همه چیز سبز است.
میگه برام مهم نیست حرفمو باور میکنی یا نه، اما حقیقت همینه؛ حالا هر برو هرچیو میخوای باور کن.
پس مطمئنا داره دروغ میگه، چون هر وقت حقیقت رو میگه دیوانه وار اصرار میکنه که حرفشو باور کنی، پس گمونم حقیقت رو میدونم.
سیگارشو روشن میکنه و روشو از ازم برمیگردونه، نور از پنجره خیس روش افتاده و با دود سیگارش حیله گر تر به نظر میاد، و من نمیدونم چی بگم.
میگم "مِی فلای" ۱ دیگه نمیدونم چی بگم یا چیکار کنم یا چیو باور کنم اما یه چیو میدونم، اینکه سنم بالا رفته، اما تو اینطور نیستی. هرچیزی رو که باید با جون دل بهت میدم. تک تک چیزایی که درونم بوده رو بهت دادم. سعی کردم خودمو نبازم و هر روز یه ریز کار کردم. تو رو دلیل کار هایی که همیشه انجام میدادم میدونستم. سعی کردم که برات یه خونه بسازم، که خوب باشه تا که تو توش باشی.
من هم سیگاری روشن کردم و کبریت رو انداختم توی سینک، کنار کبریت های دیگه و ظرف ها و اسفنج و چیز های دیگه.
میگم میفلای، قلب من بخاطر تو تا ته خط رفت و برگشت، اما دیگه چهل و هشت سالم شده. دیگه فرصت ندارم زندگیمو بدون هدف بگذرونم. باید از فرصت هایی که هنوز برام مونده استفاده کنم تا تک تک چیزا رو سروسامون بدم. باید سعی کنم بفهمم که چقدر به این کار نیاز دارم. نیاز هایی درون من هست که تو دیگه حتی نمیبینی چون نیاز های زیادی درون توست که سد راه میشه.
چیزی نمیگه و من تو پنجره بهش نگاه میکنم و حس میکنم که میفهمه که چی میگم.
رو کاناپه من جابجا میشه و پاهاشو بالا میاره و زیرشو جمع میکنه.
میگم واقعا اهمیتی نداره چی دیدم یا چی فکر میکنم که دیدم، دیگه حرفی توش نیست.
میدونم که مُسنم و تو نیستی؛ ولی الان اینطور حس میکنم که تمام من سمت تو میره بدون اینکه دیگه چیزی از تو به سمت من برگرده.
با سنجاقک موهاش رو روی سرش جمع کرده و دستش زیر چونهشه. صبح زوده. در نور یکدست صبح که از پنجره خیس میتابه، روی کاناپهم لم داده و انگار خیال پردازی میکنه. میگه همه چی سبزه، 'میچ' ببین چطور همه چی سبز شده. چطور میتونی بگی چنین حسی داری وقتی اون بیرون همه چی اینقدر سبز شده!؟
پنجره بالای سینک آشپزخونهم با باران شدید دیشب کاملا تمیز شده، و الان یه صبح آفتابیه. اما هنوز زوده و کلی سرسبزی اون بیرونه. درختا سبزن، و علف های اون طرف سرعت گیر هم سبز و صاف شدند؛ ولی همه چیز سبز نیست. کاروان ها سبز نیستند، میز ورق بازی من، گل و لای داخل لوله ها، بطری های آبجو و ته سیگارهای شناور در زیرسیگاریها سبز نیستند؛ یا کامیونم، یا سنگ ریزه های زمین، یا سه چرخهی بزرگی که زیر رختبند کنار کاروان که صاحبش چند بچه داره افتاده، هیچ کدوم سبز نیستند.
میگه؛ همه چی سبزه و زمزمهش میکنه و زمزمه برای من چیزی نیست که دیگه بفهممش.
سیگارم رو میندازم و ناگهان رومو از صبحدم بر میگردونم، و طعم چیزی حقیقی رو تو دهنم حس میکنم. رومو به سمتش که در نور روی کاناپه نشسته، برمیگردانم.
اونجا نشسته و به بیرون نگاه میکنه، و من به او نگاه میکنم، چیزی در من هست که بند نمیاد، در آن نگاه، میفلای جسم داره، و صبح منه، اسمش رو بگو.
۱: mayfly: نوعی حشره که فقط یک روز زندگی میکند.
دیوید فاستر والاس