امیر پروز پویان: استحاله
پتوی زمختی که روی زمین پهن کردهاند، تر است. تمام اتاق بوی ترشی میدهد. از ستونهای سقف، عنکبوتها آویزانند. از این سو به آن سو تارشان را تنیدهاند. در زاویه دیوارها چیزی مانند خزه وجود دارد. سبز و چسبان و مرطوب. چند حلزون کوچک به آن چسبیدهاند. سوسکهای قهوهای و سیاه، شب سر و صدا به پا میکنند. این هم نشانهای است برای اینکه بدانم شب کی فرا میرسد، گرچه یقین ندارم. سقف بلند است. لامپ خاک گرفته کوچکی به فاصله ده سانتی متر از آن آویزان است. دست زدن به آن غیر ممکن به نظر میرسد. از این گذشته سوراخ گردی که روی در اتاق است و هر لحظه چشمان گود نشسته نگهبان از آن به درون سلول نگاه میاندازد، هرگونه کوششی را بیهوده مینماید.
پاییز بود که مرا به این جا آوردند. گمان نمیکنم اکنون زمستان باشد، میتوانم حدس بزنم که چند روز بیشتر نیست در اینجا به سر میبرم. لباس سیاه رنگ و از ریخت افتادهام کافی نیست، سردم می شود. با این همه باید سرمای پاییز را به هیچ گرفت. زمستان به زودی فرا میرسد. سربازی لاغر و ریزه نقش، صبحها ساعت هفت، ظهرها یک و شبها ساعت هفت در را باز میکند و سینی به دست غذایم را میآورد. در که باز میشود لحظهای سلولم در نور غرق میشود. من چشمهایم را با دستهایم میپوشانم حالا دیگر نور چشمم را میزند.
– سرکار؟
– ها؟
شهری نباید باشد. لهجهاش به روستائیان اطراف تهران میماند. هرگز نتوانستهام چهرهاش را به دقت تماشا کنم. لابد سیاه چرده است. فقط میپندارم که صورتی آفتاب سوخته، چشمان درخشان و میشی و دستهایی بزرگ و استخوانی دارد.
– امروز چند شنبه است؟
– جمعه
– ساعت چنده؟
– هفت
او سینی را به زمین میگذارد و به سوی در راه میافتد، عجله دارد. ولی ناگهان بر میگردد و میپرسد:
– زن داری؟
– نه
– مادر؟
– نه
لبخندی میزند و دوباره به من پشت میکند. من جیبهای کتم را میکاوم و اسکناس مچاله شدهای پیدا میکنم، آن را زیر نور چراغ میگیرم. ده تومن است. تمام ثروتم توی زندان. میشود دنیا را با آنچه در آنست به مسخره گرفت. حتی در یک صومعه ارزش پول بیشتر است. همه اینها یک لحظه بیشتر طول نمیکشد. حالا در باز شده و سرباز بیرون میرود.
– سرکار!
– ها؟
بردار این پولم واسم سیگار بخر. یه تومنش مال خودت، باقیشو سیگار بخر.
– همشو؟
– آره.
مرا با تعجب ورانداز میکند. اسکناس را میگیرد و در را پشت سرش میبندد. ساعتی دیگر زندگی لذت بخش خواهد شد. در انتظار پاکتهای سیگار روی پتوی متعفن و خیس چمباتمه میزنم.
***
چند روز از بازداشتم میگذرد؟ چند هفته؟ چند ماه؟ امروز همه چیز معلوم میشود. افسر نگهبان چند لحظه پیش به سراغم آمد. برای بازپرسی احضار شده ام. چه چیز در انتظارم است؟ دست کم باید به صدها سئوال پاسخ دهم. «جواب ها دقیق، کوتاه و هشیارانه » این جملهایست که پس از دستگیریم هزاربار برایم تکرار کرده اند.
دوستانم نمیدانند که مرا برای جوابهای دلخواه به سیخ میکشند. خیال کردهاند به یک محفل دوستانه میبرند. به آسانی میتوانند مچ پایم را خرد کنند، ناخنهایم را بکشند و آتش سیگار روی سینهام بگذارند. مرا توی یک اتاق دربسته میگذارند و لحظهای بعد از سوراخهای تهویه، اتاق را پر از گاز میکنند. من چند ثانیه گیج و بی حرکت میمانم و سپس برای ذرهای هوا به در مشت میکوبم و ناخنهایم را به دیوار میکشم. اگر پنجرهای وجود داشته باشد آن را میشکنم. اما اتاق فقط دری دارد که قفل شده. فقط چند ثانیه دیگر آنگاه بیهوش به زمین میافتم. بیهوش و نیمه جان. و آنها که از پشت یک شیشه کدر مرا نگاه میکنند در را میگشایند و جسدم را بیرون میبرند.
با این همه باید جوابهای «دقیق، کوتاه و هشیارانه» داد. وگرنه دوستانم به دام میافتند. چند نفرند؟ نمیدانم. ده تاشان را میشناسم. ده زندگی و بعد دهها زندگی در گرو جوابهای من. کاش نام هیچ یک را نمیدانستم. اما اکنون چهرههایشان روشن تر از همیشه به نظرم میرسد. به هیچ قیمتی نمیتوانم نامشان را فراموش کنم. آه چه بسیار وقتها که اسمشان از یادم میرفت. ذرهای فراموشی، این بهتر از همه چیز است اما دست نیافتنیتر است.
***
اتوبوس سفید رنگی مرا به بازپرسی میبرد. از خیابانهای شلوغ میگذرم. مردم هماناند که بودند. شهر بزرگتر و روشنتر از گذشته است. مغازهها زیباتر شدهاند. دختران بدون استثناء قشنگ و جذابند. تنفس آشکارا آسانتر است. دو پاسبان هر دو میانسال، دو طرفم نشستهاند. بی اعتناء به من با هم گپ میزنند. دلم مالش میرود. مدتی است دور صبحانه را قلم گرفتهام.
– سرکار، بازپرسی از این جا دوره؟
آنها به من نگاه میاندازند و دوباره به گفت و گو مشغول میشوند. راننده بر میگردد. حالم دارد به هم میخورد، اما این را نمی شود. گفت چهام شده؟ لغت مناسب را میابم- اضظراب.
– سرکار.
– چیه؟
– چه جوری از آدم بازپرسی میکنن؟
– یکیشان دارد ناخنش را میجود.
خیلی بیتفاوت، بی آن که نگاهم کند میگوید:
– چوب تو کونت میکنن.
پاکت سیگار را در میآورم. سیگاری بر میدارم.
– سیگار؟
هر دو حریصانه سیگاری به لب میگذارند. یکیشان کبریت میکشد.
– اذیتت نمیکنند. جرمت چیه؟
– سیاسی.
– حزبی س؟
– آره.
– حزبی یارو اذیت میکنن.
ماشین کنار ساختمان بزرگی با دیوارهایی از سنگ سیاه میایستد. دو در آهنی بزرگ و کوچک به دیوار چسبیدهاند. راننده بوق میزند و در بزرگ باز میشود. به حیاط میرسیم. در بسته شده پیاده میشویم. مستراح کجاست؟ حالم دارد به هم میخورد.
– اتاق ۱۱۳ دست چپ
در پشت سرم بسته میشود. به یک مهمانی شبیه است. فقط بیش از اندازه برهنه است. کف آن از موزائیک سیاه فرش شده. از سقف لوستری آویزان است و به دیوار شرقی اتاق پنجرهای است. میزی فلزی گوشه اتاق است و پشت آن صندلی چرمی دستهداری قرار دارد که خالی است. به دیوار غربی دو تمثال آویزان است. من روی مبلی مینشینم. در مقابلم میز کوچک و سه گوشهای است. جاسیگاری تمیزی روی میز است. اکنون ترسم به یک انتظار بی رمق تبدیل شده. پشت صندلی دستهدار بازپرس، دو لنگه در فلزی به هم چفت شده. دستگیره ندارد. کنار آن دکمه سفیدی به دیوار نصب شده است. باید در خروجی باشد. در ورودی باز میشود و مردکی کوتاه قد خپله به درون میآید. چهرهاش سرخ و میان سرش بی موست. صورتش را به دقت اصلاح کرده. فرز و چابک به طرف میزش میرود روی صندلی میافتد و نفس تازه میکند. بسته سیگار فرنگیاش را بیرون میآورد و ناگهان چشمش به من میافتد لبانش را به خنده میگشاید.
– راضی هستین؟
– از چی؟
– از زندان؟
– نه
– خوب عوضش این یک سوژهس. بعد میتونین دربارهاش داستان بنویسین. راستی تا اونجا که من اطلاع دارم آخرین رومانتون زیر چاپ مونده. نه؟ اسمش چیه؟
– «خورشید سر خواهد زد»
– «خورشید سر خواهد زد». که این طور. چه وقت؟ در «آینده بس نزدیک و درخشان»؟ هههه. خوبه. اما من اگر جای شما بودم می نوشتم «خورشید هر وقت دلش بخواهد سر میزند»…
– حالا که نیستین.
– خوب بگذریم – چن وقته تو حزب «ب» فعالیت میکنین؟
– ای، یکی دو سال است.
– حوزه داشتین؟
– ای …
– چند نفر؟
من به جای جواب شانههایم را بالا میاندازم.
– اسمش چی بود؟ افراد حوزه رابط سخنگو …
– یادم رفته.
– اینجا آدم یادش نمیره – خب نگفتین.
– من کسی را نمیشناسم.
– تا اونجایی که من میدونم آدمای سانتیمانتالی مث شما نمیتونن شکنجههای اینجارو تحمل کنن خوب گفتین اسمشون چی بود؟
– نمیدونم.
– نشد، باس یه جوری باهم کنار بیآییم. این طوری هردومون تو درد سر میافتیم. میدونم، میدونم بهتون سفارش کردند جوابهای کوتاه و دقیق بدین. شما هم قول دادین لوشان ندین، اما خوب ما هم اینجا این دستک و دمبکها را واسه سردی و گرمی نذاشتیم.
تکمه را فشار میدهد و دری پشت سرش باز میشود. اسبابها و ماشینهای بزرگ و کوچک توی اتاق قرار داده شده. او همچنان حرف میزند و من به آنچه در برابرم در اتاق دیگر نهادهاند خیره گشتهام. اتاق شکنجه است. این طور خیال میکنم: با این اسبابها چند جور میشود آدم کشت؟ کدامش قابل تحملتر است؟ با گاز طول میکشد. آمپول هوا؟ نه، این قدر فوری کلک آدم را نمیکند. زندگی شکنجهایست که خیلی دیر منتهی به قتل میشود. این جمله را کجا خواندهام؟ آه خودم آن را نوشتهام. رمان «مرگ قهرمان». چه اباطیلی. این جمله مسخرهترین حرفی است که تا حالا شنیدهام. دنباله حرف بازپرس را میشنوم.
– ما با آدمهای سرشناسی مث شما خیلی محترمانه رفتار میکنیم. اینجا همه جور آدمی میآرن. بعضیها رو همان اول میبریمشون اون اتاق (اتاق شکنجه را نشان میدهد) اما شما رو نه. نه احتیاجی به این کار نیست. شما واسه چه خودتونو تو دردسر انداختین؟ گمون میکنین رسالتی دارین؟ واسه کیا؟ شما سنگ اوناییرا به سینه میزنین که حرفهاتونو نمیفهمن حتی یک کلمه شونو. خودتونو فریب میدین. فقط همین، وگرنه میتونم شرط ببندم که شما هم ازشون خوشتون نمیآد.
زنگ میزند و مرد درازی با اونیفرم قهوهای به درون میآید. سلام میکند و خبردار میایستد.
– بله قربان.
– شماره سیزده را بیار تو.
– بله قربان.
بازپرس با دستمالی پیشانیش را پاک میکند که من هم بر میدارم. جعبه شکلاتی از کشو میز بیرون میکشد و باز هم تعارف میکند. بر میدارم. روی مبل یله میدهم و سیگار معطرم را دود میکنم. هر دو سکوت کردهایم. من لحظهای خودم را آزاد میانگارم. میخواهم این طور بیاندیشم. اکنون تصور میکنم که به دیدن دوستی آمدهام. او رئیس ادارهای است و من روی مبل اتاق کارش لمیدهام. اگر سکوت کردهایم مهم نیست به هر حال روابطمان دوستانه است. ساعت یک اداره تعطیل میشود. با او خواهم رفت. به رستوران. مشروب مفصلی خواهیم خورد. نه. زودتر از یک برای او چه اهمیتی دارد. میتواند هر وقت خواست برود. کاش دختری انتظارم را میکشید آن وقت همه چیز آسان برایم حل میشد. عشق همه کارهای آدم را توجیه میکند. و راستی آیا کسی انتظارم را نمیکشد؟ من چطور؟ عاشق نیستم؟ آن دخترک مو خرمایی که گاه گاه به دیدنم میآمد تا شعرش را بخوانم و اصلاح کنم. چند بار به خانهام سر زده، مرا دوست دارد، نه؟ از روزگار من مطلع است؟ قاعدتاً این طور است. برایم گریه نمیکند؟ چند بار به خانهام سر زده، اما من هیچ وقت از او خوشم نمیآمد.
شما ای فانوسکها
مرا بنگرید
بربستر سرد زمین
عطر گلهای اقاقیا
مستم کردهاند
و عشقی که
هراسانم ساخته …
چه جملات بی سر و تهی. آن وقت او به اینها میبالد و هر وقت انتقاد میکنم اشک در چشمانش جمع میشود.
دوباره در با نالهای کوتاه باز میشود و مردک سیاه چرده و لاغری را به درون میفرستند.
– سلام علیکم.
او که اکنون دستبندی ندارد. مچش را با آزادی حرکت میدهد. بازپرس صندلیای نشانش میدهد و اشاره میکند که بنشیند. مرد لباس چرب و کثیفی به تن دارد. لکههای چربی همهجا هست. چشمانش گود نشسته است و پیشانی بلندی دارد. موهای ژولیدهاش را روی پیشانی ریخته. ریش نتراشیده کوتاه و نامرتبی صورت استخوانیش را پوشانده. او به من نگاه میکند و اندکی مردد است. بازپرس می پرسد:
– آقارو میشناسی؟
– نه.
– به، چطور نمیشناسی؟ تو نویسنده خودتو نمیشناسی؟ نکند سواد نداری، ها؟
– چرا آقا داریم.
– چقدر؟ میتونی هر جور کتابی رو بخونی؟
– بعله. ما روزنومه هم میخونیم.
– از این کتابهای داستان هم میخونی؟
– بعله بعضی وقتا میخونم.
– خوب، یه داستان نخوندی که اسمش «مرگ قهرمان» باشه؟ نه.
– اصلا اسم «خروش» به گوشت نخورده؟ نه.
بازپرس با لبانی گشاده از خنده به من نگاه میکند و میگوید:
– جداً معذرت میخواهم. من اگه جای این احمق بودم بهتون میگفتم که همه کتاباتونو خوندم، مهم نیست. می بینین؟ اونوقت شما خودتونو واسه اینا تو دردسر می اندازین. حتی اسمتونو بلد نیست. شما به من بیشتر بدهکارین تا اون. ده تومن دادم کتابتونو خریدم. دو روز تمام نشستم خوندمش. من حرفاتونو میفهمم. ازش لذت میبرم. اینو جدی میگم. فقط حیفم میآید. با این استعدادی که شما دارین … حیفه، جداً حیفه.
من یک بار دیگر زندانی را نگاه میکنم. او بی هیچ خجالتی به من خیره شده توی چشمهایم نگاه میکند. مثل آدمی که دیگران را دروغگو میداند و خود را معصوم میپندارد. هیکل او درشت است. با دستهای بزرگش میتواند به آسانی مرا خفه کند، حتی میتواند هیکل فربه بازپرس را زیر دست و پایش از شکل بیاندازد. من چه چیزی دارم که به او بگویم؟ حرفهای او باید برایم تکراری و بدیهی و خسته کننده باشد. اما حرفهای من. او یک کلمهاش را نمیفهمد. راستی اگر او داستانهای مرا خوانده بود لذت برده بود چه احساسی خفنی میکردم. نه، هنوز هنر من با ابتذال زندگی اینها در نیامیخته. او چه میخواهد؟ خیال میکنی برای چه او را به اینجا آوردهاند؟ دو دستی به زندگیاش چسبیده. فقط میخواهد به جای نان و پنیر، نان و کره بخورد. همین. تمام فلسفه حیاتش در همین خلاصه میشود. او از یک درک هنری فرسنگها فاصله دارد. چه چیزی جز ابتذال میتواند او را به هیجان آورد؟ به جای او اگر بقالی باشد چه فرقی میکند که پنیر را لای صفحه روزنامه به دست مشتری بدهد یا لای برگی از «جنگ و صلح»؟ «به، تو نویسنده خودتو نمیشناسی»؟ خیال میکند من این را برای خودم افتخاری میدانم که نویسنده این جماعت باشم. اگر این مردک اثر مرا بفهمد و لذت ببرد در حد یک نقال قهوه خانه پائین آمدهام. فرسنگها از هم دوریم. من که از هر حادثه، هر پدیده و هر چیز ساده برداشت هنرمندانهای دارم با او که همّ و غمّش در یک زندگی مبتذل و تشکیل یافته از بدویترین نیازها و تنها همان خلاصه میشود نمیتوانم کنار بیآیم. اصلا مرده شور مردم را ببرد. هرکه خواست و توانست بفهمد. به درک، من اصالت همه را برای خویش نگاه خواهم داشت.
بازپرس زنگ می زند.
– بله قربان.
– ببریدش.
– خوب، واسه امروز بسه. مجبورم دوباره برتون گردونم به سلولتون، خودتون اینجوری خواستین. ما هیچ وقت نخواستیم با آدمای مثل شما فهمیده بی ادبانه رفتار کنیم. سینه یارو رو دیدین؟ کاش نشونتون میدادم. گُله گُله جای آتیش سیگار روشه، ناخونای پاشم کشيدیم. خیلی چیزام گفته ولی خوب، هنوز باید سربه سرشون گذاشت. هیچکس نمیتونه طاقت بیاره، آدم آدمه، شما بهتره بازم فکر کنین. خوب. به امید دیدار.
زنگ میزند.
– بله قربان.
– ایشونو برگردونین. خیلی محترمانه و بی دستبند.
***
تمام اینها چه زود گذشت. حالا دوباره همان سلول پنج و رطوبت و سوسکها و عنکبوتها. سه بسته از سیگارهایم نیست. دزدیدهاند. باید درباره بازپرسی امروز صبح بیاندیشم. این منم که باید خویشتن را آزاد سازم. هیچ کس به فکر من نیست. دوستانم هیچ خبری از من نگرفتهاند. البته برایشان خطرناک است. این قانون حزب است. «وقتی کسی گیر افتاد باید فراموشش کرد وگرنه همه چیز به خطر میافتد». تا کنون هیچ کس به ملاقاتم نیامده. حتی دوستانی که بیرون از جنجالهای سیاسی برای خودم دست و پا کردهام هم خودشان را بیشتر دوست دارند. فداکاری حماقت است. همین است که توی هر داد و فریادی اول از همه احمقها شهید میشوند. آدمهای زرنگ تا آخر قضیه سالم میمانند. چرا کسی به دیدنم نیامده؟ همهشان ترسیدهاند. شاید اجازه ملاقات نداشتهاند. نه. این خوشبینی ابلهانهای است. حالا وقتی است که از خودم بپرسم چرا به اینجا آمده ام. همهاش نتیجه یک خودخواهی پوچ است. دلم برای لقب «نویسنده مردم» لک زده بود. مردمی که از سر تفنن نیز به آنچه برایشان نوشتهام نگاه نمیاندازند. چه چیز جز ابتذال میتواند مردم را خشنود کند؟ ارزشهای هنری را به هیچ میگیرند و به دور میاندازند و آنچه که غرایز پستشان را به هیجان میآورد نخست عزیز میدارند. روشنفکر تنهاست با دست های آلوده. با حکومت سازش نمیکند و از ابتذال مردم نیز خودش را دور نگه میدارد. و پاداش این اصالت چیست؟ اینکه هر دو بیگانه و دشمنش میپندارند آن وقت او دل میسوزاند بی آن که توده، محل سگ بهش بگذارد. حبسش میکنند و آب از آب تکان نمیخورد. اگر شانس بیاورد با او خوب تا میکنند وگرنه چوب تو کونش میکنند. و اصلا چه جوری معنایی برای زندگی بیابم جز اینکه بنویسم؟ و این نوشتن صداقت نیست که به مردم بدهم یا منتی که بر سرشان بگذارم. من برای خودم می نویسم. یک احتیاج. یک مخدر، هیچ چیز بیش از این نیست. فقط نوشتن مهم است. «چگونه نوشتن» یک فریب است. هر چیز مرا به خود بکشد دربارهاش قلم میزنم. هر نویسنده واقعی به درون خود پاسخ میدهد. اجابت آن چه خارج از ماست تصنع و مسخره بازیست. تعهدی جز در مقابل نیازهای درونیام وجود ندارد. من نمیتوانم بتهوون را با سنفونیهایش توی زبالهدان بریزم. زولا نیز به اندازه چخوف عزیز است. در اجابت آن چه از درون ندایش میدهد …..
نگهبان از دریچه سلول مرا که گاه میاندیشم و گاه با خودم حرف میزنم نگاه میکند. تا صبح فردا راه درازی است. این راه را باید به تنهایی از میان تاریکی شب طی کنم. به خواب میروم تا فاصله را کوتاه کنم.
***
دیشب، همه دراز، سیاه و وحشت آور بود. همهاش خوابهای تکه تکه و کابوس. از نوک تپه پایم لغزید و توی دره افتادم … توی دره یک مرداب بود. گود و متعفن. دست و پا زدم. دستم را به چیزی مثل یک شاخه زیتون گرفتم. کنده شد و من توی مرداب فرو رفتم.
صبح، طلوع خورشید را تماشا کردم. اول یک سفیدی کم رنگ و بی رمق، بعد یک سفیدی دیگر پررنگ تر، و بعد قرمزی افق و آنگاه زردی طلایی خورشید. دوباره توی رختخواب افتادم و هر چه در خاطر داشتم مزمزه کردم. کیست؟ در میزند. باید برای بازپرسی آماده شوم. لباسم را میپوشم و همراه استواری به حیاط زندان میروم. توی ماشین میان دو پاسبان مینشینم و موتور ماشین صدا میکند و ما از زمین کنده میشویم و لحظهای بعد توی خیابان شهریم.
***
– اتاق ۱۱۳ دست چپ.
این بار بازپرس بیش از همیشه منتظرم بود. آرنجش را روی دسته چرمی صندلیاش گذاشته و با لبخند مرا مینگرد. نگاهش را خیره به چهرهام دوخته است. آیا لبخند و نگاهش مرا مردد نمیکند؟ او یک شیطان است. من اکنون باید مثل یک مسیحی صادق نزد این کشیش فربه به همه چیز اعتراف کنم و بعد؟ مرا به سلولم باز خواهند گرداند؟ آزادم خواهند کرد؟ من میتوانم با خشنودی به صدای بلند فریاد بزنم که اشتباه کردهام. باید بفهمد که این همۀ آن چیزی است که میتوانم بگویم.
– امروز شنگول به نظر میرسین.
– برعکس دیشب خیلی بد خوابیدم.
– همش دچار کابوس بودید و با تردیدتان میجنگیدید؟
این حرف مثل پتک به سرم میخورد. گیجم میکند و پس از چند لحظهای در مییابم که گفتهام «بله».
– خوب عالیه. و بالاخره پیروزشدین؟
– نه.
– متأسفم. هنوز تحت تأثیر خرافههاتون هستین. از پیش هیچ ملاکی واسه آدم وجود ندارد. انسان میتونه هر وقت خواست ملاک تازهای برای خودش بسازد. مترتونو عوض کنین. با یه چیز دیگه اندازه بگرین. این پیلهای که دور خودتون تنیدین، زودتر از همه خودتونو کلافه میکنه، «تعهد » نویسنده رو عقیم میکنه. توی یه «زمان» و «مکان» محدود حبسش میکنه. این قفسو بشکنین و جاودان بشین.
آنچه که میگوید حساب شده و منطقی است. پاکنویس اندیشههای دیشبم. اما من مثل هر متهم دیگری به تهیه پاسخی وادار میشوم.
– نه آقای عزیز «تعهد» آدمو عقیم نمکنه. برعکس باروری نویسنده رو زیاد میکنه. از اون گذشته حصار دور آدم کشیده میشه. چه واسه مردم بنویسی و چه واسه خودت.
– درسته. اما نویسنده «مردم امروز» نویسنده « مردم فردا » نمیتونه باشه، مگه اینکه کلی بافی کنه. میتونین یه فیلسوف باشین. درباره همه چیز بنویسین. چرا بوجود آمدین؟ هدف زندگی چیه؟ آخر و عاقبت انسان چیه؟ خدایی هست؟ خدایی نیست؟ عشق چیه؟ میبینین که همه این چیزا به مردم مربوط میشه. خدا و عشق چیزیه که انسان از اول خلقت بهش فکر میکرد. هنوزم موضوعیه تر و تازه. جاودانگی یعنی این. به مردم یاد بدین فکر کنن. اینو که یاد گرفتن خودشون راه میفتن. اما شما میآیین اصولتونو به مردم تحمیل میکنین. اینهم خودش یه راهیه برای تحمیق. با یه جور بردگی مبارزه میکنین و ازشون یه جور گوسفند و گاو میسازین. اونوقت اومدیم از اصولتون برگشتین و تو حرفاتون تجدید نظر کردین و به خیلی از چیزهایی که میگفتین بی اعتقاد شدین، تکلیف این مردمی که حرفای شمارو وحی مُنزل تلقی کردن چی میشه نتیجهاش یه نهلیسته.
– وظیفه نویسنده رئالیست اینه که هر چیزی رو واقعیت میبینه بنویسه. این یه واقعیته که وضع مردم افتضاحه. که خیلیا گشنن. که باید بالاخره یه کاری بکنن. اینا اصول خود ساخته من نیست. منتهی یه نویسنده این واقعیتارو زودتر درک میکنه. حرف نویسنده یه هشدار و یه آگاهیه به مردم. نه تحمیله نه تحمیق.
– یه خورده زیادی میری. اونکه گشنه است خیلی زودتر از حضرت عالی اینو میفهمه که بالاخره یه کاری بکنه. ضرب المثل رو همین مردم کوچه و بازار می سازن: «تا بچه گریه نکنه ننهاش بهش شیر نمیده». اینو مردم گفتن. شاید قرنها پیش. می بینین که حرفهای شمارو از پیش می دونن.
او که مردم را تحقیر میکرد اکنون به تجلیل آنها پرداخته. من میدانم که همه حرفهایش از پیش حساب شده است.
– و اما مردم اگه سازمان نداشته باشن هیچ غلطی نمیتون بکنن. سازمان دادن هم کار نویسنده نیست. اینو واگذار کنین به حزب و حزبیا. راستی بذارین یه چیزی نشونتون بدم.
کشوی میزش را بیرون میکشد و یک مجله بیرون میآورد. با این مجله آشنا هستم. شعر سپیدی نشانم میدهد.
بالای شعر نوشته شده «به خروش، به پاس صداقت و محبت های بی پایانش». شعر یک صفحه را پر کرده. پر احساس است و نخستین چیزی است که از آن دخترک مو خرمایی تر و تمیز از آب درآمده:
درونش خدایی است
خورشید فروزان
ومردم بدان خیره گشتند
– می بینین؟ انتظار تونو میکشن. اما نه مردم. اینا. آدمهایی از قماش خودتون، قهوه میخورین؟
– بله، لطفاً.
زنگ میزند و دستور قهوه میدهد.
– خوب انگار خیلی صغری و کبری به هم بافتیم. حرف آخرتونو بزنین.
– من هیچ حرفی ندارم.
– خوبه. بهتون تبریک میگم. پیش خودم میگفتم که با آدم یه دندهای طرفم اما نظرمو عوض کردم.
شما آدم منصفی هستین. ما میتونیم با هم کنار بیاییم بی آنکه به هیچ کدوممون توهینی بشه.
– بله.
– خوب. حالا فقط یک کلمه روی این کاغذ بنویسین. تمومه. فقط یه اسم. با دست چپتون بنویسین. بد خط بنویسین. نه امضاء نه چیز دیگه. فقط اسم رابطتون. ساعت چنده؟ یازده؟ خیلی دیر شده. امروز مهمون منین. باهم ناهار میخوریم. چطوره؟ اگه دلتون بخواد میریم دخترمو و خانوممو با خودمون میبریم. هرجور میل سرکاره. خوب من برم به انگشت نگاری یه سری بزنم. فقط یه دقیقه. اسمو بهم رد کنین و باهم میریم.
بیرون میرود. سرم گیج میخورد. ته فنجان قهوهام مردک زشت چهرهای قهقهه میزند. رنگش مثل ذغال سیاه است. باید دستی پیش رویم باشد. فرار کنم و فریاد بکشم. بازپرس کی باز خواهد گشت؟ راه فراری نیست تا بگریزم و خودم را در گوشهای پنهان کنم و برای همیشه توی دخمهای معتکف شوم. درها بسته است. من خالیم. تهی و بیچاره. در درون من نیز همه درها بسته است. لحظهای بعد مالیخولیا خودش را نشانم میدهد. علامت حمله. مثل یک سیاه مست از جایم بر میخیزم. تلو تلو میخورم و کاغذ و قلم را از روی میز بازپرس بر میدارم. چشمم سیاهی میرود. آنچه مینویسم نمیبینم. هیچ ارادهای در کار نیست. تنها دستم ناخود آگاه قلم را میفشارد و بر روی کاغذ علامتی رسم میکند. دوباره روی مبل میافتم و احساس میکنم عرق بر بدنم نشسته است. بازپرس باز میگردد. کاغذ را از روی میزش بر میدارد و با صدای پر از پیروزی زمزمه میکند:
– اصغر هاشمی
علامتی که رسم کردهام نام رابط حوزه ماست.
***
دوشنبه. پانزدهم. یک و پانزده دقیقه. رستوران «شهاب بنفشه». بازپرس، زنش، دخترش و من. لحظهای پیش حالم به هم خورد. مهم نیست. به زودی اخت خواهم شد با همه چیز.