بوده است که به رغم ماهیـت بحـثانگیـز بـودن آن، کـار وي بـراي بـیش از یـک قـرن بعـد
«گسترده ترین سبک پذیرفته شده براي بحث دربارهي شخصیت» باقی خواهد ماند. (استور، 1995 ،ص 51)

کـار فرویـد نه تنها بر تفکر درباره ي شخصیت در روانشناسی و روانپزشکی اثر گذاشت، بلکه همچنین تأثیر عظیمی بر نگـرش مـا از خود و دنیایمان داشت. اندیشه هاي محدودي در تاریخ تمدن چنین تأثیر گسترده و عمیقی داشته انـد. او نوشـت کـه در سن 2 سالگی نسبت بـه پـدرش احسـاس برتـري مـیکـرد. مـادر فرویـد زنـی لاغـر انـدام و جـذاب، حمایـت کننـده و
دوستداشتنی بود. فروید نسبت به مادرش احساس دلبستگی جنسی میکرد. این موقعیت، زمینه را بـراي ایجـاد مفهـوم
عقدهي ادیپ،
، بخش مهم نظام فروید و جزء سازندهي کودکی وي آماده کرد. از جمله ي ویژگیهـاي شخصـیت دیـرین فروید، درجه ي بالایی از اعتماد به نفس، آرزوي شدید براي موفق شدن و رؤیاي شهرت و آوازه بودند.
در حالی که فروید مشغول کامل کردن مطالعه براي درجـهي پزشـکی خـود در دانشـگاه ویـن بـود، بـه انجـام پـژوهش فیزیولوژیکی روي نخاع شوکی ماهی و بیضه هاي مارماهی پرداخت و از این طریق خدمت شایستهاي به این رشـته کـرد. حدوداً یکسال بعد از اینکه فروید این نظریه را منتشر کرد، نظر خود را تغییر داد و نتیجـه گرفـت کـه در بیشـتر مـوارد،

بهره کشی جنسی کودکی گزارش شده توسـط بیمـارانش هرگـز واقعـاًرخ نـداده اسـت. فرویـد اظهـار داشـت کـه آنهـا خیال پردازی هاي خود را به او گفته بودند و نه آنچه را که عملاً اتفاق افتاده بود.

روان رنجوري اضطرابی
و نوراستنی
(حالتی روانرنجور که ویژگی آن ضعف، نگرانی و اختلالات هاضـمه و گـردش خـون است. فروید در نوشته هایش عنوان کرده است که نوراستنی در مردان از استمناء ناشی میشود و روانرنجوري اضـطرابی به علت آمیزش های جنسی نابهنجار مثل جماع منقطع و پرهیـز اسـت. نظریـه ي روانرنجـوري واقعـی فرویـد، نظریـه ي نشانه هاي روان رنجور خود اوست.
فروید عنوان میکرد مهمترین بیمار براي من، خود من بود.
اوج موفقیت

پس نظریه ی فروید در آغاز بر پایه ی شهودی تدوین شد و از تجربیات و خاطرات او بیرون کشیده شـد. سـپس از طریـق کار با بیماران و بررسی تجربیات و خاطرات کودکی آنها از طریق مورد پژوهی و تحلیل رؤیا، نظریه ی خود را بـه صـورت منطقی تر و تجربی تدوین کرد. کارل یونگ و آلفرد آدلر ازدیگر پیروان فروید بودند که بعداً از او جدا شدند و نظریه های خودشان را ساختند.
غرایز: نیروهای سوق دهنده ی شخصیت غرایز عناصر اصلی شخصیت هستند، نیروهاي برانگیزندهاي که رفتار را سوق میدهند و جهت آن را تعیین مـیکننـد. اصـطلاح آلمانی فروید براي این مفهوم، Trieb است که بهترین ترجمهي آن نیروي سوق دهنده یا تکانه اسـت (بتلهـایم، 1984 .(غرایـز
شکلی از انرژي هستند، انرژي فیزیولوژیکی تغییر شکل یافتهاي که نیازهاي بدن را به امیال ذهن پیوند میدهد. محركهاي غرایز (مثل گرسنگی یا تشنگی)، درونی هستند. هنگامی که یـک نیـاز مثـل گرسـنگی، در بـدن برانگیختـه
میشود، حالتی از برانگیختگی فیزیولوژیکی یا انرژی را تولید میکند. ذهن این انرژي بدنی را به میل تبدیل میکند. ایـن میل، یعنی بازنمایی ذهنی نیاز فیزیولوژیکی، همان غریزه یا نیروي سوق دهنده است کـه فـرد را بـراي رفتـار کـردن بـه شیوهای که نیاز را برآورده سازد، برانگیخته میکند. براي مثال، یک فرد گرسنه به وسیله ی جستجو کردن غذا، اقـدام بـه برطرف کردن نیازش میکند. غریزه یک حالت بدنی نیست، بلکه نیاز بدنی است که به یـک حالـت ذهنـی یعنـی، میـل تبدیل شده است. 

هنگامی که بدن در حالت نیاز است، فرد احساس تنش یا فشار را تجربه میکند. هدف غریزه، ارضا کردن نیاز و از این رو کم کردن تنش است. نظریه ی فروید را میتوان یک رویکرد تعادل حیاتی خواند تا جائیکه پیشنهاد میکند کـه مـا بـراي
بازگرداندن و حفظ حالتی از توازن فیزیولوژیکی برای رها کردن بدن از تنش، برانگیخته میشویم.
فروید معتقد بود که ما همیشه مقدار خاصی از تنش غریزي را تجربه میکنیم و باید همواره براي کـاهش دادن آن عمـل کنیم. امکان گریختن از فشار نیازهاي فیزیولوژیکی، به گونهاي که ممکن است از برخی محركهـاي آزارنـده در محـیط
بیرونیمان بگریزیم، وجود ندارد. این بدان معنی است که غرایز، به صـورت چرخـهي نیـازي کـه بـه کـاهش نیـاز منجـر میشود، همیشه بر رفتار ما تأثیر دارند.
ممکن است مردم راههاي مختلفی براي برطرف کردن نیازهایشان انتخاب کنند. براي مثال، ممکن است سایق جنسی بـه وسیله ی رفتار دگرخواهی جنسی ، رفتار همجنس خواهی یا رفتار خودانگیزي جنسی ارضا شود. فروید تصور میکرد که انرژی روانی میتواند به هدف های جانشین، جابه جا شود و این جابه جایی در تعین شخصیت فرد اهمیت ویژه اي دارد. فروید معتقد بود کـه همه ی تمـایلات، ترجیحـات و نگـرشهـایی را کـه بـه عنـوان افـراد بزرگسـال نشـان مـیدهـیم، جا به جایی های انرژي از هدف های اصلی آن هستند که نیازهاي غریزي را برآورده کردهاند.
انواع غرایز
و غرایز مرگ فروید غرایز را در دو طبقه گروهبندي کرد.
غرایز زندگی
غرایز زندگی به وسیله ی جسـتجو بـراي ارضـای نیازهاي غذا، آب، هوا و مسائل جنسی، به هدف بقاي فرد و نوع خدمت میکنند. انرژي روانی کـه توسـط غرایـز زنـدگی آشکار میشود، لیبیدو است. لیبیدو میتواند جذب یا صرف یک شـیء یـا هـدف شـود، مفهـومی کـه فرویـد گفـت کـه لیبیدوی شما به سوي او نروگذاري روانی شده است. اگر انرژي روانی «لیبیدو» به شی یـا شخصـی متوجـه شـود بـه آنکاتاکسیس یا نیروگذاري عاطفی میگویند. غریزه ی زندگی که فروید آن را براي شخصیت بسیار مهـم مـیدانسـت، میـل جنسی است که وي آن را در مفاهیم گستردهاي تعریف کرده است. منظور وي صرفاً امیـال شـهوانی نبـود، بلکـه تقریبـاً 

همه ی رفتارها و افکار لذتبخش را شامل آن میدانست.
فروید میل جنسی را به صورت انگیزش اصلی ما در نظر داشت. امیال شهوانی از نواحی شهوتزاي بدن ناشـی مـیشـوند:
دهان، مقعد و اندامهاي جنسی. او گفت که مردم عمدتاً موجوداتی لذتجو هستند و مقدار زیادي از نظریه ي شخصیت او در اطراف لزوم بازداری یا جلوگیری از آرزومندي های جنسی مان دور میزند. فروید در مقابل غرایز زندگی، غرایز ویرانگر یا غرایز مرگ را فرض کرد. وي با الهام از زیستشناسی این واقعیت آشـکار را مطرح نمود که همه ی موجودات زنده فاسد میشوند، میمیرند و به حالت بیجان اولیهي خود بـر مـیگردنـد وي اعـلام داشت که مردم میل ناهشیاري به مردن دارند. یکی از مولفه‌های غرایز مرگ، سایق پرخاشگري است، میل به مـردن بـر علیه هدفهایی غیر از خود بر میگردد. سایق پرخاشگري ما را به نابود کردن، غلبه کردن و کشتن وادار میکنـد. فرویـد،
پرخاشگري را همانند میل جنسی، جزء ضروري ماهیت انسان میدانست.
سطوح شخصیت
طرح اولیه ی فروید، شخصیت را به سه سطح تقسیم کرد:

هشیار ،نیمه هشیار و ناهشیار
. هشیار، به صورتی که فرویـد آن را تعریف کرد با معنی روزمره ی معمول آن مطابقت دارد. هشیار، شامل تمام احساسها تجربه‌هایی است کـه در هـر لحظه ی معین از آنها آگاهیم. فروید، هشیار را جنبه ی محدودی از شخصیت میدانست، زیرا تنها بخش کوچکی از افکار،  احساسها و خاطرات ما در هر لحظه در آگاهی هشیار وجود دارد. او ذهن را به کوه یخ تشبیه کرد. هشـیار بخـش بـالاي سطح آب است، یعنی فقط نوك کوه یخ.
مهمتر از آن به نظر فروید، ناهشیار میباشد که بخش بزرگتر و نادیدنی زیر سطح آب است. نظریهي روانکـاوي بـر ایـن بخش تمرکز دارد. اعماق وسیع و تاریک آن، جایگاه غرایز است، آن امیال و آرزوهایی که رفتـار مـا را هـدایت مـیکننـد.
ناهشیار، شامل نیروي سوق دهنده ي عمده در پشت کل رفتار است و مخزن نیروهایی است که نمیتوانیم آنها را ببینیم یا کنترل کنیم. 

نیمه هشیار بین این دو سطح قرار دارد. نیمه هشیار، مخزن خاطرات، ادراكها و ا فکاري است که ما در لحظه به صـورت هشیار از آنها آگاه نیستیم ولی میتوانیم آنها را به راحتی به هشیاري فراخوانیم.
ساختار شخصیت: نهاد، من، و فرامن نهاد؛ سه ساختار اساسی را در آناتومی شخصیت معرفی کرد: نهاد، من ، و فرامن . نهاد با نظر پیشین فروید درباره ی ناهشـیار مطابقت دارد (البته من و فرامن نیز جنبههاي ناهشیار دارند.) نهاد، مخزن غرایز و لیبید و (انرژي روانی که توسـط غرایـز آشکار میشوند است. نهاد، ساختار قدرتمند شخصیت است، زیرا تمام انرژي لازم براي دو جزء دیگر را فراهم میکند.  (از آنجائی که نهاد مخزن غرایز است، الزاماً و به طور مستقیم به ارضاي نیازهاي بدنی مربوط است. هنگامی کـه بـدن در حالت نیاز است، تنش تولید میشود و شخص به وسیله ي برآوردن نیاز، به کم کردن این تنش اقدام میکند. نهـاد طبـق  آنچه فروید آن را اصل لذت نامید عمل میکند؛ نهاد از طریق ارتباطی که با کاهش تنش دارد، در جهت افزایش لـذت و دوري از درد عمل میکند. نهاد براي ارضاي فوري نیازهایش تلاش میکند و تأخیر یا به تعویـق افتـادن ارضـا را بـه هـر دلیل، تحمل نمیکند. نهاد فقط ارضاي فـوري را مـیشناسـد و مـارا تحریـک مـیکنـد تـا چیـزي را مـوقعی کـه آن را میخواهیم، بخواهیم، بدون در نظر گرفتن آنچه هر کس دیگري میخواهد. نهاد سـاختاري خودخـواه، لـذتجـو، بـدوی، غیراخلاقی، سمج و عجول است. توانائی هایی که بزرگسالان براي برآوردن نیازهاي خـود بـه کـار مـیبرنـد. فرویـد، ایـن توانائیها را اندیشه در فرایند ثانوی خواند ما میتوانیم این ویژگیها را تحت عنوان عقل یـا معقـول بـودن، جمـع بنـدي کنیم و آنها در دومین ساختار شخصیت فروید، من، وجود دارند که ارباب منطقی شخصیت است. هدف آن جلوگیري از تکانه هاي نهاد نیست، بلکه کمک به آن براي به دست آوردن کاهش تنشی است که خواستار آن است. من از واقعیت آگاه است، تصمیم میگیرد که چه وقت و چگونه غرایز نهاد میتوانند بهتر ارضا شوند. مـن، زمـانهـا، مکـانهـا و هدفهای مناسب و از نظر اجتماعی پذیرفتنی که تکانه هاي نهاد را ارضاء خواهند کرد تعیین میکند. من جلوي ارضاي نهاد را نمیگیرد، بلکه میکوشد آن را بر حسب درخواستهاي واقعیت، بـه تعویـق انـدازد یـا هـدایت 

مجدد کند. من به شیوهاي عملی و واقعبینانه، محیط را درك و دستکاري میکند و از این رو گفته میشود که طبق اصل واقعیت عمل میکند. (اصل واقعیت در مقابل اصل لذت که نهاد توسـط آن عمـل مـیکنـد، قـرار دارد). پـس، مـن بـر
تکانههاي نهاد، اعمال کنترل میکند. فروید، رابطهي من و نهاد را به سوارکاري بر روي یـک اسـب تشـبیه کـرد. نیـروي بی تجربه و وحشی اسب باید توسط سوارکار هدایت، وارسی و مهار شود؛ در غیـر اینصـورت اسـب مـیتوانـد فـرار کنـد و سوارکار را بر زمین اندازد.
من به دو ارباب خدمت میکند، نهاد و واقعیت، و همواره بین درخواستهاي اغلب متضاد آنها میانجی میشود و سـازش برقرار میکند. همچنین، من هرگز از نهاد مستقل نیست. من همیشه به درخواستهاي نهاد پاسـخ مـیدهـد و قـدرت و انرژي خود را از آن میگیرد.
میخوانیم. فروید آن را فرامن نامید. سرانجام، کودکان این آموزشهاي فرامن را درونی اصول اخلاقی درونی را «وجدان» میکنند و پاداشها و تنبیه ها توسط خود فرد اعمال میشوند. کنترل مربوط بـه والـدین، جـاي خـود را بـه خـودگردانی
میدهد. فرامن به عنوان حاکم اصول اخلاقی، در جستجوي خود براي کمال اخلاقی، بیرحم و حتـی ظـالم اسـت. فـرامن، از نظـر جدیت، غیر منطقی بودن و پافشاري براي اطاعت، بیشباهت به نهاد نیست. هدف آن ایـن نیسـت کـه مثـل مـن، صـرفاً درخواست های لذتجویی نهاد را به تعویق اندازد، بلکه میخواهد کاملاً جلوي آن را بگیرد، مخصوصاً آن درخواسـتهـایی را که به مسائل جنسی و پرخاشگري مربوط میشوند. فرامن، نه براي لذت تلاش میکند (آنگونه که نهاد تلاش دارد) و نه برای دستیابی به اهداف منطقی (به گونه های که من این کار را میکند). فرامن تنها براي کمال اخلاقـی مـیکوشـد. نهـاد براي ارضا فشار میآورد، من سعی میکند آن را به تأخیر اندازد، و فرامن بالاتر از همـه براخلاقیـات تأکیـد دارد. هماننـد نهاد، فرامن براي درخواستهایش، هیچ مصالحهاي را نمیپذیرد.
سه نوع خطر سن را تهدید میکند: نهاد، واقعیت و فرامن. نتیجهي اجتنابناپذیر این برخـورد، هنگـامی کـه مـن خیلـی شدید تحت فشار قرار دارد، رشد اضطراب است.

اضطراب: تهدیدي براي من
فروید اضطراب را ترس بی هدف تعریف کرد: اغلب نمیتوانیم به منبع آن، یعنی به موضـوع خاصـی کـه موجـب آن شـده است، اشاره کنیم.
فروید اضطراب را جزء مهمی از نظریهي شخصیت خود ساخت و اظهار داشت که اضطراب، براي رشد رفتار روانرنجـور و روانپریش، ضروري است. وي پیشنهاد کرد که نمونه ي نخستین همه ی اضطرابها، ضربه ي تولد است، نظري که توسـط یکی از شاگردان او، ا تورنک مطرح شد. ضربه ي تولد، همراه با تنش و ترس از اینکه غرایز نهاد ارضا نخواهند شد، اولین تجربه ي اضطراب ماست. الگوي واکنشها و احساسهایی که هنگام روبـرو شـدن بـا برخـی از تهدیـدها در آینـده نشـان میدهیم، از همین اضطراب به وجود میآید.
سه نوع اضطراب
فروید سه نوع اضطراب را معرفی کرد:

اضطراب واقعی 

(عینی)، اضطراب روانرنجور 

(رنجوري) و اضطراب اخلاقی


اولـین نوع اضطراب، که اضطرابهاي دیگر از آن ناشی میشوند، اضطراب واقعی یا عینـی اسـت. ایـن اضـطراب شـامل تـرس از خطرهاي ملموس در دنیاي واقعی است. اغلب ما به طور موجه از آتش، طوفان، زلزله و بلایای مشابه دیگر مـیترسـیم.
اضطراب واقعی، در خدمت هدف مثبت هدایت کردن رفتار ما براي گریز یا محافظت از خودمان در برابر خطرهاي واقعـی است. شخصی که به خاطر ترس از تصادف با اتومبیل، نمیتواند خانه را ترك کند یا فردي که به خاطر ترس از آتش نمیتوانـد کبریتی را روشن کند، ترسهاي مبتنی بر واقعیت را به نقطه ي فراتر از بهنجاري رسانده است. انواع دیگر اضطراب، یعنی، اضطراب روانرنجور و اضطراب اخلاقی، همواره براي بهداشت روانی ما مشکل سـازتر هسـتند.
ریشهي اضطراب روانرنجور، در کودکی است، در تعارض بین ارضاي غریزي و واقعیت.
اضطراب روانرنجور، ترس ناهشیار از تنبیه شدن به خاطر نشان دادن تکانشی رفتار تحت سلطه ي نهاد است. توجه کنیـد
که این ترس از غرایز ناشی نمیشود بلکه از آنچه ممکن است در نتیجه ي ارضاي غرایز اتفاق افتد، ناشی میگـردد. ایـن تعارض، به تعارضی بین نهاد و من تبدیل میشود و منشاء آن در واقعیت ریشه دارد. اضطراب اخلاقی از تعارض بین نهاد و فرامن ناشی میشود. در اصل، اضطراب اخلاقی ترس از وجدان شخص است. اضطراب اخلاقـی بسـتگی دارد بـه اینکـه فرامن تا چه اندازهاي خوب رشد کرده باشد. وجدان ماست که موجب ترس و اضطراب میشـود. فرویـد معتقـد بـود کـه  فرامن خواهان عذاب وحشتناکی براي تخلف از اصولش است. اضطراب موجب تنش در ارگانیزم میشود و از این رو، خیلی شبیه به گرسنگی یا تشـنگی کـه فـرد بـراي ارضـاي آنهـا برانیگخته میشود، به صورت یک سایق عمل میکند. تنش باید کاهش یابد. 

راههاي دفاع در مقابل اضطراب:
1 -فرار از موقعیتی تهدید کننده
2 -اطاعت از وجدان
3 -جلوگیري از نیاز غریزي
4 -استفاده از مکانیزم دفاعی
ویژگی مشترك مکانیزمهاي دفاعی
1 -تحریفی بودن
2 -ناهشیار بودن
سرکوبی

، انتقال غیر ارادي چیزي از آگاهی هشیار است. سرکوبی، نوعی فراموشی ناهشیار وجود چیزي است که موجـب
رنج یا ناراحتی ما میشود و اساسیترین و رایجترین مکانیزم دفاعی است. سرکوبی میتواند بر خاطراتی که از موقعیتهـا
یا مردم داریم، بر ادراك ما از زمان حال، اثر گذارد (به طوري که ممکن است نتوانیم برخی از رویدادهاي ظـاهراً ناراحـت
کننده را ببینیم)، و حتی میتواند کارکرد فیزیولوژیکی بدن را تحت تأثیر قرار دهد.
هنگامی که سرکوبی در کار است، از بین بردن آن دشوار باشد. از آنجائی که ما براي محافظـت خودمـان از خطـر، برای اینکه آن را از بین ببریم، از سرکوبی استفاده میکنیم، باید بدانیم که آن فکر یا خاطره دیگر خطرناك نیست. اما تا وقتی که سرکوبی را رها نکرده باشیم، چگونه میتوانیم دریـابیم کـه دیگـر خطـر وجـود نـدارد. مفهـوم سـرکوبی در نظریه ی شخصیت فروید نقش مهمی دارد و در کل رفتار روانرنجور، درگیر است. 

همانند سازي:
انتقال پاسخ از یک امر به امر دیگر شبیه دیگري.
انکار
مکانیزم دفاعی انکار
به سرکوبی مربوط است و شامل انکار وجود برخی از تهدیدهاي بیرونی با رویدادهای آسـیب زاسـت
که اتفاق افتادهاند.
واکنش وارونه
نوعی دفاعی بر علیه تکانهاي ناراحت کننده، نشان دادن فعالانه ی تکانه ی مخالف با آن است. این دفاع، واکنش وارونه نام دارد. شخصی که قویاً توسط تکانههاي جنسی تهدید کننده تحریک شده است، امکان دارد آن تکانهها را سرکوب نموده و
آنها را با رفتارهایی که از نظر اجتماعی پذیرفتنی تر هستند، عوض کند.
فرافکنی
راه دیگر دفاع بر علیه تکانه هاي ناراحت کننده، نسبت دادن آنها به فرد دیگر است. این مکانیزم دفـاعی، فرافکنـی نـام
دارد. تکانه هاي شهوانی، پرخاشگري و تکانه هاي غیر قابل قبول دیگر، بـه صـورتی دیـده مـیشـود کـه دیگـران از آنهـا برخوردارند و نه خود شخص آشکار میشود اما به صورتی که براي فرد کمتر تهدید کننده است.
واپسروي
در واپسروي
، شخص به دوران پیشین زندگی که لذتبخشتر و بدون ناکامی و اضطراب بوده است بر میگردد. معمـولاً واپس روي مستلزم برگشت به یکی از مراحل روانی جنسی رشد کودکی است. فرد با آشکار نمودن رفتارهـایی کـه در آن
زمان نشان میداده است، مثل رفتارهاي بچهگانه و وابسته، به این دوران امنتر زندگی بر میگردد.

دلیل تراشی
دلیل تراشی مکانیزمی دفاعی است که تعبیر مجدد رفتارمان را براي اینکه به نظرمان منطقیتر و پذیرفتنیتر برسـد در
بر دارد. براي اینکه فکر یا عمل تهدید کنندهاي را موجه جلوه دهیم، خودمان را متقاعد میسازیم کـه تـوجیهی منطقـی
براي آن وجود دارد.
جابهجایی
اگر موضوعی که تکانهي نهاد را ارضا میکند در دسترس نباشد، ممکن است شخص آن تکانه را بر موضوع دیگري جابه جا کند. به این کار جابه جایی میگویند.
والایش
در حالی که جابهجایی به یافتن موضوعی جانشین براي ارضاي تکانه های نهاد مربوط میشـود، والایـش مسـتلزم تغییـر دادن تکانه های نهاد است. انرژي غریزي به کانالهای دیگر ابزار، منحرف میشود، کانالهایی که جامعه آنها را پذیرفتنی
و قابل تحسین میداند. براي مثال، انرژي جنسی میتواند به رفتارهایی که از نظر هنري خلاق هستند، منحـرف شـود یـا والایش یابد. فروید معتقد بود که انواع فعالیتهاي انسان، مخصوصـاً آنهـایی کـه ماهیـت هنـري دارنـد، جلـوه هـایی از
تکانه هاي نهاد میباشند که به مفرهاي پذیرفتنی از نظر اجتماعی، هدایت مجدد شدهاند. همانند جابهجایی (کـه والایـش نوعی از آن است)، والایش نوعی مصالحه است و مانند آن موجب ارضاي کامل نمیشود بلکه به تراکم تنش تخلیه نشـده میانجامد.
به طوري که قبلاً ذکر کردیم، فروید معتقد بود که مکانیزمهاي دفاعی، انکار یا تحریف ناهشیار واقعیت هستند. در اصـل، وقتی ما از این دفاعها استفاده میکنیم به خودمان دروغ میگوییم، ما از انجام این کار آگاه نیستیم. اگر می دانستیم کـه به خودمان دروغ میگوییم، این دفاعها چندان مؤثر نبودند. اگر این دفاعها به خوبی عمل میکنند به این علت است کـه آنها مواد تهدید کننده یا ناراحت کننده را خارج از آگاهی هشیار ما نگه مـیدارنـد. در نتیجـه ممکـن اسـت واقعیـت را درباره ی خودمان ندانیم . امکان دارد تصویر تحریف شدهاي از نیازها، ترسها و امیالمان داشته باشیم. به نظر فروید، ما به وسیله ی نیروهاي درونی و بیرونی برانگیخته و کنترل میشویم که از آنها آگاه نیستیم و مـیتـوانیم کنترل عقلانی کمی بر آنها اعمال کنیم. 

بنابراین، دفاعها براي بهداشت روانی ما ضروري هستند. بدون آنها نمیتوانیم مدت زیادي دوام بیاوریم.
مراحل روانی- جنسی رشد شخصیت
فروید معتقد بود که کل رفتار، دفاعی است ولی هر کس دفاع های یکسانی را به شیوهي یکسان به کار نمیبرد. ما همگی
به وسیله ی تکانه های نهاد یکسانی برانگیخته میشویم، ولی در ماهیت من و فرامن، عمومیـت یکسـانی وجـود نـدارد. بـا اینکه این ساختارهاي شخصیت براي هر کسی به نحو یکسان عمل میکنند ولی محتواي آنها از فردي به فرد دیگر فرق
دارد. آنها به این علت فرق دارند که از طریق تجربه شکل میگیرند. تیپ منش منحصـر بـه فـرد شـخص، در کـودکی و عمدتاً از تعامل هاي والد- کودك، پرورش مییابد. فروید تجربیات کودکی را به قدري مهم میدانست که گفت، شخصـیت
فرد بزرگسال در پنج سالگی به طور محکم شکل میگیرد و متبلور میشود. فروید بـه طـور فزاینـدهاي متوجـه شـد کـه روانرنجوری بزرگسال در سالهاي نخستین زندگی شکل میگیرد. وي متوجه شد که در سنین مختلف، هر یک از نـواحی بـدن از نظـر مرکـز تعـارض، اهمیـت بیشـتري دارد. وي از ایـن مشاهدات، نظریه ی مراحل روانی جنسی رشد را به دست آورد که در آن، هر مرحله به وسیله ی ناحیه ی شـهوترانی بـدن توصیف میشود. در هر مرحلهي رشد، تعارضی وجود دارد که باید قبل از اینکه کودك بتواند به مرحلهي بعدي پیشـروي کند حل شود

تثبیت
یعنی به جا گذاشتن لیبیدو در مراحل رشد روانی جنسی به خاطر محدودیت یا ارضاي بیش از اندازه.
فروید معتقد بود که طفل براي به دست آوردن شکل پراکندهاي از لذت بدنی که از دهان، مقعد و اندامهاي تناسلی ناشی میگـردد، برانگیخته میشود. اینها نواحی شهوتزایی هستند که مراحل رشد را در طول مدت پنج سال اول زندگی توصیه میکنند.

مرحلهي دهانی
1 -نگهداري دهانی
2 -پرخاشگري دهانی
مرحلهي دهانی
، اولین مرحلهي روانی جنسی رشد از تولد تا دوسالگی ادامه دارد. در طول این دوره، منبـع اصـلی لـذت کودك، دهان است. کودك لذت را از مکیدن، گاز گرفتن، و بلعیدن کسب میکند.

تعریف تیپ شخصیت دهانی
در طول این مرحله دهانی دو شیوهي رفتار کردن وجود دارد: رفتار جذب دهانی
(خوردن و بلعیـدن) و رفتـار پرخاشـگر
دهانی یا آزارگر دهانی
(گاز گرفتن یا تف کردن). شیوهي جذب دهانی ابتدا رخ میدهـد و شـامل تحریـک لـذتبخـش
دهان توسط دیگران و توسط غذااست. بزرگسالانی که در مرحلـهي جـذب دهـانی تثبیـت شـدهانـد، بـیش از انـدازه بـه
فعالیتهاي دهانی مثل، خوردن، نوشیدن، سیگار کشیدن و بوسیدن علاقه دارند. اگر آنها هنگام طفولیت به حـد افـراط ارضا شده باشند، شخصیت دهانی بزرگسال آنها به خوشبینی و وابستگی غیر عادي متمایل خواهد بود. چون در کودکی در مورد آنها افراط شده است، همچنان براي ارضا کردن نیازهایشان به دیگران وابسته میمانند. در نتیجه، آنها بیش از اندازه ساده لوح هستند، هر چیزی را که به آنها گفته میشود، دربست میپذیرند و به صورت نامعقول به دیگران اعتمـاد میکنند. به این گونه افراد، بر چسب تیپ شخصیتی دهانیپذیرا زده میشود.
دومین رفتار دهانی، یعنی، پرخاشگر دهانی یا آزارگر دهانی، در طول مـدت پیـدایش دردنـاك و عـذابآور دنـدانهـا رخ میدهد. در نتیجه ی این تجربه، کودکان مادر را در طول مدت پیدایش دردنـاك و عـذابآور دنـدانهـا رخ مـیدهـد. در
نتیجهي این تجربه، کودکان مادر را علاوه بر عشق، با نفرت مینگرند. اشخاصی که در این سطح تثبیت شدهانـد، مسـتعد بدبینی، خصومت و پرخاشگري بیش از اندازه هستند. آنها احتمالاً اهل جـر و بحـث و کنایـه زدن هسـتند، حـرفهـاي
«نیشدار» میزنند و نسبت به دیگران خشونت نشان میدهند. آنها نسبت به دیگران حسود هسـتند و در تـلاش بـراي تسلط، میکوشند آنها را استثمار و دستکاري کنند.

مرحلهي دهانی، هنگام از شیر گرفتن، خاتمه مییابد، البته اگر تثبیت رخ داده باشد، مقداري لیبیدو باقی میماند. سپس
تمرکز کودك به مرحله بعدي جابهجا میشود.
مرحله مقعدي
1 -پرخاشگري مقعدي
2 -نگهداري مقعدي
حدود 18 ماهگی، هنگامی که درخواست جدیدي از کودك میشود، یعنی آموزش توالت رفـتن، ایـن موقعیـت بـه طـور
چشمگیري تغییر میکند. فروید معتقد بود که تجربه ی آموزش توالت رفتن در طول مرحلهي مقعدي ، تـأثیر مهمـی بـر رشد شخصیت دارد. عمل دفع براي کودك تولید لذت شهوانی میکند، اما با شروع آموزش توالت رفتن، کودك بایـد یـاد
بگیرد که این لذت را به تعویق اندازد. براي اولین بار، ارضاي تکانهاي غریزي با تلاش والدین براي تنظیم کـردن زمـان و مکان عمل دفع، برخورد میکند.
تعریف شخصیت پرخاشگر مقعدی اگر آموزش توالت رفتن، خوب پیش نرود، مثلاً اگر کودك در یادگیري آن مشکل داشته باشد، یا والـدین بـیش از انـدازه
توقع داشته باشند، کودك به یکی از این دو شیوه واکنش نشان میدهد. یک شیوه این است که در زمـان و مکـانی کـه والدین تأیید نمیکنند، عمل دفع را انجام دهد و به این طریق تلاشهاي آنها را براي تنظیم با شکست رو بـه رو سـازد.
اگر کودك این شیوه را براي کاهش دادن ناکامی، رضایتبخش بداند و زیاد از آن استفاده کنـد، ممکـن اسـت شخصـیت
پرخاشگر مقعدی
را پرورش دهد. به نظر فروید، این مبناي بسیاري از اشکال رفتارهاي خصـمانه و آزارگرانـه در زنـدگی بزرگسال است که از جملهي آنها، بیرحمی، ویرانگري و قشقرق هسـتند. چنـین شخصـیتی احتمـالاً آشـوبگر و نامرتـب
خواهد بود و دیگران را به صورت اشیایی میداند که در تصرف او هستند.
تعریف شخصیت نیمه دارندهي مقعدي
دومین شیوهاي که ممکن است کودك به ناکامی ناشی از آموزش توالت رفتن واکـنش نشـان دهـد، جلـوگیري یـا نگهداشـتن مدفوع است. این کار موجب احساس لذت شهوانی میشود (به علت پر بودن رودهي کوچک) و میتواند شـیوهي موفقیـت آمیـز

دیگري براي دستکاري والدین باشد. اگر رودهي کودك چند روز کار نکند، ممکن اسـت آنهـا نگـران شـوند. بنـابراین، کـودك روش جدیدی را براي بدست آوردن توجه و محبت والدین کشف میکند. این رفتار، مبنایی براي رشـد شخصـیت نگهدارنـدهي
مقعدي
است. چنین شخصی، لجباز و خسیس است و وسایل را اندوخته یا نگهداري میکند، زیرا احساس امنیت به آن چیزی که ذخیره و تملک شده و به ترتیبی که داراییها و جنبه های دیگر زندگی نگهداری میشوند بستگی دارد. این گونـه اشـخاص، خشک و مقرراتی، به صورت وسواسی مرتب و آراسته، سرسخت و لجوج و خیلی با وجدان هستند.
مرحلهي آلتی (فالیک)
حدود چهار تا پنج سالگی، زمانی که کانون لذت از مقعد به اندامهای تناسلی جابهجا مـیشـود، مجموعـهاي از مشـکلات
جدید ایجاد میشود.
خصوصیات مرحلهي آلتی
کودکان در مرحلهي آلتی
، تمایل زیادي به کاوش و دستکاري اندامهاي تناسلی خود و همبازیهایشان نشـان مـیدهنـد. لذتی که از ناحیه ی تناسـلی حاصـل مـیشـود نـه تنهـا از طریـق رفتارهـایی چـون اسـتمناء مـیباشـد بلکـه از طریـق خیالپردازیهاست. کودك در مورد تولد و اینکه چرا پسرها آلت مردي دارند و دخترها ندارند، کنجکاو میشود. ممکن است کودك دربارهي اینکه دوست دارد با والد جنس مخالف ازدواج کند حرف بزند.
مرحله ی آلتی، آخرین مرحلهي پیش تناسلی یا کودکی است و حل کردن تعارضهاي آلتی از همه دشوارتر است.
عقدهي ادیپ در پسران
تعارض اساسی مرحلهي آلتی در اطراف میل ناهشیار کودك به والد جنس است. از شناسایی این تعـارض توسـط فرویـد، یکی از مشهورترین مفاهیم وي، عقدهي ادیپ به دست میآید. نام این عقده از افسانهي یونانی گرفته شـده اسـت کـه در
نمایش Rex Oedipus ،نوشته ی سوفوکلس در قرن پنجم قبل از میلاد ترسیم شـده اسـت. در ایـن داسـتان، ادیـپ جوان پدرش را میکشد و با مادرش ازدواج میکند، بدون اینکه در آن زمان بداند آنها چه کسـانی هسـتند. در عقده ی
ادیپ، مادر هدف عشقی پسر جوان میشود. پسر از طریق خیالپردازی و رفتار آشکار، خواسته های جنسی خود را به مـادر نشان میدهد. ولی پسر در سر راه خود با مانعی روبرو میشود: پدر، که او را به صورت یک رقیب و تهدید مـیبینـد. او در مییابد که پدر رابطه ی خاصی با مادر دارد که وي اجازه ی شرکت در آن را ندارد. در نتیجه، نسبت بـه پـدرش حسـود و متخاصم میشود. فروید، عقده ی ادیپ را از تجربیات کودکیاش تدوین کرد. او نوشت «من در مورد خودم نیـز متوجـه ی عشق به مادر و حسادت به پدر شدهام» همراه با تمایل پسر به گرفتن جاي پدر، ترس از اینکـه پـدر از او انتقـام خواهـد گرفت و به او آسیب خواهد رساند وجود دارد. او ترس خود از پدر را در مناسبات تناسلی تعبیر میکند و از این میترسـد 

که پدرش اندام خلافکار، یعنی آلت وي را که منبع لذت و تمـایلات جنسـی اوسـت قطـع کنـد. و از ایـن رو، اضـطراب اختگی ، به گونهاي که فروید آن را نامید، ایفاي نقش خواهد کرد، به طوري که ممکن است در کودکی فروید نیـز نقـش
داشته باشد.
ترس پس از اختگی چنان نیرومند است که او مجبور میشود میل جنسی خود به مادرش را سرکوب کند. به نظـر فرویـد این شیوهاي براي حل کردن عقدهي ادیپ است. پسر، محبت پذیرفتنیتري را جایگزین میل جنسی به مـادر مـیکنـد و
همانندسازي نیرومندي را با پدرش ایجاد مینماید. هنگام انجام این کار، پسر درجـهاي از ارضـاي جنسـی جانشـینی یـا نمادي را تجربه میکند. وي براي بهتر کردن همانندسازي، میکوشد با تقلید کردن از اطوار قالبی، رفتارهـا، نگـرشهـا و
معیارهاي فرامن پدر، بیشتر شبیه او شود.
تعریف عقده ادیپ در دختران (اکترا)
عقدهي ادیپ در دختران
نظر فروید دربارهي تعارض آلتی زنان که که برخی از طرفـداران او آن را عقـدهي اکتـرا خوانـدهانـد، از وضـوح کمتری برخوردار است. همانند پسر، اولین هدف عشقی دختر، مادر است زیرا او منبع اصـلی غـذا، محبـت و ایمنـی در طفولیـت
است. با وجود این، در طول مدت مرحله ی آلتی، پدر هدف جنسی جدید دختر میشود. چرا این جابهجـایی از مـادر بـه پدر صورت میگیرد؟ فروید گفت، علت آن این است که دختر پی میبرد که پسرها آلت مردي دارند و دخترها ندارند.
دختر مادرش را به خاطر شرایط ظاهراً حقیرتر وي سرزنش میکند و در نتیجه به جایی مـیرسـد کـه مـادرش را کمتـر دوست دارد. او ممکن است حتی از مادرش به خاطر آنچه وي تصور میکند که بر او روا داشته است متنفر شود. از آن به
بعد او به پدرش حسد میورزد و عشق به مادر را به او منتقل میکند زیرا او صاحب اندام جنسـی بسـیار باارزشـی اسـت.

رشک براي آلت مردي، منشاء تمام واکنشهاي زنانه است. .(بنابراین دختر رشک آلت مـردي نقطه ی مقابل اضطراب اختگی پسر را پرورش میدهد. دختر معتقد است که آلت مردياش را از دست داده اسـت و پسـر میترسد که آن را از دست بدهد.
فروید اعلام نمود که این عقده ی ادیپ زنانه، میتواند هرگز به طور کامل حل نشود، شرایطی که به اعتقـاد وي بـه رشـد ناکافی فرامن در زنان میانجامد. فروید نوشت که عشق زن بزرگسال به مرد، همیشه با رشک آلت مردي آمیخته اسـت و او میتواند با داشتن فرزند پسر تا اندازهاي آن را جبران کند. سرانجام دختر با مادرش همانندسازي میکند و عشق خـود به پدر را سرکوب مینماید ولی اینکه چگونه این اتفاق میافتد، فروید آن را روشن نساخت.
شخصیت آلتی (کمون)
تیپ منش یا شخصیت معروف به آلتی، خودشیفتگی نیرومندي را نشان میدهد. این اشخاص با اینکه همواره براي جذب کردن جنس مخالف تلاش میکنند، در برقراري روابط دگرخواه جنسی پخته، مشکل دارند. آنها نیاز دارند که پیوسته از
ویژگیهاي جالب توجه و منحصر به فردشان قدردانی شود. تا وقتی که آنها از این حمایت برخـوردار باشـند، بـه خـوبی عمل میکنند، اما هنگامی که این حمایت وجود ندارد، احساس بیکفایتی و حقارت میکنند.
فروید شخصیت آلتی مردانه را بیپروا، مغرور و متکی به نفس توصیف کرد. مردانی که چنین شخصیتی دارند میکوشـند مردانگی خود را از طریق فعالیتهایی چون فتوحات جنسی مکرر به اثبات رسانند یا آن را نشان دهنـد. شخصـیت آلتـی
زنانه، که توسط رشک آلت مردي برانگیخته میشود، در زنانگی خود اغراق میکند و از استعداد و جذابیت خود براي خرد کردن مردان و چیره شدن بر آنها استفاده میکند.
دورهي نهفتگی
سه ساختار اصلی شخصیت یعنی، نهاد، من و فرامن، تقریباً در 5 سالگی شکل میگیرنـد و روابـط بـین آنهـا مسـتحکم میشود.
تعریف دوره ی نهفتگی
خوشبختانه (چون کودك و والدین مطمئناً میتوانند قدري استراحت کنند)، پنج یا شش سال بعـدي، آرام اسـت. دوره ی

نهفتگی
، یک مرحلهي روانی جنسی رشد نیست. غریزهي جنسی نافعال و خفته است، و موقتاً در فعالیتهاي تحصـیلی، سرگرمیها و ورزشها و در برقراري رابطه با اعضاي همجنس، والایش مییابد.
مرحلهي تناسلی
مرحلهي تناسلی
، آخرین مرحلهي روانی جنسی رشد، هنگام بلوغ جنسی آغاز میشود. بـدن از نظـر فیزیولـوژیکی بـالغ میشود و اگر تثبیت مهمی در مرحلهي قبلی رشد اتفاق نیفتاده باشد، ممکن است فرد قادر بـه هـدایت زنـدگی بهنجـار باشد. فروید معتقد بود که تعارض در طول مدت این دوره، از مراحل دیگر شدت کمتري دارد. نوجوان باید از مجازاتها و
محرمات جامعه که در رابطه با ابراز جنسی وجود دارند پیروي کند، اما تعارض از طریـق والایـش بـه حـداقل مـیرسـد. انرژي جنسی که در سالهاي نوجوانی براي ابراز فشار مـیآورد مـیتوانـد حـداقل تـا انـدازهاي از طریـق دنبـال کـردن
جانشینهایی که از نظر اجتماعی قابل قبول هستند و بعداً از طریق برقراري رابطه با فردي از جنس مخالف، ارضـا شـود. تیپ شخصیت آلتی، قادر به یافتن ارضا در عشق و کار است و دومی فرد قابل قبولی براي والایش تکانههاي نهاد است.
تصور فروید از ماهیت انسان در نظام فروید فقط یک هدف نهایی و ضروري در زنـدگی وجـود دارد: کـاهش دادن تـنش. در مـورد موضـوع طبیعـت-
تربیت، فروید حد وسط را برگزید. نهاد، قدرتمندترین بخش شخصیت، ساختاري ارثی است که مبناي فیزیولـوژیکی دارد، همانگونه که مراحل روانی جنسی رشد این ویژگی را دارند.
در مورد موضوع ارادهي آزاد در برابر جبرگرایی، فروید دیدگاهی جبرگرا د اشت: تقریباً هر چیز که انجام مـیدهـیم، فکـر میکنیم و خواب میبینیم، توسط غرایز زندگی و مرگ، نیروهاي دسـتنیـافتنی و نادیـدنی درونمانـد، از پـیش تعیـین
شدهاند. شخصیت بزرگسال ما توسط تعاملهایی که قبل از پنج سالگی ما صورت گرفتهاند تعیین میشود، یعنی در زمانی که کنترل کمی داشتهایم. این براي همیشه ما را در چنگال خود نگه میدارند.
با این وجود، فروید همچنین معتقد بود افرادي که در معرض روانکاوي قرار میگیرند میتوانند به توانـایی پـرورش دادن اراده ی آزاد بیشتري دست یابند و مسئولیت انتخابهاي خود را بپذیرند. فروید اعتقاد دارد که روانکاوي، توان آزاد کردن مردم از قید و بندهاي جبرگرایی را دارد. قضاوت فروید در مورد مردم، در مجموع خشن بود.

سنجش در نظریه ی فروید


فروید، ناهشیار را نیروي برانگیزنده ی عمده در زندگی میدانست، تعارض های کودکی ما به خارج از آگاهی هشیار واپـس رانده شدهاند. هدف نظام روانکاوي فروید، آوردن این خاطرات، ترسها و افکار واپس رانده یـا سـرکوب شـده بـه سـطح هشیاري بود. چگونه روانکاوي میتواند این بخش نادیدنی ذهـن، ایـن صـحنهي تاریـک را کـه دور از دسـترس ماسـت، ارزیابی کند یا آن را بسنجد؟ فروید در مدتی که با بیمارانش کار میکند، دو روش سنجش را به وجـود مـیآورد: تـداعی آزاد
و تحلیل رؤیا
.
تداعی آزاد
یادآوري رویدادها، به یک مفهوم، آزاد کردن تجربیات، موجب رهایی از نشانههاي آزارنده میشد. فروید ایـن شـیوه را بـا قدري موفقیت به کار برد و آن را تخلیهي هیجانی
نامید که از واژهي یونانی براي پالایش گرفته شده است.
تعریف تداعی آزاد
از شخص میخواست تا روي کاناپهاي دراز بکشد درحالی که خود وي پشت کاناپه، دور از دید مینشست. بیمار به نـوعی خیالپروري با صداي بلند میپرداخت و هر چه را که به ذهن وارد میشد میگفت. به بیمار تذکر داده میشد که بـه طـور
خودانگیخته، هر فکر یا تصوري را دقیقاً به صورتی که اتفاق افتاده بودند بیان کند، مهم نیست که آن فکر یا خاطره چقدر جزئی، ناراحت کننده یا دردناك ممکن است به نظر برسد. خاطرات نباید حذف میشدند، ترتیب دوباره مـییافتنـد و یـا
تجدد سازمان میشدند.
فروید باور داشت که هیچ چیز تصادفی در مورد اطلاعاتی که در طول مدت تداعی آزاد فاش میشدند وجود ندارد و ایـن اطلاعات در معرض انتخاب هشیار بیمار قرار ندارند. موادي که بیماران در تداعی آزاد آشکار مـیکردنـد، از پـیش تعیـین شده بودند و به خاطر ماهیت تعارضشان بر آنها تحمیل شده بودند.
فروید همچنین متوجه شد که گاهی اوقات این شیوه، آزادانه عمل نمیکند. حرف زدن دربـارهي برخـی از تجربیـات یـا خاطرات ظاهراً بسیار دردناك بود و بیمار دوست نداشت آنها را افشا کند. فروید این لحظه هـا را مقاومـتهـا نامیـد. او معتقد بود که این لحظهها با اهمیت هستند، زیرا نزدیکی به منبع مشکلات بیمار را نشان میدهند. مقاومت، علامـت آن است که درمان در جهت درست پیش میرود و درمانگر باید بـه کـاوش در آن ناحیـه ادامـه دهـد. بخشـی از وظیفـه ی روانکاو، شکستن یا غلبه کردن بر مقاومتهاست به طوري که بیمار بتواند با تجربه ی سرکوب شده مواجه شود. 

تحلیل رؤیا
فروید معتقد بود که رؤیاها به صورت نمادي، امیال، ترسها و تعارضهاي سرکوب شده را نشان میدهند. این احساسهـا چنان به شدت سرکوب شدهاند که فقط میتوانند به صورت مبدل، در طول مدت خواب، آشکار شوند.
1 فروید در شیوهي تحلیل رؤیاي خود، دو جنبهي رؤیاها را متمایز کرد: رویدادهاي واقعی در رؤیا (محتواي آشکار
رؤیـا)
و معناي نمادي پنهان آن رویدادها (محتواي نهفته
). فروید طی سالها، نمادهاي ثابتی را در رؤیاهاي بیمـارانش یافـت،
رویدادهایی که تقریباً در مورد همهي افراد بر یک چیز دلالت داشتند. پله ها، نردبانها و پلکانها در رؤیا، آمیزش جنسی را نشان میدادند. شمع ها، مارها و تنه های درخت به آلت مردي و جعبه ها و بالکنها و درها به بدن زن اشاره داشتند.
رؤیاها، تعارضها را به صورت فشرده و تشدید شده آشکار میسازند. رویدادهاي رؤیا به نـدرت از یـک علـت تنهـا ناشـی میشوند؛ هر رویداد موجود در رؤیا، میتواند منابع متعددي داشته باشد. رؤیاها ممکـن اسـت منشـاء مـادي نیـز داشـته
باشند. محرك هاي فیزیکی مثل درجهي حرارت اتاق خواب، یا تماس با همسـر، مـیتواننـد موجـب رؤیـا شـوند. رؤیاهـا همچنین میتوانند توسط محركهاي بیرونی مثل تب یا معدهي ناراحت، راهاندازي شوند.
هر دو شیوهي سنجش فرویدي یعنی، تداعی آزاد و تحلیل رؤیا، مقدار زیادي از مواد سرکوب شده را براي روانکاو آشکار میکنند، اما همهي این مواد به شکل مبدل یا نمادي هستند. سپس درمانگر باید این مواد را براي بیمار تعبیر یا ترجمـه
کند. فروید این شیوه را با کار باستانشناسی مقایسه کرد که به بازسازي جامعهاي میپردازد کـه قـرنهـا قبـل نـابود و
مدفون شده است.
پژوهش در نظریهي فروید
روش پژوهش عمدهي فروید، مورد پژوهی
بود که چندین محدودیت دارد: این روش بر مشاهدهي عینـی متکـی نیسـت.
دادهها به صورت منظم جمعآوري نمیشوند، و موقعیت آن (جلسهي روانکاوي) پذیراي تکرار و اثبات نیست.
انتقال اساسی از مورد پژوهی فروید به ماهیت دادههاي او بر میگردد. او یادداشت های کلمه به کلمه ی جلسات درمـان را نگه نداشت و درمانگر را از یادداشتبرداري در طول مدت جلسات بر حذر میداشت زیرا معتقد بود کـه ایـن کـار، توجـه آنها را از گفته های بیماران منحرف میکند. فروید چند ساعت بعد از دیدن هر بیمار یادداشت بر میداشت که معنی آن اینست که ممکن است دادههاي او ناقص بوده و شامل فقط آنچه وي به یاد میآورد باشند. 

این امکان نیز وجود دارد که یادآوري او انتخابی بوده باشد یعنی، او فقط تجربیاتی را ثبت میکرد که از نظریهاش حمایت میکردند یا اینکه، او آن تجربیات را به صورتی که از نظریهاش حمایت کنند تعبیر میکرد. بنابراین، باید اولین مرحله در پژوهش فروید را که جمعآوري داده هاست، ناقص و خالی از دقت بدانیم.
برخی از منتقدان همچنین پیشنهاد میکنند که بیماران فروید واقعاً تجربههاي جنسی کودك خود را فاش نکردنـد. زیـرا در اغلب موارد، آن تجربه ها هرگزاتفاق نیفتاده بودند. این نویسندگان مدعیاند که فروید گـزارشهـاي مربـوط بـه اغـواي
جنسی در کودکی را از تحلیل نشانههاي بیمارانش اسـتنباط کـرده اسـت. منتقـدان دیگـر اظهـار مـیکننـد کـه فرویـد گزارشهاي اغوای کودکی را استنباط میکرد نه اینکه واقعاً آنها را میشـنید. زیـرا وي قـبلاً ایـن فرضـیه را کـه علـت روانرنجوري بزرگسال چنین اغواهایی هستند ساخته بود.
انتقاد دیگر از پژوهش فروید این است که پژوهش وي بر پایهي نمونهي کوچک و نابیانگر مردم قرار دارد که به خودش و به آنهایی که جویاي روانکاوي با او بودند محدود میشود.
اعتباریابی علمی مفاهیم فرویدي
پژوهش اولیه
پژوهشگران متوجه شدند که برخی از مفاهیم فرویدي، به ویژه نهاد، مـن، فـرامن، میـل بـه مـرگ، لیبیـد و اضـطراب را نمیتوان به وسیله ی روش آزمایشی، بررسی کرد. مفاهیمی را که میتوان آزمایش کرد و شواهدي براي حمایـت از آنهـا
پیدا شد عبارت بودند از تیپهاي منش دهانی و مقعدي، مثلث ادیپی
، اضطراب اختگی و این اعتقـاد کـه زنـان مشـکل
ادیپی را با داشتن یک فرزند به عنوان جبرانی براي فقدان آلت مردي، حل میکنند.
مفاهیمی که شواهد پژوهشی از آنها حمایت نکردند، این موارد بودنـد: رؤیاهـا جلـوه هـاي مبـدل امیـال سـرکوب شـده هستند، حل عقده ی ادیپ مردانه به وسیله ی همانندسازي با پدر و پذیرفتن معیارهاي فرامن پدر به خاطر تـرس، و ایـن
نظر که زنها فرامنهاي به اندازهي کافی رشد یافتهاي ندارند. از این گذشته، پژوهشگران براي حمایـت از مراحـل روانـی جنسی رشد یا رابطه ی بین متغیرهاي ادیپی و مشکلات جنسی بعدي در زندگی، شواهدي پیدا نکردند.

مقدار زیادي از پژوهش انجام شده دربارهي ناهشیار، شامل ادراك زیر آستانهاي
روانپویشی نیز نامیده میشود) که طی آن، محركها را زیر سطح آگاهی هشیار آزمودنیها معرفی مـیکننـد. علیـرغم اینکه آزمودنیها نمیتوانند محركها را درك کنند، فرایندهاي هشیار و رفتار آنها توسط محركها برانگیخته میشـوند.
به عبارت دیگر، مردم میتوانند تحت تأثیر محركهایی که هشیارانه از آنها آگاه نیستند قرار بگیرند
تیپ های شخصیتی دهانی و مقعدی
تیپهاي شخصیت دهانی، بیشتر از تیپهاي شخصـیت مقعـدي از پیشـنهادهاي یـک مظهـر قـدرت، پیـروي مـیکننـد. (طبق نظر فروید، شخصیتهاي دهانی، وابسته و سلطهپذیرند و بایـد بیشـتر از شخصـیت هـای مقعدی فرمانبردار باشند؛ تیپهاي مقعدي به خصومت گرایش دارند و میتوان از آنها انتظار داشت که در برابر اطاعـت، مقاومت کنند. فروید همچنین اظهار داشت که زنها از نظر دهانی، وابستهتر از مردها هستند، اما پـژوهش بعـدي چنـین تفاوتی را بین زن و مرد پیدا نکرد در مجموع، حمایت پژوهشی براي شخصیت مقعدي بیشتر از شخصیت دهانی است. شواهد تجربی کمی براي تیپ شخصیت آلتی وجود دارد. آلبرت بندورا  روانشناس ، نشان داده است که ما رفتار پرخاشگرانه را به همان صورتی یاد میگیـریم کـه بسیاري از رفتارهای اجتماعی را میآموزیم، یعنی، عمدتاً با مشـاهده کـردن پرخاشـگري در دیگـران (اعضـاي خـانواده و همسالان) و تقلید کردن آنچه را که دیدهایم.
لغزش فرویدي
فرویدي معروف میرسیم. به نظر فروید، آنچـه فراموشـی بالاخره، در بررسی پژوهش دربارهي مفاهیم فرویدي، به لغزش عادی یا خطاي تصادفی (اشتباه لپی) در گفتار به نظر میرسد، عمدتاً بازتابی از انگیزهها یا اضطرابهاي ناهشیار است.
نظریههاي روابط شیء فروید گفت که اولین شیء ارضا کنند هي غریزه در زندگی کودك، پستان مـادر اسـت. هینـز کوهـات
و ملانـی کلایـن

نظریه پردازان روابط شیء هستند.
هینزکوهات
تأکید کوهات بر شکلگیري خود هستهاي
است که وي آن را به صورت پایهاي براي شخص مستقلی شدن کـه قـادر بـه
ابتکار و یکی کردن جاه طلبیها و آرمانهاست، تعریف کرد. خود هسته ای از روابطی که بین طفـل و «اشـیاء خویشـتن موجود در محیط تشکیل میشود به وجود میآید. این اشیاء خویشتن، افرادي هستند که نقش آنچنان حیاتی در زنـدگی ما ایفا میکنند که به عنوان یک طفل معتقدیم آن ها قسمتی از خود ما هستند.
معمولاً شیء خویشتن اصل طفل، مادر است. کوهات پیشنهاد کرد که نقش مادر نه تنها ارضاء کـردن نیازهـاي جسـمانی کودك، بلکه از آن مهمتر نیازهاي روانی اوست. مادر براي انجام این کار باید به صورت یک آینه براي کودك عمل کنـد،
باید حس بینظیري اهمیت و بزرگی را به کودك برگرداند. مادر با انجام این کار، حس غرور کودك را که بخشی از خـود هسته ای میشود، تأکید میکند اگر مادر کودك را طرد کند و از این رو حس بیاهمیتی را به او مـنعکس نمایـد، ممکـن
است کودك شرم یا گناه را پرورش دهد. به این طریق، تمام جنبههاي خود بزرگسال، هم جنبههاي مثبت و هـم منفـی، به وسیله ی روابط اولیه ی کودك با شیء خویشتن اصلی شکل میگیرد.
وي نظامی را تدوین کرد که بر روابط هیجانی عمیق بین کودك و مادر متمرکز بود. بر خلاف تأکید فروید بـر پـنج سـال اول زندگی، کلاین بر اهمیت پنج تا شش ماه اول زندگی کودك در شکلگیري شخصیت تأکید داشت. او فرض کـرد کـه
بچه ها با زندگی خیالپردازي بسیار فعالی به دنیا میآیند که بازنماییهاي ذهنی (تصاویر ذهنـی) غرایـز نهـاد فرویـدي را پرورش میدهد، به طوري که تصاویر ذهنی موقتاً ارضا میشوند. براي مثال، کودك گرسنه میتواند مکیدن پسـتان مـادر
را مجسم کند و بنابراین حداقل براي مدتی، گرسنگی را تخفیف دهد.
این خیالپردازيها در کودکی، که کلاین آنها را اشیاء درونی خواند، واقعی و آشکار هستند، زیرا کودکان توانـایی متمـایز کردن دنیاي واقعی از دنیاي خیالپردازي را ندارند. در نتیجه، کودکان به این باور میرسند که هر ناکامی، هر مانعی که بر
سر راه یک غریزه ایجاد شود، حملهاي شخصی است که به وسیلهي دنیاي متخاصم تحمیل میشود.

کودکان در ابتدا فقط با قسمتهایی از اشیاء رابطه دارند و اولین شیء جزیی براي کودکان، پستان مادر است. پسـتان یـا غریزه ی نهاد را ارضا میکند یا نمیتواند آن را ارضا کند، و کودك آن را خوب یا بـد قضـاوت مـیکنـد. بنـابراین، دنیـاي
کودك به طوري که توسط این شیء جزیی نشان داده میشود، یا ارضا کننده تصور می شود و یا متخاصم. به تـدریج بـا گسترش یافتن دنیاي اطراف، کودکان به جاي اشیاء جزئی یا ا شیاء کلی رابطه برقرار میکنند، مثلاً، به جاي اینکه تنها با
پستان رابطه داشته باشند، با مادر به عنوان یک شخص رابطه برقرار میکنند.
بنابراین، شخصیت بزرگسال بر اساس رابطهي ایجاد شده در چند ماه اول زنـدگی قـرار دارد. نظریـه ی شخصـیت فرویـد
بیشتر از نظام درمان روانکاوي او با نفوذ میماند.
فروید هدف زندگی را کاهش تنش می داند و طرفدار تعادل است.

کوتاه درمورد دکتر فرج فوده

فرج فوده انديشمند، نويسنده و فعال حقوق بشر مصرى، به تاریخ هشتم ژوئن ۱۹۹۲ مورد هدف گلوله‌ اعضاى جماعت اسلامى قرار گرفت و كشته شد. قبل از ترور، مشایخ الازهر حکم ارتداد وی را صادر کرده بودند. فوده که دكتراى فلسفۀ اقتصاد داشت پایه‌گذار «انجمن روشنگرى مصر» بود که خواهان جدايى دين از سياست بود. همین امر باعث شد جبهۀ علماى الازهر وی را در روزنامه «النور» تكفير كنند.
پس از شكست كشورهاى عربى در جنگ شش روزه با اسرائيل، موج اسلام‌گرايى تكفيرى در مصر ريشه دواند، و فرج فوده به مقابله به آن پرداخت. تحولات سريع مصر و انتقال اين كشور از دامن سوسياليسم شوروى در زمان جمال عبدالناصر به سرمايه‌دارى آمريكا در زمان انور السادات، گسترش جريان‌هاى اصول‌گرايى در مصر و انقلاب ايران و تاثير آن بر منطقه، از جمله عواملى بود كه فرج فوده را از تدريس دانشگاهى به فعاليت سياسى و روزنامه‌نگارى كشاند.
وى در كتاب «النذير» هشدار داد كه گروه‌هاى اسلامى موفق شده‌اند با جذب سرمايه‌هاى كلان و آموزش افراد مسلح، دولتى زيرزمينى تاسيس كنند. وى همچنين جريان اسلام سياسى مصر را به فاشيسم تشبيه كرد و گفت اعضاى اين گروه‌ها خود را برتر از ديگران مى‌دانند و براى رسيدن به قدرت حتى به دموكراسى روى مى‌آورند، اما بلافاصله پس از رسیدن به قدرت آن را زير پا خواهند گذاشت.
فوده در سال ۱۹۹۰ با انتشار كتاب «باشيم يا نباشيم» با الازهر درافتاد؛ زيرا شيخ الازهر طرفداران جامعه مدنى را افرادى یاغى و خوارج ناميده بود. بنا به دستور الازهر اين كتاب توقيف شد. به تاريخ ۷ ژانويه ۱۹۹۲ در حاشيۀ نمايشگاه كتاب قاهره، فوده در حضور بيش از بيست هزار نفر به مناظره با شيخ محمد غزالى از الازهر و مامون الهضيبى از اخوان المسلمين  پرداخت. در اين مناظره كه سه ساعت به طول انجاميد، فوده موفق شد با رد دلايل اسلام‌گرايان، دولت جامعه مدنى را برتر و كامل‌تر از دولت دينى معرفى كند.
چندی بعد، روزنامه النور با نشر مقاله‌اى در سوم ژوئن ۱۹۹۲ مدعى شد فوده در مقر انجمن همبستگى زنان اقدام به «اعمال خلاف شرع» مى‌كند و خواهان برخورد شديد الازهر با وی شد. پنج روز بعد، قبل از عيد قربان، دو جوان راه فوده را بسته وی را هدف گلوله‌هاى مسلسل قرار دادند. پس از بازجويى از عاملان ترور، آنها اعتراف كردند كه هيچ یک از كتاب‌ها يا مقاله‌هاى فوده را نخوانده‌اند، و فقط به فتواى عمر عبدالرحمن به تكليف شرعى خود عمل كرده‌اند. با وجود اعدام جانيان، شيخ غزالى و مامون الهضيبى از ترور استقبال كرده و بر ارتداد فوده تاکید کردند.

 

فوده حیات خود را وقف روشنگری و توسعه سیاسی-فرهنگی مصر و جوامع اسلامی کرد. از ديگر آثار مهم وی مى‌توان به «قبل از سقوط» و «بحثی پیرامون سکولاریسم و تروریسم» اشاره كرد. به جرات مى‌توان دكتر فرج فوده را شهيد روشنگرى و احمد كسروىِ مصر ناميد.
 
غسان حمدان/

 

 

واقعیت های متضاد صحنه سیاست ایران

دو واقعیت متضاد صحنه سیاست ایران را شکل داده‌اند. اول اینکه حکومت از لحاظ سخت افزارهای قدرت و استیلا نسبتا مستحکم است و مخالفانش بی سازمان، متفرق و فاقد انگیزه و اعتماد به نفس لازم‌اند. آنها همچنین فاقد سرمایه ی اقتصادی و رسانه‌ای لازم برای بسیج توده‌ای هستند. سیستم امنیتی چند لایه و پیچیده‌ی حکومت کاملا قدرتمندتر و تواناتر از سیستم امنیتی یک لایه و تک بعدی حکومت پهلوی است. محتوای ایدئولوژیک حکومت و عدم وابستگی به غرب تضمین می‌کند که در صورت لزوم حاکمیت اراده ی بقایی حتی فراتر از حکومت بشار اسد از خود نشان خواهد داد.

اما واقعیت دوم: نرم‌افزار ایدئولوژیک حکومت به شدت فرسوده و بی اعتبار شده‌است. اگر به مناظره‌های انتخاباتی امسال دقت کنید، می بینید که حتی یک بار از کلیدواژه های ایدئولوژیک حکومت نظیر استکبار جهانی، امت حزب‌الله، شیطان بزرگ، دشمن، فتنه، نفوذ و...استفاده نشد. کاندیداها به وضوح می‌دانستند که این واژه‌ها رای سوز هستند و آفت جان مقبولیت. بعد از گذشت 38 سال از پیروزی انقلاب اسلامی 1357 امروز حتی اکثریت تئوریسین‌های حکومت هم معترفند که حکومت در تحقق بخشیدن و باور پذیر کردن آرمان‌ها، مفاهیم و الگوهای ایدئولوژیک خود در عرصه سیاست، اقتصاد، زندگی اجتماعی و فرهنگ و سبک زندگی ناکام مانده‌است. شکست تکان دهنده تجربه‌ی احمدی نژاد، شکست آخرین تقلای جناح مکتبی حاکمیت برای بازسازی و تحقق میراث ایدئولوژیک آغاز انقلاب بود. معنای رای به روحانی در این دو دوره مشخص است: تمایل اکثریت مردم به آشتی با غرب، داشتن جامعه ای با معیارهای روز جهانی و خلاصی بدون هزینه از میراث ایدئولوژیک پر هزینه و کمرشکن انقلاب 57.

این واقعیت را بیش از هر چیزمی توان در برخی تزهای ایدئولوگ‌ها و فرهنگ‌سازان جریان بنیادگرای حکومت مشاهده کرد: برخی همچون حسین کچویان توسعه را متعارض با اسلام دانسته و معتقدند که رسالت انسان در این جهان این نیست که این دنیا را از لحاظ مادی تغییر داده و موجودیت جدید و فربهی بسازد و برخی دیگر همچون مهدی نصیری به تز عدم امکان برپایی جامعه و حکومت تراز نوین اسلامی در عصر تجدد و تا زمان ظهور امام زمان معتقدند. نصیری سردبیر سابق کیهان و صبح و از نخستین تئوریسین های گروه‌های شبه نظامی حزب‌الله در دهه هفتاد شمسی در پذیرش این ایده تا آن جا پیش می‌رود که می‌گوید در هنگام ظهور امام زمان هم امکان برپایی جامعه و حکومت طراز اسلامی زمانی فراهم می‌شود که به مدد معجزه آن حضرت، دیگر از ماشین و تکنولوژی غرب خبری نیست و دوباره سوار اسب می‌شویم و...

این واقعیت دوم یک مکمل سخت‌افزاری هم دارد: خطر ناتوانی در بازتولید منابع اولیه‌ی محیطی و اقتصادی لازم برای حیات بیولوژیک شهروندان درمیان مدت بر سر حکومت و کشور پرواز می‌کند. مسائلی چون ناتوانی در برابر بحران آب و خشکسالی، کهنه شدن تاسیسات استخراج و پالایش نفت و عدم وجود آمادگی و منابع لازم برای تطبیق با دو دوره تاریخی جدید و پیش رو: عصر فراروی اقتصاد جهانی از سوخت های فسیلی و عصر کم زایی/ کم جمعیتی. هم اکنون اولین نشانه‌های کاهش جمعیت جوان و فعال در ایران در حال پدیدار شدن است که بحران صندوق‌های بازنشستگی مکملی ترسناک برای آن فراهم می‌کند. تنها راه موجود برای مقابله با این بحران‌ها، حرکت عاجل به سوی اقتصاد جهانی و نظم قانونی بین‌المللی است تا جریان انتقال سرمایه و فن‌آوری روز جهانی به کشور آغاز گردد. انقلابیون مسلمان 57 گمان می کردند ریشه اصلی عقب‌ماندگی در وابستگی به قدرت‌های غربی و راه حل در بازگشت به فرهنگ بومی و اسلام سیاسی است. آنها نفهمیدند که عقب ماندگی محصول ساز و کار اجتماعی و فرهنگی کهن خاورمیانه بود و سیطره غرب معلول این عقب ماندگی بود نه علت آن. آنها می خواستند با دو اهرم بازگشت به هویت تاریخی و قدرتمند شدن، سیطره فرهنگی و سیاسی غرب را نابود کنند، اما بعدا مشخص شد که به هر میزانی که بخواهند قدرتمند شوند، به همان اندازه شبیه غرب شده و از هویت تاریخی مورد علاقه‌شان دورتر خواهند شد.

این تناقض در تار و پود نظام سیاسی و فرهنگی برخاسته از انقلاب 57 تنیده شده است. به همین سبب است که آمیختگی و تنش دائم میان مکتب و مصلحت و یا ایدئولوژی و عملگرایی محوری‌ترین درون‌مایه تاریخ جمهوری اسلامی را تشکیل می‌دهد. حکومت و سیستم اداری اگر خیلی مکتبی شود، به میزان خطرناکی ناکارامد، مولد نارضایتی و قابل انفجار می‌گردد و اگر خیلی نرمال و مصلحت گرا شود، در معرض استحاله کامل و یا انحلال سیاسی قرار می‌گیرد. بنابراین ناچار است مدام این دو را در نسبت‌های کم خطرتری ترکیب کند و روی پل باریکی که از ترکیب این دو عنصر ساخته شده حرکت نماید. مشکل دیگر اینجا است که میان این دو راه میانه‌ی ثابت و ماندگاری وجود ندارد. به همین سبب مدام در مورد میزان و چگونگی ترکیب این دو عنصر تنش وجود دارد و اختلافات و گروه‌بندی‌های جناحی درون حاکمیت از آغاز تا امروز را می‌توان براین اساس تحلیل کرد.

این بحث را با تحلیل رقابت‌های جناحی درون حکومتی از آغاز سال 88 تا امروز براساس الگوی نظری مطرح شده در این یادداشت پی می گیرم.