بین الملل نوع بشر رائول ونهگم
آنچه به نامِ انسان فتح گردیده، جز فتحِ پول نبوده است. پول هر آنچه را که درخورِ خوردن، نوشیدن، تنفس کردن و دوست داشتن بوده فاسد و تباه گردانیده است. هستیِ ما بر سیارهیی یغمازده و خرابْ دیگر فقط به مویی بند است. از آنهمه اعراض و انصرافها که نسلهای پیاپی بدان تن دادند تا زنده بمانند، مصرف کنند و خودنمائی و بطالتشان را در دکورهای توهّم با خود بکشانند چه باقی مانده است؟ تنها ترس و اضطراب از کم آمدنِ همان چیزی که ما را تباه میسازد، مسموم میکند و میکُشد.
هیچ دستآوردِ فردی و اجتماعییی نیست که همسانِ زمین در شُرُفِ ویران شدن نباشد. پیشرفتهای پزشکی به طولِ عمر و بقایی میافزایند که انسان در آن بهدلیل انصراف از دلخواستهها و امیالِ خود، هر روز میمیرد. پس دیگر چه جای شگفتی که اینهمه امراضِ مُسری، که دانشِ پزشکی در برابرشان ناتوان است، پرورشهای اسارتگاهیِ انسان و حیوان را مبتلا میکند.
چه فایده دارد بیمرگی و احیای عمر از راهِ شبیهسازی به خود نوید دهیم، وقتی که جاودانگیِ لحظهییِ کامروائی را از یاد برده باشیم، وقتی محکوم به تحملِ جهانی باشیم که در آن همهچیز با خرید و فروش باطل میشود و ارزشِ ملاحظاتِ بودجهئی از لبخندِ یک کودک بیشتر است؟
پولْ قدرتِ گرسنگی آوردن دارد نه خوراکی بودن؛ از بس هر آنچه را که بیابد میبلعد، سرانجام به بلعیدنِ خود میرسد.
جامعهیی که شما هنوز برای شنا کردن در سطحِ آن دستوپا میزنید، پیش از اینها غرق شده است. بگذارید نادانان، حقهبازان و مردمفریبان (که هم ایناند و هم آن) فریادِ کُنفَیکون سر دهند! مگر این دنیای سراسر جنگ و فلاکت، تا کنون تاریخی جز تاریخِ آخرزمانی به خود دیده است؟ و مگر اغلبِ هیجانزدهگان، عاصیان و نالهکنندهگان با چنین دنیایی همانطور که امروزه کنار میآیند، کنار نیامدهاند؟
بر زوالِ انسانیت، که محصولِ فشارِ فزایندهی اقتصاد است، اشک نریزید، چرا که انسانیت تا کنون چیزی جز قطرهی آبی بر اقیانوسِ خشم و هیاهوی پوچ نبوده است. اگر افولی هست تازهگی ندارد؛ این افول از آن دم آغاز گردید که جبرِ کار کردن ما را از آفریدن بازداشت، و ضرورتِ زنده ماندنْ زندهگی کردن را بر ما ممنوع ساخت.
[...]
زمانی هولباخ نوشته بود: «معلوم نیست آیا بسته بودنِ چشموگوشِ مردم را باید بیشتر تحسین کرد یا بیچشموروئیِ کسانی که فریبشان میدهند.»
هیچ دستآوردِ فردی و اجتماعییی نیست که همسانِ زمین در شُرُفِ ویران شدن نباشد. پیشرفتهای پزشکی به طولِ عمر و بقایی میافزایند که انسان در آن بهدلیل انصراف از دلخواستهها و امیالِ خود، هر روز میمیرد. پس دیگر چه جای شگفتی که اینهمه امراضِ مُسری، که دانشِ پزشکی در برابرشان ناتوان است، پرورشهای اسارتگاهیِ انسان و حیوان را مبتلا میکند.
چه فایده دارد بیمرگی و احیای عمر از راهِ شبیهسازی به خود نوید دهیم، وقتی که جاودانگیِ لحظهییِ کامروائی را از یاد برده باشیم، وقتی محکوم به تحملِ جهانی باشیم که در آن همهچیز با خرید و فروش باطل میشود و ارزشِ ملاحظاتِ بودجهئی از لبخندِ یک کودک بیشتر است؟
پولْ قدرتِ گرسنگی آوردن دارد نه خوراکی بودن؛ از بس هر آنچه را که بیابد میبلعد، سرانجام به بلعیدنِ خود میرسد.
جامعهیی که شما هنوز برای شنا کردن در سطحِ آن دستوپا میزنید، پیش از اینها غرق شده است. بگذارید نادانان، حقهبازان و مردمفریبان (که هم ایناند و هم آن) فریادِ کُنفَیکون سر دهند! مگر این دنیای سراسر جنگ و فلاکت، تا کنون تاریخی جز تاریخِ آخرزمانی به خود دیده است؟ و مگر اغلبِ هیجانزدهگان، عاصیان و نالهکنندهگان با چنین دنیایی همانطور که امروزه کنار میآیند، کنار نیامدهاند؟
بر زوالِ انسانیت، که محصولِ فشارِ فزایندهی اقتصاد است، اشک نریزید، چرا که انسانیت تا کنون چیزی جز قطرهی آبی بر اقیانوسِ خشم و هیاهوی پوچ نبوده است. اگر افولی هست تازهگی ندارد؛ این افول از آن دم آغاز گردید که جبرِ کار کردن ما را از آفریدن بازداشت، و ضرورتِ زنده ماندنْ زندهگی کردن را بر ما ممنوع ساخت.
[...]
زمانی هولباخ نوشته بود: «معلوم نیست آیا بسته بودنِ چشموگوشِ مردم را باید بیشتر تحسین کرد یا بیچشموروئیِ کسانی که فریبشان میدهند.»
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۶ ساعت 2:38 توسط یاسین کریمی
|