به خرچنگ دقت کن

همه‌جای دنیا غذا آدم‌ها را كنارهم جمع می‌كند. این همنشینی جمعیت و غذا باعث شده صنایع زیادی جذب این جمعیت شوند، صنایعی كه سعی می‌كنند این شوق مردم را به تجارت تبدیل كنند. گزارش دیوید فاستر والاس از جشنواره‌ی لابستر(شاه‌میگو) در ایالت مین آمریكا خلاف آن چیزی است كه از این‌جور گزارش‌ها انتظار داریم، نه مشوق است نه فراخوان، نه حتی راغب‌مان می‌كند كه این موجود را بخوریم اما دقیق و تكان‌دهنده است. هر سال اواخر ماه ژوئیه در منطقه‌ی میدکاست، یعنی سمت غربِ خلیج پنابسکات که قلبِ صنعت لابستر ایالت مین آمریكا به ‌حساب می‌آید، بازار بزرگ و پررونق و پرعطروطعمِ جشنواره‌‌ی مین برپا است. توریسم و لابستر دو صنعت منطقه‌ی میدکاست به شمار می‌روند که هردو کسب‌وکارِ فصل گرمایند اما جشنواره‌ی مین بیش از آن‌که محل تقاطع دو صنعت باشد، همسازی حساب‌شده‌ای است؛ پرهیاهو و مسرت‌بار و سودآور. موضوع این یادداشت پنجاه‌وششمین جشنواره‌ی سالانه‌ی مین است که از سی‌ام ژوئیه تا سوم اوت ۲۰۰۳ با شعار تبلیغاتی «فانوس دریایی، خنده و لابستر» برگزار شد.

طبیعتا همه می‌دانند لابستر چیست اما قاعدتا چیزهای زیادی برای دانستن هست که ما به‌شان بی‌توجهیم و البته همه‌اش به علایق آدم‌ها بستگی دارد. از نظر رده‌بندی جانوری، لابستر سخت‌پوستی دریایی از خانواده‌ی هوماریدا است. مشخصه‌ی بارزش پنج جفت پای بنددار است که اولین جفت آن به چنگال‌های گازانبری بزرگی ختم می‌شود که برای از پا انداختن شکار کاربرد دارند. لابسترها مثل گونه‌های دیگرِ گوشتخوار ته دریا هم شکارچی‌اند و هم لاشخور. لابسترها در واقع حشرات دریایی غول‌پیکرند.۱ قدمت‌شان مثل همه‌ی بندپایان به دوران ژوراسیک برمی‌گردد و از نظر بیولوژیک، آن‌قدر از پستانداران قدیم‌ترند که انگار از سیاره‌ی دیگری آمده‌اند. این موجودات در حالت طبیعی به رنگ قهوه‌ای‌‌سبزند و وقتی از چنگال‌های خود به‌عنوان اسلحه‌ و از شاخک‌شان مثل شلاقی برای از پا درآوردن شکار استفاده می‌کنند، اصلا منظره‌ی قشنگی به وجود نمی‌آورند. این نکته‌ ‌که لابسترها آشغال‌خورهای کف دریا هستند هم درست است. موجودات مرده‌ را می‌خورند، اگرچه از صدف‌داران زنده، برخی ماهی‌های آسیب‌دیده و گاهی از یکدیگر هم تغذیه می‌کنند.

اما خودشان غذای لذیذی‌اند یا دست‌کم ما این‌طور فکر می‌کنیم. هرچند تا حدود اوایل قرن نوزدهم لابستر غذای بی‌پرستیژی محسوب می‌شد که فقط فقرا و بیماران بستری در بیمارستان می‌خوردند. حتی در فضای بسته‌ی کیفریِ آمریکای قدیم، برخی مستعمره‌ها قوانینی علیه خوراندنِ لابستر به ساکنان بیش از یک بار در هفته وضع کرده بودند چون کاری سنگدلانه و غیرعادی به نظر می‌رسید، مثل این‌كه مردم را مجبور کنید موش بخورند. یک دلیل وضع چنین قانونی وفور و ارزانی لابستر در نیوانگلند قدیم بود. «وفور باورنکردنی» را از منبعی موثق نقل می‌کنم. در گزارش‌ها آمده که «بازدیدکنندگان پولیموث» به‌راحتی به آب می‌زدند و با دست هرآنچه می‌خواستند صید می‌کردند و در سواحل بوستون بعد از طوفان‌های سهمگین، لابستر بود که موج می‌زد ـ این مورد آخر را مزاحمتی بویناک توصیف کرده که در نهایت برای رهایی از دست‌شان از آن‌ها برای کود استفاده می‌کردند. البته در جوامع پیشامدرن، لابستر را اغلب بعد از مردنش می‌پختند و بعد در نمک یا در ظروف بی‌هوا کنسرو و نگهداری می‌کردند. صنعت لابستر ایالات مین نخستین بار در کارخانجات کنسروسازی کنار دریا در دهه‌ی ۱۸۴۰ بنیان گذاشته شد و لابستر ـ این سوختِ جویدنی ـ از آن‌جا تا کالیفرنیا ارسال می‌شد که به‌خاطر ارزان بودن و پروتئین بالایش مورد تقاضا بود.

این روزها البته لابستر غذای شیک و لذیذی است و یکی دو پله مانده به جایگاه خاویار برسد. گوشت آن از اغلب ماهیان غنی‌تر و حیاتی‌تر است و در مقایسه با مزه‌ی دریایی افتضاحِ صدف‌ها و حلزون‌ها، طعم ترد و لطیف‌تری دارد. در فرهنگ عامه‌ی آمریکایی، لابستر غذایی دریایی است که به استیک پهلو می‌زند و اغلب سر منوی غذای اصلی بسیار گران رستوران‌های زنجیره‌ای قرار می‌گیرد.

در حقیقت پروژه‌ی مشخصِ فستیوال لابسترِ مین و كمیته‌ی ترویج همیشه‌حاضرِ لابستر مین که اسپانسر آن است، همین است که با ایده‌ی لوکس و گران بودن یا ناسالم و پرهزینه بودن لابستر مقابله کند؛ این‌که برخی فکر می‌کنند لابستر غذای بی‌مزه‌ای است یا فقط گاهی برای تغییر و تنوع ذائقه به درد می‌خورد. در ارائه‌ها و بروشور‌های این فستیوال بارها و بارها تاکید کرده‌اند که لابسترِ مین در مقایسه با مرغ، کالری کمتر، کلسترول کمتر و روغن اشباع کمتری دارد.۲ در خیمه‌ی خوراکی مین هم می‌توانید برای یک «ربع» لابستر، یک فنجان صد گرمی کره‌ی آب‌شده، یک پاکت چیپس و یک رول نان نرم کره‌ای حدود دوازده دلار بپردازید که چندان از یک وعده شام در مک‌دونالد گران‌تر نیست.

بهتر است بدانید که شام در خیمه‌ی خوراکی مین در سینی‌های استیروفوم سرو می‌شود و نوشیدنی‌های ملایم معمولا بی‌طعم و بدون یخ‌اند. ظروف و قاشق و چنگال پلاستیکی‌اند (اصلا از چنگال‌های بلند و باریک مخصوص بریدن گوشت خبری نیست، برخی لابسترخورهای حرفه‌ای با خودشان چنگال می‌آورند). به شما دستمال‌کاغذی کافی هم نمی‌دهند و تصور کنید خوردن لابستر چه ریخت‌وپاشی دارد مخصوصا اگر روی یک نیمکت کنار بچه‌های قد و نیم‌قد چمباتمه زده باشید که موتور هرکدام‌شان یک‌جور کار می‌کند. از بقیه‌ی مردم نگویم که یکدفعه سفره‌های پلاستیکی‌شان را درمی‌آورند و روی میز پهن می‌کنند تا مثلا برای گروه‌شان جا بگیرند. به این منوال هر مثالی که بیاورم باعث تعجب است اما فستیوال لابستر مین پر است از وضعیت‌های آزارنده‌‌. این فستیوال در حقیقت یک‌جور بازار محلی معمولی است با جذابیت‌های آشپزی که از این لحاظ کوچک‌ترین شباهتی به فستیوال خرچنگ تایدواتر، فستیوال ذرت میدوست، فستیوال چیلیِ تگزاس و امثالهم ندارد و تنها وجه اشتراکش با این مناسبت‌ها پارادوکس نهفته در هر رخداد تجاری دسته‌جمعی است: جایی برای همه‌ی مردم نیست.

 

_دیوید فاستر والاس 

راجر فدرر یک تجربه‌ی مذهبی

نوشتاری از ديويد فاستر والاس منتشر شده در روزنامه نیویورک تایمز 2006

تقریبا همه‌ی کسانی که تنیس دوست دارند و در چند سال اخیر رقابت‌های تنیس مردان را در تلویزیون دنبال می‌کنند، لحظاتی داشته‌اند که می‌توان به آن‌ها «لحظه‌های فدرری» گفت. وقت‌هایی که در حال تماشای بازی این سوییسی جوان، فک می‌افتد، چشم از حدقه درمی‌آید و صدایی تولید می‌شود که همسرها را از آن یکی اتاق به پای تلویزیون می‌کشاند تا ببینند حال‌تان خوب است یا نه.

این لحظه‌ها پُرشورترند اگر آن‌قدر تنیس بازی کرده باشید که بتوانید ناممکنی کاری را که فدرر درست جلوی چشمان‌تان انجام داده، درک کنید. همه‌ی ما مثال‌هایی در ذهن داریم. این یکی‌اش. فینال ۲۰۰۵ بازی‌های آزاد آمریکا، اوایل ست چهارم، فدرر به سمت آغاسی سرویس می‌زند. جواب هم را می‌دهند، با ضربه‌های نیمه‌بلند و رفت‌وبرگشتی پروانه‌ای بازی‌های قدرتی و عقب زمینی امروزی، فدرر و آغاسی در تلاش برای بردن بازی در عقب زمین همدیگر را از این سمت به آن سمت می‌دوانند… تا اینکه ناگهان آغاسی بک‌هندی سهمگین و محکم به سمت مخالف می‌زند و فدرر را می‌کشاند به جای خیلی دوری در سمت چپ خودش، و فدرر به توپ می‌رسد ولی بک‌هندش را شصت سانت گذشته از خط سرویس می‌زند، کوتاه و بریده، که صدالبته آغاسی مشتاق همین ضربه است، و در حالی که فدرر تقلا می‌کند خودش را دوباره برساند به خط مرکز، آغاسی جلو می‌آید و توپ را محکم پس می‌فرستد به همان گوشه تا فدرر را در جاگذاری پا به اشتباه بیندازد، که واقعا هم می‌اندازد ــ فدرر هنوز نزدیک گوشه‌ي زمین است، اما دارد می‌دود به سمت خط مرکزی، و توپ دارد می‌رود جایی پشت سرش، همان‌جایی که ازش برگشته، و او وقت چرخیدن ندارد، و آغاسی بعد از ضربه آمده نزدیک تور، در زاویه‌ی بک‌هند… و کاری‌ که اینجا فدرر می‌کند یک چیزی است شبیه دنده‌معکوس، سه چهار گام به عقب جهیدن، با سرعتی باورنکردنی، و از گوشه‌ی بک‌هندِ خود فورهند زدن، همه‌ی وزن بدنش به عقب، و توپ زوزه‌کش و چرخان می‌گذرد از کنار آغاسی که لب تور یورش می‌برد طرف توپی که ازش عبور کرده، و پرواز می‌کند به سمت خط کناری و دقیقا در گوشه‌ی سمت راست آغاسی فرود می‌آید، ضربه‌ای تمام‌کننده ـ وقتی توپ فرود می‌آید، فدرر همچنان به عقب می‌رقصد. و بعد آن لحظه‌ی کوتاه آشنای سکوتِ بهت‌زده‌ی تماشاگران نیویورک، پیش از طغیان‌شان، و جان مک‌انرو با هدستِ گزارشگری‌اش در تلویزیون می‌گوید (بیشتر به خودش انگار): «چطوری یه همچین تموم‌کننده‌ای رو از اونجا زدی؟» و حق با او است: با در نظر گرفتن موقعیت مکانی و سرعتِ فوق‌العاده‌ی آغاسی، فدرر باید توپ را از یک لوله‌ی دو اینچی در فضا عبور می‌داد تا از او رد شود، که همین کار را هم کرد، با عقب‌عقب رفتن، بدون هیچ زمان آماده‌سازی، بدون هیچ وزنی پشت ضربه. غیرممکن بود. انگار یک چیزی بود توی ماتریکس نمی‌دانم چه‌جور صداهایی بوده، ولی همسرم تعریف می‌کند که سریع خودش را رسانده و دیده پف‌فیل همه‌جای کاناپه ریخته و من به زانو افتاده‌ام و چشم‌هایم مثل چشم‌‌های کُروی خنزرپنزرفروشی‌ها شده است.

حالا به هر حال، این یک مثال از لحظه‌ی فدرری بود، و صرفا جلوی تلویزیون هم بود ـ و واقعیت این است که تنیس در تلویزیون جلوی تنیس زنده به عاشقانه‌های مبتذل جلوی واقعیتِ حس‌شده‌ی عشق انسانی می‌ماند.

از نظر روزنامه‌نگاری، درباره‌ی راجر فدرر خبر داغی ندارم به‌تان بدهم. در بیست‌وپنج‌سالگی بهترین تنیسور زنده‌ی دنیا است. شاید بهترین در همه‌ی زمان‌ها. زندگی‌نامه‌اش فت و فراوان همه‌جا ریخته. برنامه‌ی شصت دقیقه همین پارسال بخش اصلی‌اش را به او اختصاص داد. همه‌ی آنچه می‌خواهید درباره‌ی آقای راجر ان.ام.آی فدرر بدانید ـ تاریخچه‌اش، محل تولدش در بازلِ سوییس، حمایت معقول و غیرسودجویانه‌ی پدر و مادرش از استعداد او، کارنامه‌ی تنیسش در نوجوانی، دست‌وپنجه نرم ‌کردنش با خشم و آسیب‌پذیری آن اوایل، مربی محبوب نوجوانی‌اش، اینکه چطور مرگ تصادفی آن مربی در سال ۲۰۰۲ فدرر را از هم پاشاند و قوام بخشید و کمکش کرد به آدمی تبدیل شود که الان است، سي‌ونه قهرمانی انفرادی‌اش، هشت گرنداسلم او، وفاداری بالغانه و غیرعادی پایدارش به نامزدي که در سفرها همراهی‌اش می‌کند (که در مسابقات مردان کمیاب است) و امور جاری او را مدیریت می‌کند (که تا به حال در مسابقات مردان دیده نشده)، بردباری کمیابش و قدرت ذهنی و جوانمردی‌اش و همه‌ی شواهد مبنی بر مهربانی و خوش‌فکری و گشاده‌دستی خیرخواهانه‌ی او ـ این‌ها کار یک سرچ گوگل است. خودتان انجامش دهید.

این مقاله بیشتر درباره‌ی تجربه‌ی یک تماشاگر از فدرر است، و پس‌زمینه‌اش. نظریه‌ی ویژه‌اش این است که اگر تا به حال بازی این مرد جوان را زنده ندیده‌ باشی، و بعد ببینی، با چشم خودت، روی چمن ویمبلدون، در جریان گرمای پژمرده‌کننده و بعد باد و باران آن دو هفته در سال ۲۰۰۶، آن وقت لایق آن تجربه‌ای هستی که یکی از راننده اتوبوس‌های مسابقات بهش گفت «تجربه‌ی تقریبا فراانسانی». اولش آدم وسوسه می‌شود که این عبارت را استعاره‌ی پیازداغ‌زیادشده‌ای بداند که مردم برای بیان حسِ «لحظه‌ی فدرری» بهش متوسل می‌شوند. اما حرف راننده اتوبوس درست از آب درآمد ـ واقعا، در یک وجد لحظه‌ای ـ هرچند باید زمان صرف کرد و با جدیت نگاه کرد تا این حقیقت آشکار شود.

هدف ورزش قهرمانی زیبایی نیست، اما ورزش حرفه‌ای بهترین میعادگاه برای بیان زیبایی بشر است. این رابطه یک‌جوری مثل رابطه‌ی شهامت با جنگیدن است.

زیبایی بشری که اینجا ازش حرف می‌زنیم نوع خاصی از زیبایی است؛ شاید بتوان بهش گفت زیبایی جنبشی. نیرو و جذبه‌اش فراگیر است. ربطی به قراردادهای جنسیتی و فرهنگی ندارد. چیزی که به‌نظر می‌رسد بهش ربط دارد، آشتی بشر است با این واقعیت که بدنی دارد.۲‏[۱]‎
البته که در ورزش مردان کسی از زیبایی یا وقار یا بدن حرف نمی‌زند. مردها شاید «عشق» خود را به ورزش اظهار کنند، ولی آن عشق همیشه باید به قالب نمادشناسیِ جنگ درآید و مقرر شود: حذف در مقابل صعود، سلسله‌مراتبِ رتبه‌بندی و جدول، آمارهای وسواس‌گونه، تحلیل فنی، شور و حرارتِ قومی و ملی، لباس‌های متحدالشکل، صدای جمعیت، پرچم‌ها، به سینه کوبیدن، صورت رنگ کردن و… به دلایلی که دقیق فهمیده نمی‌شود، برای بیشتر ما نشانه‌های جنگ امن‌تر از نشانه‌های عشق است. شاید برای شما هم همین‌طور باشد، که در آن صورت رافائل نادال عضلانی و کاملا جنگی از اسپانیا به‌نظرتان مردِ مردان است ـ مرد بازوهای بی‌آستین و خودانگیختگی کابوکی‌وار. به‌علاوه، نادال رقیب فدرر و شگفتی بازی‌های ویمبلدون امسال هم است، چون متخصص بازی در زمین رُسی است و هیچ‌کس انتظار نداشت از چند دور اول بالا بیاید. در حالی که بالا آمدنِ فدرر تا نیمه‌نهایی نه شگفتی‌ای داشت و نه رقابتِ دراماتیکی. همه‌ی حریف‌هایش را جوری از صحنه‌ی روزگار محو کرد که تلویزیون و روزنامه‌ها نگران‌ شده‌اند که بازی‌های او کسل‌کننده شوند و نتوانند با تبِ ملی‌گرایی جام جهانی فوتبال رقابتی موثر داشته باشند.

 

*۱: درباره‌ی بدن داشتن مسائل بد زیادی وجود دارد. اگر این گزاره آن‌قدرها هم واضح نیست و کسی به دنبال مثال می‌گردد، می‌توانیم خیلی سریع به درد، زخم، بو، سرگیجه، پیر شدن، جاذبه، مسمومیت، دست‌وپاچلفتی بودن، بیماری و محدودیت‌ها اشاره کنیم ـ هر فاصله‌ای بین خواسته‌های فیزیکی و ظرفیت حقیقی ما. چه کسی می‌تواند شک کند که ما برای آشتی با این‌ها به کمک نیاز داریم؟ تمنایش را داریم؟ در نهایت این بدن شما است که دارد می‌میرد. طبعا داشتن بدن چیزهای شگفت‌انگیزی هم دارد ـ مسئله این است که در جریان زندگی حس ‌کردن این چیزها و قدرشان را دانستن بسیار سخت‌تر است. به تجلی‌های کمیاب و در اوجِ جسمانی می‌ماند («خیلی خوشحالم که چشم دارم تا بتونم طلوع خورشید رو ببینم» و چیزهایی از این قبیل)، ورزشکاران بزرگ انگار آگاهی‌تان را تسریع می‌کنند، آگاهی از اینکه چقدر لمس‌ کردن و حس‌ کردن، حرکت در فضا و درگیری فیزیکی با مسائل باشکوه است. شکی نیست کارهایی که ورزشکاران بزرگ می‌توانند با بدن‌شان بکنند چیزهایی‌اند که بقیه‌ی ما فقط آرزویشان را داریم. اما این آرزوها مهم‌اند ـ چیزهای زیادی را جبران می‌کنند.

 

متن اصلی به زبان انگلیسی:

 https://www.nytimes.com/2006/08/20/sports/playmagazine/20federer.html?_r=0&pagewanted=print

جملاتی از  آلخاندرو خودورفسکی


· شاید اگر «کتاب» نیز مانند «کوکائین» ممنوع بود، مردم از سر کنجکاوی هم که شده، چند خط از آن مصرف می‌کردند!
· شکست، هیچ معنایی ندارد جز «تغییر مسیر».
· برای پرندگانی که در قفس زاده شده‌اند، «پرواز» نوعی بیماری است!
· روزی شخصی لیوانی را که تا نیمه آب داشت به من نشان داد و پرسید: به نظرت این لیوان نیمه‌پُر است یا نیمه‌خالی؟
من بی‌درنگ آب را سر کشیدم. مشکل حل شد!
· تمام این چیزهای ژاپنی، چینی، تبتی و... را درباره‌ی روشنیدگی (اشراق) بگذارید در کوزه! چیزی به نام روشنیدگی وجود ندارد! ما همه روشنیده‌ایم؛ فقط از آن آگاه نیستیم. «راز بزرگ» اینک و اینجا زنده بودن است. هیچ چیز دیگری به این اندازه مهم نیست. این رازی است شگفت‌انگیز... دیگر بیش از این دنبال چه چیزی می‌گردیم؟
· همه‌ی ما در دنیایی متفاوت زندگی می‌کنیم؛ در زمانی متفاوت و مکانی متفاوت، زیرا هر یک از ما در تصویر ذهنی که خود از جهان داریم غوطه‌وریم.
· «بیداری» نه یک هدف است و نه یک مفهوم.
«بیداری» چیزی نیست که به دستش آوری.
«بیداری» یک دگردیسی است...
اگر کرم ابریشم درباره‌ی پروانه‌ای که قرار است بشود بیاندیشد و با خود بگوید: ... و سپس من بال خواهم داشت و شاخک‌! هرگز پروانه‌ای به وجود نخواهد آمد. کرم ابریشم صرفاً باید محو و نابود شدن خویش را در این تبدیل شکل، پذیرا باشد. آن‌گاه که پروانه‌ی زیبا از پیله خارج می‌شود، چیزی از کرم ابریشم باقی نمانده است.
· کاری که در تلاشم از طریق استفاده از نمادها انجام دهم، بیدارسازیِ یک سری واکنش‌ها در ضمیر ناخودآگاه شماست...
و من در استفاده از آن‌ها بسیار محتاطم زیرا نمادها می‌توانند بسیار خطرناک باشند.
وقتی از زبانِ معمول استفاده می‌کنیم می‌توانیم با سپرِ واژگان از خود دفاع کنیم زیرا جوامع ما اصولاً زبان‌محورند و بر پایه‌ی واژه‌ها بنا شده‌اند؛ اما زمانی که شروع می‌کنید به صحبت کردن از طریق تصاویر؛ و نه واژه‌ها؛ مردم کاملاً بی‌دفاع می‌شوند و سپرها فرو می‌ریزند و این همان چیزی است که من می‌خواهم!
ال‌توپو (1970)
· بگذارید خدایی که درون هر یک از شماست، لب به سخن بگشاید.
تنِ شما معبد است و قلب‌تان کاهن آن معبد.
آگاهی از این موضوع، مقدمه‌ی هرگونه آگاهی و هشیاری است.
· هر یک از ما انسانی کامل و بی‌نقص است که توسط خانواده، جامعه و فرهنگ از شکل و ریخت افتاده است!
· شاید من یک پیامبر باشم!
واقعاً امیدوارم روزی با کنفسیوس، محمد، بودا و مسیح دور هم پشت میزی بنشینیم و چای بنوشیم و «براونی» بخوریم!
· ما هرگز نمی‌میریم بلکه صرفاً از این دنیا ناپدید می‌شویم!
· هرگز نمی‌دانم آیا فیلم خوبی ساخته‌ام یا فیلم بدی ساخته‌ام؛ زیرا من برای مردم فیلم نمی‌سازم. من فیلم می‌سازم که خودم را پیدا کنم.
· من برای 300 سال آینده انگیزه و امید دارم! من 300 سال عمر نخواهم کرد؛ شاید حتی تا سال دیگر هم زنده نباشم؛ اما انگیزه‌اش را دارم. چرا که نه!؟
همیشه بزرگ‌ترین آرزو و رویای ممکن را داشته باش... می‌خواهی نامیرا شوی؟ برایش بجنگ! یالا! می‌خواهی بی‌نظیرترین اثر هنری یا بهترین فیلم دنیا را بسازی؟ برایش تلاش کن! امتحان کن! اگر شکست خوردی اصلاً مهم نیست؛ ولی باید در مسیرش باشی. باید تلاش کنی...
· خاستگاه یک اثر هنری، نه مغز و اندیشه که جایگاهی ژرف در ناخودآگاهِ شماست.
· نُرمال بودن، همان متفاوت بودن است. هر انسان شخصیتی کاملاً متفاوت است و سرانجام روزی باید به این تفاوت آگاه شود.
· من خود را تنها یک فیلمساز نمی‌بینم. وقتی می‌توانم فیلم بسازم می‌سازم، اما فیلمسازی شغل من نیست. من مجبور نیستم برای گذران زندگی‌ام پشت‌سرهم فیلم بسازم. من کتاب می‌نویسم، داستان‌های کمیک خلق می‌کنم، سخنرانی می‌کنم... زندگی می‌کنم!
و زمانی که فرصتی برای فیلم ساختن دست دهد، فیلم می‌سازم.
· من نمی‌خواهم در یک «سبک» محدود شوم. نه تراژدی، نه کمدی... زیرا زندگی آمیخته‌ای از همه‌ی این‌هاست؛ کمدی و تراژدی دوشادوش هم.