درباره حاشیه و متن زندگی

نسخه‌ی 2018 ماشین شرکت مازراتی با عنوان «شاه پارس»... این ماشین حدود شصت سال پیش توسط شاهنشاه فقید به شرکت مازراتی سفارش داده شد و در آن هنگام، تنها سه عدد از آن ساخته شد. دو سال بعد، از نسخه‌ی کمی متفاوت آن، سی و چهار عدد ساخته شد. و اکنون نسخه‌ی به-روز شده‌ی آن عرضه شده است. این فقط نمونه‌ای از خودروهایی‌ست که شرکت مازراتی برای مشتریان خاص تولید می‌کند.
درباره‌ی حاشیه و متن زندگی
June 2, 2020 by نیما قاسمی
درباره‌ی حاشیه و متن زندگی

الف: آقا!... خانم!... ما در این آداب بورژوایی یتیمِ «ناکرده‌ منطق درست» و مکتب‌نرفته‌ای بیش نیستیم! اما مدتی‌ست فکر کردم که من واقعا احتیاج دارم به طور منظم به پوست خودم کِرِم بزنم. لاجرم این اواخر که یک ماسک- کرم خریدم، با تعجب به پوست خودم می‌مالیدم که این دیگر چگونه کرمی‌ست و آیا اصلا مفید خواهد بود یا نه... قزوین رفتم پیش مادر گرامی و کرم را آوردم بلکه از تجربه‌ی مادرم بهره بگیرم. گفتم این کرم چنین و چنان است و درآوردم و پیش چشم و مماخ قوی مادر به کار بستم بلکه ایشان بگوید حداقل بوی خوبی دارد یا نه! (دوستان می‌دانند که حس بویایی من، خیلی ضعیف است... بلکه تعطیل است! ) اما بعد با خودم فکر کردم «مُشک آن است که ببوید؛ نه آنکه عطار بگوید» مقصودم این است که خوب بود نمی‌گفتم و مسأله را طرح نمی‌کردم تا ببینم شامه‌ی قوی مادر اصلا این کرم را احساس می‌کند یا نه!؟ تأثیرش روی پوست را خودم به مرور می‌فهمم. در واقع، عطرها و روایح مختلف، باید به صورت طبیعی در متن زندگی روزمره احساس شوند. وقتی به طور مشخص سوال می‌کنیم که این عطر چطور بود، خودمان کمک کرده‌ایم که نظرها جلب شود. وقتی نظر جلب شد، آنگاه فرد در روند قضاوت می‌افتد. یعنی حسب اینکه پرسش‌شونده، چقدر منصف است، و چقدر قادر است از کلمات و از زبان استفاده کند، پاسخ را متفاوت خواهد داد. بعضی اهل مبالغه‌اند؛ بعضی دایره‌ی لغات محدود دارند؛ بعضی پیش‌داوری‌هایی دارند که ممکن است در قضاوت بر سر این عطر مشخص، دخالت دهند. فرق است بین آنچه که کسی فی‌البداهه و خودانگیخته می‌گوید و آنچه که در پاسخ به سوال مشخص عرضه می‌کند. فرق نیست؟
البته من فرض گرفته‌ام عطرها، ابزارهایی لذت‌بخش در پس‌زمینه‌ی زندگی‌اند. شاید برای آن نوع عطرهایی که «ویژه» قلمداد می‌کنیم، یا آنچه به آن عطرهای لوکس گفته می‌شود، موضوع فرق می‌کند: بالاخره گروهی اجتماعی (شما بگیرید بورژوا مثلاً...) مایل است عطر ویژه‌ای استفاده کند که خیلی بوی بارز، و جلب‌کننده‌ای داشته باشد. این گروه اجتماعی در مجالسی شرکت می‌کنند که تا حد زیادی هدف آن نمایش دادن دارایی‌هاست. نمی‌خواهم قضاوت اخلاقی کنم که خوب است یا بد است. اما همان‌طور که پوشش شرکت‌کننده‌های این قبیل مجالس، خاص است، به این معنا که مناسب استفاده در زندگی روزمره نیست، به همین ترتیب، عطری که آنها انتخاب می‌کنند هم چه بسا، عطر پس‌زمینه‌ی زندگی نیست. یعنی عطری نیست که بتوان با آن سوار تاکسی شد، یا به محل کار رفت. عطری‌ست کاملاً توی چشم! ببخشید!.. توی مماخ! عطری‌ست که داد می‌زند به من توجه کنید! آیا نمی‌توان گفت که شاید از هر چیز دو نسخه‌ی کلی داریم: آنچه مناسب پس‌زمینه است، و آنچه که قرار است در حکم خامه یا شکلات روی نان شیرینی باشد!؟
کنی. جی.- ساکسیفونیست

ب: حداقل در صنایع خودروسازی همین تفکیک را به صورت کاملاً معناداری می‌توان پی گرفت: یک شرکت خودروسازی پیشاپیش تصمیم گرفته است که ماشین برای استفاده‌ی حداکثر شهروندان بسازد و یا آنکه ماشین خاص، برای سلیقه‌ی خاص تولید کند. مشهورترین ماشین‌هایی که می‌شناسیم، حتی بنز و ب.ام.و هم، محصول یک نگاه اقتصادی‌اند؛ یا با استفاده از اصطلاحاتی که مایلم اینجا به کار بگیرم، محصول این نگاهند که ماشین برای استفاده در جریان زندگی‌ست. اما شرکت‌هایی هستند که ماشین برای مسابقات می‌سازند؛ همین‌طور شرکت‌هایی که ماشین لوکس می‌سازند که مشتری آن، آدم‌هایی با منابع مالی بسیار بیشتر از شهروندان عادی‌اند. خود این مشتری‌های خاص، معمولاً می‌فهمند که مناسب نیست که ماشین خاص خود را برای یک خرید روزانه‌ی روتین از پارکینگ خارج کنند. شاید آن را برای یک روز آفتابی، در تعطیلات کنار گذاشته باشند... 
پ: این دو مثال، تداعی‌گر اختلاف طبقاتی میان شهروندان‌انند. اما من از اختلاف طبقاتی حرف نمی‌زنم. یک مثال بهتر، شاید موسیقی‌ست: زمانی بود که تک‌نوازی‌های Kenny G ساکسیفونیست مشهور آمریکایی را زیاد گوش می‌کردم. اگر درست یادم باشد یک بار خاله‌ام که شنید این طور قضاوت کرد: یاد وقتی افتادم که رستوران می‌روم! راستش به من برخورد! چون احساس کردم خاله می‌خواهد بگوید خاک بر سرت با این انتخاب موسیقیایی‌ات! اما حقیقتی در این قضاوت بود: من آن سالها تازه کشف کرده بودم که موسیقی را می‌توان برای پس‌زمینه‌ی زندگی به کار بست. غالباً instrumental music یعنی موزیک بی‌کلام، برای این کار مناسب است: می‌خواهید ناهار بخورید و به یک موزیک ملایم احتیاج دارید. و یا می‌خواهید دو ساعتی به شهری دیگر رانندگی کنید، و نمی‌توانید در تمام این مدت عرعر یک یا چند خواننده را تحمل کنید! اما صرفنظر از اینکه قطعات انتخابی شما، خواننده دارد یا نه، با کلام است یا بی‌کلام، به هر حال این یک پرسش بنیادی‌ست که موزیک را برای پس‌زمینه می‌خواهید یا برای آنکه روی آن تمرکز کنید و یا با آن برقصید!؟ تا آنجا که من می‌دانم عموم مردم به این تمایز بی‌توجه‌اند و بسیاری از اختلافات در سلیقه‌ی موسیقایی از عدم توجه به این تفکیک مهم برمی‌خیزد: وقتی یکی دو پک قوی به ماری‌یوانا می‌زنید غالباً احساس می‌کنید اندی و گوگوش و آقامون شهرام شب‌پره، روی اعصاب آدم رژه می‌روند! شما در این حالت عرفانی، به چیزی احتیاج دارید که باشد و نباشد! لطیف باشد! بتوان با آن زندگی کرد. درست مثل نفس کشیدن... گفتم نفس کشیدن... یاد فیلسوف- روانشناس آلمانی، لودویگ کلاگز افتادم... 
لودویگ کلاگز
ت: اگر بخواهم بگویم از منظر فلسفی، این تفکیک که ظاهراً دامنه‌ی گسترده‌ای دارد در واقع به چه معناست، خیلی مناسب است اگر از نکته‌سنجی‌های کلاگز بهره بگیرم: او می‌گفت تمرین کنید که نفس کشیدن را از روی اراده و با تمرکز و هشیاری کامل انجام دهید! به مرور درخواهید یافت که نفس کشیدن شما دچار اختلال می‌شود! چون کاری را که ارگانیسم پس از چند صد میلیون سال تاریخ تکامل طبیعی، برایتان انجام می‌دهد، بی‌آنکه نیاز باشد از قابلیت‌های بخش‌های فوقانی بافت مغز کمک بگیرید، نباید دست‌کاری کنید! تنفس یک مثال است. شاید بتوان گفت حیات، مانند یک رودخانه است که جاری‌ست و به راه خود تا ابد ادامه خواهد داد به شرط آنکه بشر نخواهد با بسترسازی‌های تصنعی و یا مثلاً سدسازی‌های بی‌مورد، اختلالی در روند آن ایجاد کند. لنگه‌ی فرانسوی کلاگز، آنری برگسون بود. اصطلاح «دیرند زنده» (durée vécue) را او ابداع کرد. خلاصه‌ی حرف برگسون این بود که حیات در ما جاری‌ست و برای درک این واقعیت بی‌واسطه، عزل نظر از جهان بیرون، و یک درون‌نگری ساده، اما متأملانه، (contemplative) کافی‌ست: هر کس، با شهودی بی‌واسطه درمی‌یابد که زندگی را در درون خود «دارد.» تمرکز ما بر رخدادهای جزئی و انضمامی در زندگی پرآشوب اجتماعی، ما را غافل می‌کند که صدای شرشر پیوسته‌ی آب زندگانی را در درون خود به وضوح بشنویم. اما هست! واقعاً وجود دارد. 

کلاگز اصرار داشت که بگوید بسیاری از ساخته‌های بشری، چنین کارکرد سوئی دارند. یعنی محصول بیرون کشیدن عنصری در جریان پیوسته‌ی حیات، و آوردنش از حاشیه به متن است. کلاگز معتقد بود درست همان‌طور که تلاش برای خودآگاهانه کردن تنفس، به اشکال و اختلال منجر می‌شود، تمامی آنچه که روح بشری (Geist) خلق و ایجاد کرده است، آشفته کردن همین مرز بین حاشیه و متن است. او ضمناً می‌فهمید که کل آنچه حیات ویژه‌ی انسان (به عنوان گونه‌ای جانوری) می‌نامیم، محصول همین آشفته‌سازی و آمیزش ناصواب است. حکم کلاگز، درباره‌ی خود تفکر هم صادق است: تفکر در چند و چون زندگی، تنها در حد پس‌زمینه، کنشی سالم است. ایده‌ی ارسطو، مبنی بر اینکه اشتغال به تفکر محض، نه تنها کنشی سالم، بلکه حتی کنشی خداگون/ الهی‌ست، از نظر کلاگز، ابتدای انحراف بشر بوده است. آنها که زیاد فکر می‌کنند، ای‌بسا افسرده‌اند؛ یا افسرده می‌شوند. وسواس، به ویژه وسواس فکری که همراه با افسردگی‌ست، چیست جز باختن کلیت زندگی به جزئیات آن؟

من به بدبینی کلاگز نیستم. اما موافقم که این معیار حاشیه و متن، پس‌زمینه و زمینه، فرم و محتوا، ابزارهای مفهومی خوبی‌اند تا خیلی از اوقات از گمراهی و سردرگمی خارج شویم. شاید بسیاری از جدلیات روزمره‌ی ما، با کاربست این تمایز، حل و فصل شود.

از صفحه فیسبوک نیما قاسمی 

بیلاخ خمینی، چپ ها و مسئله تتلو

بیلاخ خمینی
گاهی جوان ترها از من می پرسند چگونه نسل روشنفکر پیش از شما مجذوب خمینی شد؟ حق دارند. به سخنرانی هایش امروز که نگاه می کنند جز چرت و پرت و بی سوادی و حماقت نمی بینند. چطور ممکن است یک جماعت تحصیل کرده و مارکسیست از این آدم حتی خوشش بیاید؟ پذیرفتن و یا حمایت از رهبری سیاسی اش به کنار. کم پیش می آید که من امروز  بتوانم  مثال زنده ای پیدا کنم که آن هیجان گذشته را برای دوستان جوانم قابل درک کند. «تتلو» یکی از آن نمونه های نادر است. 
با خشونت کلام و میل به تجاوز و آمیزش جنسی با کودکان اخیرا حساب های اینترنتی این موجود خوشبختانه بسته شده است. اما همین چندماه پیش بود که رفقای مارکسیست ما، همان نسلی که با خمینی و انقلاب اسلامی به هیجان آمده بود از گوش دادن به «تتلو» کیف می کرد و با ذوق از «لیریک»شوخش می نوشت که یک بیلاخ است به رومانس و عشق و عروسی شیک و آهنگ عاشقانه بند تنبانی غربی و «ضد زبانش»صریح و لاتی و انارشیستی و غیر سانتی مانتال است.  
همه آنچه بیلاخ تتلو را برای رفقا جذاب می کرد بیلاخ خمینی را هم جذاب کرده بود. خمینی هم محاوره ای و لات و«ضد زبان» بود. سانتی مانتال نبود. وقتی پرسیدند چه احساسی دارید فرمود: هیچی. یک بیلاخ بزرگ به احساسات بند تنبانی و یک بیلاخ بزرگ تر به غرب و فرهنگ بورژوازی اش. 
این جذابیت «ضد سرمایه داری» لات های غیر سانتی مانتال و بیلاخ شان به بورژوازی برای مارکسیست ها به قدمت خود مارکس است وقتی انگلس و بعد از او مارکس از نوشته های تاماس کارلایل هیجان زده می شوند. آنچه که کارلایل بحران اخلاقی و ارزشی بورژوازی می نامد و با آن عنادی انارشیستی دارد نظر آنها را جلب می کند. اما هم مارکس و هم انگلس تشخیص دادند که در عناد کارلایل با بورژوازی برنامه و اراده ای برای بازگشت به پیش از آن، به فیودالیسم است و از همین رو آن را «سوسیال فیودالیسم» خواندند. آنها درک می کردند که در پس این مخالفت با بورژوازی تلاش برای بازگشت به دنیایی هولناک تر  وجود دارد . 
این نکته اساسی گمشده در جهان فکری رفقای ما بود. آنها نمی فهمیدند که در پس بیلاخ خمینی به غرب و بورژوازی تلاش برای  دنیایی هولناک تر نهفته است. به پیشنهاد می گویم ریشه این گرایش آنها فرهنگی و بخشی از یک «رومانتیسم ایرانی» بود. چنانکه می بینید  اگرچه بر رفقا سالیانی گذشته است و زمان از موهای سر کاسته و بر چین و چروک صورت افزوده، در میزان گرایش و جاذبه «بیلاخ» سوسیال فیودالیسم تغییری نداده است.

 

از صفحه فیسبوک رامین احمدی

پروژه اعتماد در شوروی و مسئله اپوزسیون قلابی

‏فریب ، ماهرانه‌ترین فنون بکار رفته در جاسوسی و نهایت این هنرست.
سازمانهای جاسوسی با شناسایی خواست های طرف مقابل،طعمه هایی منطبق را سر راه وی قرار داده و به اغوای او میپردازند تا زمانی که به دام افتاده سپس با تغذیه اطلاعات تحریف شده و هدفمند، وی را به سوی دلخواه منحرف می کنند./۲

عملیات تراست بعنوان مهمترین و سازمان یافته ترین فریب انجام شده در تاریخ سازمانهای جاسوسی نام برده میشود که در مدت طولانی با موفقیت ادامه پیدا کرد./۳

در دهه دوم قرن گذشته، کشور شوراها در اسف انگیزترین وضع خود بود. پس از جنگ جهانی و انقلاب اکتبر تولید تا یک پنجم آفت کرده و کارخانجات فاقد مواد اولیه و کشاورزان فاقد ملزومات تولید و شهرها دچار کمبودهای فراوانی شده بود. اتحاد شوروی حالا تحت تحریم های خارجی هم قرار داشت ./۴

ارتش سرخ نیز در ضعیف ترین وضعیت خود بود و لنین خود از این امر آگاه بود. در بین هیات حاکمه این ترس وجود داشت که کشورهای غربی با درک اوضاع ، تصمیم به حمله بگیرند. چگونه می توان متجاوزان بالقوه را متقاعد كرد كه مداخله ضروری نیست؟ و چگونه می توان در تحریم ها شکاف انداخت؟/۵

آنها میدانستند که برخی ازکشورهای اروپایی (نظیر فرانسه وانگلیس) در نظر دارند حمله پیشگیرانه به شوروی راآغاز کنند و همکاری مخالفین هم با آنها بدیهی بود. مخالفین دارای توانمندی های خوبی بودند از جمله سازمانهای نظامی مانند اتحادیه عمومی روسیه(ROWS) تشکیل شده بودند که هدف اصلی آنها/۶ 

سرنگونی کمونیسم بود.این سازمان به ابتكار فرمانده كل سابق ارتش روس در کريمه ، ژنرال رانگل در صربستان پایه ریزی شد ولی در تمام اروپا و امریکا شعبی داشت و نیروی عمده ای محسوب میشد. با توجه به ضعف ارتش سرخ در برابر این دشمنان؛ مقامات شوروی تصمیم گرفتند که واکنش متفاوتی را نشان دهند/۷

با درک وخامت اوضاع، برنامه ای که بعنوان نقطه آغاز این راهبرد از آن نام برده می شود بنام تراست تحت رهبری دزرژینسکی رئیس مخوف چکا کلید زده شد که بصورت مخفیانه پیش رفت./۸

در اینجا باید یک توضیح جاشیه ای داد که سازمان پلیس مخفی شوروی در ابتدا چکا و سپس OGPU و بعدتر NKVD نامیده شد که در این مطلب هر کدام نام برده شد منظور همان سازمان پلیس مخفی اتحاد شوروی است./۹

رهبران شوروی با طرحی ساده و مبتکرانه را در نظر گرفتند. آنها تصمیم گرفتند به غرب و مهاجرین روس بقبولانند که یک نیروی مخالف قدرتمند ضد بلشویکی در داخل کشور با نام سازمان پادشاهی روسیه وجود دارد و این گروه کودتایی را آماده کرده تا کمونیست ها را از قدرت خارج کند./۱۰

 

با این کار هم فرصتی برای تقویت ارتش سرخ فراهم میآمد و هم خطر جنگ را دور می کردند ضمنا با القای وجود یک گروه میانه رو مخالف در داخل ، و تلقین الزام به ایجاد تسهیل در تحریم ها برای تقویت این گروه ، مانع شدت عمل دول خارجی میشدند./۱۱

چکا برای شروع این عملیات آنها نیاز به یک سازمان پوششی و تعدادی مامور تغییر جهت داده شده داشت.
الکساندر یاکوشف ( Jakuszew) یکی از ناراضیان سابق که قبلا یک سازمان زیرزمینی كوچك به نام سازمان سلطنت طلب روسیه مركزی (MOCR) را تاسیس کرده ولی توسط چکا کشف و خود وی دستگیر شده بود.../۱۲ 

برای این منظور در نظر گرفته و وادار به تغییر جهت شد.
سازمان چکا او را به عنوان نقش اول تراست تعیین کرد.
از این پس کلیه حرکات او تحت نظارت كامل سرویس های مخفی اتحاد جماهیر شوروی بود./۱۳

عملیات تراست در اواخر پاییز ۱۹۲۱ آغاز شد. در آن زمان ، مهاجرین روس در دو نقطه متمرکز بودند. گروه قدرتمند شورای عالی سلطنت طلبان WMS در برلین فعالیت می کرد و اتحادیه نیروهای مشترک روسیه در پاریس مستقر بود./۱۴

در نوامبر ۱۹۲۱ یاکوشف که عضو یک هیات بازرگانی اعزامی به سوئد و نروژ بود در سر راه خود در تالین استونی بطور مخفیانه از هیات جدا شد و با یک دوست تبعیدی دوران قبل انقلاب خود یوری ارتامونوف (Yuri Artamonov) دیدار کرد./۱۵ 

او اخبار مهیجی را در زمینه کمبودها و وضعیت اسفناک شوروی به وی داد و گفت که تجربه کمونیسم در شوروی شکست خورده است. او به دوستش گفت که با گروهی از دوستانش یک هسته مرکزی تشکیل داده و در نظر دارند در موقع مقتضی وارد عمل شوند./۱۶

ارتامونوف با هیجان و علاقه صحبت های او را شنید و وی را به سلگاچف نماینده ژنرال رانگل از معرفی کرد که در آنجا هم یاکوشف او را در جریان یک تشکیلات ایجاد شده سلطنت طلب برای اقدام علیه بلشویک ها و بازگرداندن سلطنت رومانوف گذاشت./۱۷ 

ارتامونوف همچنین با ارسال نامه ای به پرنس شیرینسکی شاخماتوف (Shirinsky-Shakhmatov)
عضو عالیرتبه شورای عالی سلطنت طلبان برلن وی را هم در جریان گذاشت که پس از مشورت های بیشتر، شورا تصمیم گرفت تماس های بیشتری برقرار کند./۱۸ 

طعمه بخوبی بلعیده شده بود و حالا باید به آن اعتبار داده میشد.
چکا برای سازمان خودساخته‌اش MOCR یک کادر رهبری بی نقص هم‌ساخته بود. در راس آن علاوه بر یاکوشف ، دو ژنرال سابق ، پاپاتوف بعنوان رئیس ستاد و زاکونکوفسکی بعنوان رییس شورای سیاسی قرار داشتند تا این نظر که افراد ارتش.../۱۹

هم از این سازمان حمایت می کنند تقویت شود. علاوه بر انها از یک انقلابی سابق بنام اشتانیتز هم استفاده شد که تا سال ۱۹۲۰ عضو فعال یک انجمن مبارز بنام
(Sawin People's Association for the Defense of the Fatherland and Freedom)
بود . نام دیگر اشتانیتز ، اپرپوت بود./۲۰ 

همچنین سازمان چکا OPGU تعداد زیادی اسناد باورپذیر برای اعتباردهی به MOCR ساخت و حداقل شش تماس مختلف توسط دیگر افراد این سازمان با شوراهای مقیم خارج برقرار شد تا داستان واقعی شده و اعتماد و تایید همه به این تشکیلات جلب شود./۲۱ 

پس از آن در تابستان ۱۹۲۲ یاکوشف مجددا سفر دیگری کرد و با مارکف رئیس اتحادیه سلطنت طلبان و همچنین ژنرال کوتیوپوف از دیگر شخصیتهای مهم و عملگرا و تاثیر گذار دیدار کرد ./۲۲

تنها ژنرال کلیمویچ رئیس سابق ضداطلاعات ارتش و یکی از عناصر مهم ROWS به یاکوشف مظنون شد و اورا عامل سرویس مخفی خواند.
برای بی اثر کردن او ،ژنرال پاپاتوف در پاییز همان سال به دیدار ژنرال رانگل رفت واعتماد وی را بدست اورد و پس از آن رانگل به هشدارهای ژنرال کلیمویچ توجه نکرد./۲۳ 

دام کامل شده بود.
پس از این جلب اعتماد کامل بود یاکوشف به مخالفین اعلام کرد که سازمان او دسترسی زیادی در داخل شوروی دارد و می تواند تمام نیازهای مخالفان را برطرف کرده و همچنین هر سندی را به مخالفین رد کند./۲۴ 

این اسناد با دقت زیاد در بخش ویژه ای از چکا با استفاده از ترکیب دروغ و واقعیت جعل میشدند و به مخالفین انتقال می یافتند. طبعا چکا دسترسی کاملی در داخل اتحاد شوروی داشت و براحتی قادر به اعتبار دادن به آنها بود. بزودی کلیه سازمانهای جاسوسی اروپا وابسته به این اطلاعات شدند./۲۵ 

سازمان MOCR برای اعتبار بخشی بیشتر ، خانواده های مخالفین را از کشور خارج کرد و توسط افراد خود حمله های مسلحانه در داخل ترتیب داد. این سازمان حتی گروهی از رهبران مخالفین را به داخل برد تا در میتینگ هایی با اعضایش ملاقات کرده و در عملیاتهای خرابکارانه شرکت کنند ./۲۶

در اواخر سال ۱۹۲۳ دو نماینده مخالفین ماریا زاخارنکو و گریگوری نرادكوویچ مخفیانه به مقر (MOCR) در مسكو برده شدند تا فعالیتها را از نزدیک ببینند و این دو بطور کامل قانع شدند بصورتی که اقامت مخفی آنها در اتحاد شوروی حدود دو سال به طول انجامید./۲۷ 

در ۱۹۲۵ یک واقعه میتوانست کل جریان را نابود کند. سیدنی رایلی بریتانیایی، یکی از مهمترین جاسوسان دنیا؛ پس از تماس ها با مخالفین متقاعد شد که بدرون روسیه برود .
یاکوشف با آگاهی کامل چکا این پیشنهاد را کرد ولی زاخارنکو بصورتی ناخوداگاه نقش اساسی در قانع کردن وی داشت/۲۸

او از طریق مرز فنلاند به داخل روسیه برده شده‌ و حتی درجلسه MOCR در مسکو شرکت‌کرد اما چکا علی رغم ریسک بسیار نتوانست در برابر وسوسه دستگیری وی مقاومت کند و او را دستگیر و به زندان بردند.
اما برای آنکه سوظن برداشته شود،اعلام شد که رایلی در هنگام عبور از مرز در یک کمین /۲۹ 

به همراه دو تن دیگر کشته شده است. مراتب هم با ایجاد شواهد محلی جعل شد که با خوش خیالی توسط مخالفین پذیرفته شد.
البته رایلی در زندان سرنوشت غم انگیزی داشت و پس از تخلیه کامل اطلاعات ، زندگی خود را هم از دست داد./۳۰

پس از این واقعه ، رهبری سازمان جهت بازسازی اطمینان و همچنین ترغیب بیشتر رهبران مخالفین به بازگشت، دست به یک اقدام ابتکاری زد. آنها یکی از نویسندگان سرشناس مخالف بنام سولگین را مخفیانه به داخل آوردند تا او بتواند از داخل بازدید کاملی به عمل آورد./۳۱

او از دسامبر ۱۹۲۵ تا فوریه ۱۹۲۶ در داخل کشور بود و پس از آن خارج شد.
او پس از بازگشت کتابی بنام'سه پایتخت' منتشر کرد که در آن اعلام میکرد یک روسیه قویتر با نیروی مذهبی ضد بلشویک در حال ظهور است. این تصویرسازی با استقبال کاملی روبرو شد./۳۲

اما این فریب دیگر کم کم به پایان خود نزدیک میشد. اهداف اولیه عملیات برآورده شده و مخالفین و سازمانهای اطلاعاتی بطور کامل تحت کنترل قرار گرفته و پس از حدود هفت سال دیگر آن اوضاع متشنج در روابط اتحاد جماهیر شوروی حاکم نبود./۳۳ 

اتحاد شوروی مخالفینش را تحت کنترل گرفته و خطر حملات کشورهای خارجی و مخالفین داخلی را دفع کرده بود. دولتهای خارجی به تصور وجود جناح میانه رو و جهت تقویت آن در برابر بلشویک های تندرو ، تحریم ها را بسیار کمرنگ کرده بودند که موجب بهبود چشمگیر اقتصاد شده بود./۳۴

تصمیم به پایان پروژه تراست توسط جانشین دزرژینسکی ، ویاچسلاو مینگیسکی گرفته شد. او پس از درگذشت دزرژینسکی ، جانشین وی شده و این فریب را همچنان با موفقیت ادامه داده بود. اکنون برای این عملیات موفق یک پایان تماشایی تدارک دیده میشد ./۳۵

به یکباره مشکلاتی پیش آمد. تعدادی از رهبران مخالف که تحت حمایت به شوروی بازگشته بودند ناگهان ناپدید شدند . روزنامه های زیرزمینی به یکباره محو شدند و جریان اسناد سری قطع شد.
با این وجود مخالفین نمی خواستند باور کنند که چیزی درست نیست و همچنان امیدوار بودند./۳۶ 

در اوریل ۱۹۲۷ ، عضو چهارم رهبری، اشتانیتز (ادوارد اپرپوت) به فنلاند گریخت و در انجا اطلاع داد که MOCR از ابتدا زیر نظر چکا و دزرژینسکی اداره می شده است و تمام فعالیتهای خرابکارانه آن پوششی ساختگی برای اعتبار بخشی به داستانش بوده است./۳۷ 

او در مورد چگونگی سازماندهی پروژه تراست توسط چکا توضیحات کاملی داد. و همچنین گفت که کلیه روزنامه های زیرزمینی در حقیقت توسط چکا چاپ می شدند. فرار زندانیان و انفجار ساختمانها نیز در حقیقت بدست عوامل پوششی بوده و همه چیز تحت کنترل بوده است./۳۸ 

حالا تمام اعتبار رهبران مخالفین به باد رفته و تمام سازمانهای جاسوسی مفتضح شده بودند. ولی این هم پایان کار نبود. اپرپوت پس از افشای این راز دوباره به شوروی بازگشت و نشان داد که حتی او هم یک مامور اعزامی بوده است که پرده آخر این نمایش کامل را اجرا کرده است./۳۹ 

حتی در پیامد این تراست ،
ژنرال کوتیوپوف در پاریس توسط افسران OGPU (NKVD) در سال ۱۹۳۰ ربوده شد و احتمالا در طی انتقال به شوروی در یک کشتی در گذشت و هم چنین ژنرال میلر ، یکی دیگر از رهبران، در سال ۱۹۳۷ ربوده و به شوروی منتقل و در آنجا اعدام شد ./۴۰

عملیات تراست موفقیت کاملی برای اتحاد جماهیر شوروی بود.
ضربات وارده به جامعه مهاجرین و بویژه ROWS بسیار ویران کننده بود بطوریکه به کل از هم پاشید و پس از ان نتوانست قد راست کند./۴۱ 

دستاورد دیگر چكا متلاشی کردن همکاری بین سرویس های اطلاعاتی كشورهای مختلف به دلیل از بین رفتن اعتماد متقابل بود.
این حقیقت که همه آنها به مدت هفت سال توسط یک سازمان جاسوسی دشمن کنترل و تغذیه می شدند ویران کننده و شرم آور بود./۴۲ 

اتحاد جماهیر شوروی برای رسیدن به اهداف خود از آمیزه ای از انواع فعالیتهای عملیاتی مانند تحریک ، اطلاعات غلط ، تبلیغات ، آدم ربایی و قتل را بطور هماهنگ با اقدامات دیپلماتیک و سیاسی استفاده کرد. /۴۳ 

با گذشت حدود یک قرن از این عملیات هنوز بسیاری از زوایای آن افشا نشده است .
واسیلی میتروخین که در سال ۱۹۹۲ به غرب پناهنده شد گفت که هنوز پرونده های تراست در ۳۷ جلد در لوبیانکا نگهداری می شوند./۴۴

تراست در سازمان های جاسوسی تحلیل شده و به عنوان کتاب مقدس انها، الگویی برای تمام سازمان های جاسوسی در نظر گرفته و به سمبلی برای عملیات فریب بدل شد.
عملیات وین در لهستان ،صلیب دوبله انگلستان ، عملیات کاما و سوهم توسط سرویس اطلاعات آلمان نازی نمونه هایی الهام گرفته شده از آنند/۴۵ 

سازمانهای اطلاعاتی ایران هم به شیوه ای مشابه اما در سطحی بشدت ابتدایی سعی در انجام عملیات های فریب داشتند. حداقل در یک مورد این شباهت ها مشخص است. محمدرضا مدحی /۴۶

به درستی مشخص نیست که مدحی از ابتدا یک مامور اعزامی بوده و یا در میانه به کنترل ج.ا درآمده است ولی او با موفقیت توانست با بخش هایی از اپوزیسیون تماس برقرار کند./۴۷

پس از آن به سرعت اعتبار وی بالا رفت و به یکی از اعضای اصلی جریان موسوم به موج سبز مبدل شد. مشخص است که او توانسته خود را اثبات کند./۴۸

اما سطح ادعاهای او، نظیر داشتن بیست هزار عضو در نیروهای مسلح و اطلاعات، بالا بوده و اگر مطابق ادعای اپوزیسیون با مطالعه پذیرفته شده باشد نشاندهنده آنست که با جریانی از اطلاعات جعلی پشتیبانی میشده است. در غیر اینصورت باید در ماهیت سایر اعضای مرکزی جریان یادشده شک کرد./۴۹

اما پس از ان ج.ا به دلیل کمبود عناصر نفوذی نتوانست حمایت بیشتری از او به عمل آورد تا وی نقش قاطعی را به عهده گیرد و احتمالا به همین دلیل تصمیم گرفته شد تا با یک پایان فضیحت بار، اپوزیسیون را شرمنده نماید تا تماس های بعدی با ناراضیان واقعی را ناامن کند./۵۰

اما توجه دستگاه اطلاعاتی ایران از آن زمان بر جاگذاری نفرات مورد نیاز در محل هایی بوده که در آینده بتوانند به یکدیگر کمک کنند و به نوعی اعتبار دهنده به یکدیگر باشند./۵۱ 

در دهه اخیر این اعزامها مابین فراریان واقعی بخوبی انجام شده‌ که برخی از آنها مامورین اعزامی بصورت تبعید خودخواسته یاپناهندگان بوده‌اند وبرخی نیزدر انجا به کنترل ج.ا درآمده‌اند.
پذیرش ساده‌انگارانه آنها از سوی اپوزیسیون وعدم توجه به‌سابقه و ارتباطات فعلی‌آنها شگفت‌انگیز بوده/۵۲ 

تاکنون استفاده ج.ا از این عناصر بیشتر در راه اندازی موج رسانه ای مطلوب نظرش بوده است و هنوز فاقد کاردانی لازم برای راه اندازی جریانی نابودکننده شبیه "تراست" بوده است ولی در جا انداختن تصویر حاکمیت دوگانه موفق بوده اند/۵۳ 

اما هر چه تعداد آنها بیشتر و قادر به کنترل بیشتر افکار عمومی باشند آنگاه باید منتظر عواقب بدتری همچون ساخت اپوزیسیون جعلی یا انشقاق در اپوزیسیون بود همانطور که تاکنون در ایجاد شکاف های متعدد در بین اپوزیسیون موفق بوده اند./۵۴-پایان

 

از توییتر Rollo : https://twitter.com/Rollo44840497/status/1246172033765068804?s=19

پدیده‌‌ای بنام تتلو

بحث یه «گل» دو «گل» نیست
تو یه باغو به گا دادی... 

فرم هنری «رپ» بنا به گزارشی که من در بعضی صفحات ویکی‌پیدیای انگلیسی و امثال آن دیده‌ام محصول سنت «هجو شفاهی» در آفریقا بوده است. ترانه‌سرایان قبیله، علیه چهره‌های مشهور جملات آهنگین انتقادآمیز و شادمانه رواج می‌دادند. در واقع رسانه‌ی جوامع ابتدایی بوده است. امروز هم در کلان‌شهرهای بزرگ آمریکا و دیگر کشورها، مارجینال‌هایی که گاهی تا یک یا دو نسل گذشته، تبار آفریقایی دارند، به این فرم هنری اقبال می‌کنند و الحق و االانصاف در موسیقی کاری می‌کنند که شنونده احساس می‌کند یک جای خالی مشخصی که مشخصاً خالی بود، پر شده است! به هر حال، ژانرهای مختلف هنری را گاه از حیث اینکه فرم بر محتوا غالب است یا برعکس، تقسیم می‌کنند. از این وجهه‌ی نظر، شکی نیست که در موزیک پاپ (در معنای وسیع، یعنی موسیقی مردمی) رپ آن ژانری‌ست که محتوا بر فرم غالب است. به همین علت، عامیانه و حتی مبتذل‌تر از هر پاپ دیگری به نظر می‌رسد. چون لازمه‌ی موفق شدن در آن، غنای تجربه‌ی زیسته‌ی خالق است نه آموختگی او در کلاس‌های موسیقی یا شعر دانشگاه.

عین ممه‌های گلشیفته
کوچولو اما چشم‌درار

شما شاید فیلم «لمس‌ناشدنی‌ها» (Intochables) را ندیده باشید. من از این فیلم خوشم نمی‌آید. چون یکی از کاراکترها اصلی داستان، که پیرمردی روی ولیچر است، من را یاد پدرم می‌اندازد .(در ویلای دکتر لونا هم دیدم دکتر یک شب این فیلم را می‌خواهد پخش کند. عذر خواستم و گفتم که این فیلم تداعیات منفی برای من دارد) اما فیلم خوبی‌ست. یک سیاه را استخدام می‌کنند که خدمتکار پیرمردی فلج باشد. او از همان دقایق ابتدایی، اهل «کاخ» این پیرمرد را دست‌می‌اندازد که شما از موسیقی چه می‌دانید!؟ او به عنوان یک سیاه با تبار آفریقایی خود را استاد موزیک می‌دانست و مردافسرده‌ی نشسته بر ویلچر را ( درست مثل پدر من) با جهان تازه‌ای در موزیک آشنا کرد که هر چه بیشتر به «زندگی» نزدیک بود، اگرچه برای طبقه‌ی مرفه و متظاهر به فرهنگ، کلاس‌پایین محسوب می‌شد. این همان چیزی بود که پیرمرد متمول، اما افسرده و فلج، نیاز داشت. کاش من هم برای پدرم برگ برنده‌ای مانند این داشتم. تا چشم‌های بی‌فروغش را در ده سال آخر عمرش، وقتی به تعبیر خودش «ذلیل» شده بود، برقی از حیات ببخشم. 

در واقع بدن و دستات
خودش وطن کشور و عشقه

صحنه‌ای در همین فیلم، پسربچه‌ی سیاهی مقابل افسر پلیس، شروع می‌کند با کلمات عامیانه ، یک ترانه‌ی رپ را خواندن. به لحاظ سمبولیک، این اپیزود عالی‌ست. تقابل یک پسر از مارجینال‌ها که از نظر مأمور قانون «طبیعتا» بی‌تربیت است! این شبیه آن مامور شسته‌رفته‌ی «ایرما لا دوس» (ایرما خوشگله) که نقش آن را جک لمون بازی می‌کند، (به کارگردانی بیلی وایلدر دوست‌داشتنی) است. همان که اصرار دارد مطابق با بند فلان و تبصره ی بهمان قانون، روسپری‌گری ممنوع است و بارتندر کافه‌ی روبه‌رو با خشم او را petite bourgeoisie می‌خواند! یعنی «خرده‌بورژوا»... ناسزایی سیاسی که انتظار داریم در پاریس سوسیالیست علیه یک مامور قانون به کار رود وقتی زیاده از حد بر قانون اصرار می‌کند. چرا که در فرهنگ چپ رادیکال، قانون، کلک طبقات مرفه است برای آنکه خود را چیزی بیش از  جانور، یا دست‌کم، بیش از مردم عادی نشان دهد.    

بنابراین حساسیت بر اصول اخلاقی، خود امری طبقاتی‌ست. ناصر ایرانی هم که خود را مارکسیست (احیاناً) ارزیابی نمی‌کرد می‌گفت اخلاقیات حاکم بر نظم سیاسی پسا۵۷ مبتنی بر جهان‌بینی و Ethos طبقه‌ی متوسط تنزه‌طلب به لحظ اخلاقی‌ست. همان‌ها که «مبال» را - به جهت اینکه به لحاظ لغوی به معنای محل «بول» یعنی شاش است - وقیحانه، و بی‌ادبیانه تشخیص داده به جای آن «دست‌شویی» را گذاشت‌‌اند که تحت‌الفظی فقط یعنی محل شستن دست! چیزی که اصلاً وافی به مقصود نیست؛ اما برای جا-نماز آب‌کشی کافی‌ست! این شکل از نمایش به بهای قربانی کردن محتواهایی از زندگی به دست می‌آید. وقتی افسردگی در یک جامعه همه‌گیر می‌شود، علتش نمی‌تواند فقط هیأت‌حاکمه‌ی سیاسی باشد. تنزه‌طلبی و کمال‌گرایی اخلاقی
 جامعه که متأسفانه غالباً ریاکارانه هم هست، سهمی دارد. آن فرم‌های هنری که به ما یادآوری می‌کند این ملاحظات اخلاقی از متن زندگی، فاصله‌ای دارند، هیچ‌ اگر نباشد، به همین دلیل ارزشمندند. به همین دلیل معمولاً به دلایل زیبایی‌شناختی، تحمل می‌شوند.

 خواهرت با یکی هست
شبا تا دیر پیششه
دخترت یواشکی تو دفترش
کیر می‌کشه

این طبقات که من هم مانند ناصر ایرانی اعتقاد دارم مصدر نظم سیاسی مستقر در ایرانند، طبیعتاْ از امیر تتلو و رپ به طور کلی خوششان نمی‌آید! یادم می‌آید دوستی (خانمی) که در ماشین من نشست و دید که گامنو گوش می‌دهم، گفت اصلا فکر نمی‌کردم از رپ خوشت بیاید. اما من پروا نداشته‌ام که در یادداشت‌هایم به گامنو هم ارجاع دهم. (مثلا به یادداشت « تهران و پاریس به منزله‌ی بستر قصه‌گویی» نگاه کنید.) اما همه‌‌ی آنچه که گفتم باعث نمی‌شود که به عنوان یک فمنیست به ادبیاتی که تتلو به ویژه در ارتباط با زن و پیکر زنان به کار می‌برد، معترض نباشم. من این قدر او را تعقیب نمی‌کرده‌ام که ویدئوهای زنده‌ی او را ببینم یا جملاتی که در صفحات خود می‌نویسد را بخوانم. اما دوستان من را متوجه کرده‌اند که او نسبت به پیکر زن بی‌ادب، و حتی هتاک است. او باید بداند که پیکر زن بخشی از زندگی ماست. نیمی از آن، و حتی بیشتر است. حتی آنچه که اقتضاء‌ یک فرم هنری‌ست، برای او و‌ هیچ‌کس، مجوزی برای تحقیر و تخفیف نیمی از زندگی ما، و حتی شاید بیشتر، فراهم نمی‌کند؛ به ویژه آنچه خارج از این محدوده‌ی هنری، ابراز می‌شود. گاهی خانم‌هایی که دوستان ما هستند، از کلمات و تعبیراتی استقبال کنند که در موقعیت مناسب، جذاب است. اما همان‌ها نمی‌پذیرند که خارج از این موقعیت، چنین تعابیری قابل قبول است. من به عنوان یک مرد فمنیست، به تتلو، شدیداً معترضم. چون حرمت زن را نگه نمی‌دارد. او باید بداند که هنرمند بودن و انسان بودن،  گاهی ایفاء دو نقش متمایز است. آنچه روی stage ممکن است قابل قبول و حتی تحسین‌برانگیز باشد، چرا که در سپهر بازنمایی رخداده است نه واقعی، ای‌بسا در متن واقعیت، یک جرم محرز حقوقی باشد.

 

از فیسبوک نیما قاسمی