درباره حاشیه و متن زندگی
نسخهی 2018 ماشین شرکت مازراتی با عنوان «شاه پارس»... این ماشین حدود شصت سال پیش توسط شاهنشاه فقید به شرکت مازراتی سفارش داده شد و در آن هنگام، تنها سه عدد از آن ساخته شد. دو سال بعد، از نسخهی کمی متفاوت آن، سی و چهار عدد ساخته شد. و اکنون نسخهی به-روز شدهی آن عرضه شده است. این فقط نمونهای از خودروهاییست که شرکت مازراتی برای مشتریان خاص تولید میکند.
دربارهی حاشیه و متن زندگی
June 2, 2020 by نیما قاسمی
دربارهی حاشیه و متن زندگی
الف: آقا!... خانم!... ما در این آداب بورژوایی یتیمِ «ناکرده منطق درست» و مکتبنرفتهای بیش نیستیم! اما مدتیست فکر کردم که من واقعا احتیاج دارم به طور منظم به پوست خودم کِرِم بزنم. لاجرم این اواخر که یک ماسک- کرم خریدم، با تعجب به پوست خودم میمالیدم که این دیگر چگونه کرمیست و آیا اصلا مفید خواهد بود یا نه... قزوین رفتم پیش مادر گرامی و کرم را آوردم بلکه از تجربهی مادرم بهره بگیرم. گفتم این کرم چنین و چنان است و درآوردم و پیش چشم و مماخ قوی مادر به کار بستم بلکه ایشان بگوید حداقل بوی خوبی دارد یا نه! (دوستان میدانند که حس بویایی من، خیلی ضعیف است... بلکه تعطیل است! ) اما بعد با خودم فکر کردم «مُشک آن است که ببوید؛ نه آنکه عطار بگوید» مقصودم این است که خوب بود نمیگفتم و مسأله را طرح نمیکردم تا ببینم شامهی قوی مادر اصلا این کرم را احساس میکند یا نه!؟ تأثیرش روی پوست را خودم به مرور میفهمم. در واقع، عطرها و روایح مختلف، باید به صورت طبیعی در متن زندگی روزمره احساس شوند. وقتی به طور مشخص سوال میکنیم که این عطر چطور بود، خودمان کمک کردهایم که نظرها جلب شود. وقتی نظر جلب شد، آنگاه فرد در روند قضاوت میافتد. یعنی حسب اینکه پرسششونده، چقدر منصف است، و چقدر قادر است از کلمات و از زبان استفاده کند، پاسخ را متفاوت خواهد داد. بعضی اهل مبالغهاند؛ بعضی دایرهی لغات محدود دارند؛ بعضی پیشداوریهایی دارند که ممکن است در قضاوت بر سر این عطر مشخص، دخالت دهند. فرق است بین آنچه که کسی فیالبداهه و خودانگیخته میگوید و آنچه که در پاسخ به سوال مشخص عرضه میکند. فرق نیست؟
البته من فرض گرفتهام عطرها، ابزارهایی لذتبخش در پسزمینهی زندگیاند. شاید برای آن نوع عطرهایی که «ویژه» قلمداد میکنیم، یا آنچه به آن عطرهای لوکس گفته میشود، موضوع فرق میکند: بالاخره گروهی اجتماعی (شما بگیرید بورژوا مثلاً...) مایل است عطر ویژهای استفاده کند که خیلی بوی بارز، و جلبکنندهای داشته باشد. این گروه اجتماعی در مجالسی شرکت میکنند که تا حد زیادی هدف آن نمایش دادن داراییهاست. نمیخواهم قضاوت اخلاقی کنم که خوب است یا بد است. اما همانطور که پوشش شرکتکنندههای این قبیل مجالس، خاص است، به این معنا که مناسب استفاده در زندگی روزمره نیست، به همین ترتیب، عطری که آنها انتخاب میکنند هم چه بسا، عطر پسزمینهی زندگی نیست. یعنی عطری نیست که بتوان با آن سوار تاکسی شد، یا به محل کار رفت. عطریست کاملاً توی چشم! ببخشید!.. توی مماخ! عطریست که داد میزند به من توجه کنید! آیا نمیتوان گفت که شاید از هر چیز دو نسخهی کلی داریم: آنچه مناسب پسزمینه است، و آنچه که قرار است در حکم خامه یا شکلات روی نان شیرینی باشد!؟
کنی. جی.- ساکسیفونیست
ب: حداقل در صنایع خودروسازی همین تفکیک را به صورت کاملاً معناداری میتوان پی گرفت: یک شرکت خودروسازی پیشاپیش تصمیم گرفته است که ماشین برای استفادهی حداکثر شهروندان بسازد و یا آنکه ماشین خاص، برای سلیقهی خاص تولید کند. مشهورترین ماشینهایی که میشناسیم، حتی بنز و ب.ام.و هم، محصول یک نگاه اقتصادیاند؛ یا با استفاده از اصطلاحاتی که مایلم اینجا به کار بگیرم، محصول این نگاهند که ماشین برای استفاده در جریان زندگیست. اما شرکتهایی هستند که ماشین برای مسابقات میسازند؛ همینطور شرکتهایی که ماشین لوکس میسازند که مشتری آن، آدمهایی با منابع مالی بسیار بیشتر از شهروندان عادیاند. خود این مشتریهای خاص، معمولاً میفهمند که مناسب نیست که ماشین خاص خود را برای یک خرید روزانهی روتین از پارکینگ خارج کنند. شاید آن را برای یک روز آفتابی، در تعطیلات کنار گذاشته باشند...
پ: این دو مثال، تداعیگر اختلاف طبقاتی میان شهروندانانند. اما من از اختلاف طبقاتی حرف نمیزنم. یک مثال بهتر، شاید موسیقیست: زمانی بود که تکنوازیهای Kenny G ساکسیفونیست مشهور آمریکایی را زیاد گوش میکردم. اگر درست یادم باشد یک بار خالهام که شنید این طور قضاوت کرد: یاد وقتی افتادم که رستوران میروم! راستش به من برخورد! چون احساس کردم خاله میخواهد بگوید خاک بر سرت با این انتخاب موسیقیاییات! اما حقیقتی در این قضاوت بود: من آن سالها تازه کشف کرده بودم که موسیقی را میتوان برای پسزمینهی زندگی به کار بست. غالباً instrumental music یعنی موزیک بیکلام، برای این کار مناسب است: میخواهید ناهار بخورید و به یک موزیک ملایم احتیاج دارید. و یا میخواهید دو ساعتی به شهری دیگر رانندگی کنید، و نمیتوانید در تمام این مدت عرعر یک یا چند خواننده را تحمل کنید! اما صرفنظر از اینکه قطعات انتخابی شما، خواننده دارد یا نه، با کلام است یا بیکلام، به هر حال این یک پرسش بنیادیست که موزیک را برای پسزمینه میخواهید یا برای آنکه روی آن تمرکز کنید و یا با آن برقصید!؟ تا آنجا که من میدانم عموم مردم به این تمایز بیتوجهاند و بسیاری از اختلافات در سلیقهی موسیقایی از عدم توجه به این تفکیک مهم برمیخیزد: وقتی یکی دو پک قوی به مارییوانا میزنید غالباً احساس میکنید اندی و گوگوش و آقامون شهرام شبپره، روی اعصاب آدم رژه میروند! شما در این حالت عرفانی، به چیزی احتیاج دارید که باشد و نباشد! لطیف باشد! بتوان با آن زندگی کرد. درست مثل نفس کشیدن... گفتم نفس کشیدن... یاد فیلسوف- روانشناس آلمانی، لودویگ کلاگز افتادم...
لودویگ کلاگز
ت: اگر بخواهم بگویم از منظر فلسفی، این تفکیک که ظاهراً دامنهی گستردهای دارد در واقع به چه معناست، خیلی مناسب است اگر از نکتهسنجیهای کلاگز بهره بگیرم: او میگفت تمرین کنید که نفس کشیدن را از روی اراده و با تمرکز و هشیاری کامل انجام دهید! به مرور درخواهید یافت که نفس کشیدن شما دچار اختلال میشود! چون کاری را که ارگانیسم پس از چند صد میلیون سال تاریخ تکامل طبیعی، برایتان انجام میدهد، بیآنکه نیاز باشد از قابلیتهای بخشهای فوقانی بافت مغز کمک بگیرید، نباید دستکاری کنید! تنفس یک مثال است. شاید بتوان گفت حیات، مانند یک رودخانه است که جاریست و به راه خود تا ابد ادامه خواهد داد به شرط آنکه بشر نخواهد با بسترسازیهای تصنعی و یا مثلاً سدسازیهای بیمورد، اختلالی در روند آن ایجاد کند. لنگهی فرانسوی کلاگز، آنری برگسون بود. اصطلاح «دیرند زنده» (durée vécue) را او ابداع کرد. خلاصهی حرف برگسون این بود که حیات در ما جاریست و برای درک این واقعیت بیواسطه، عزل نظر از جهان بیرون، و یک دروننگری ساده، اما متأملانه، (contemplative) کافیست: هر کس، با شهودی بیواسطه درمییابد که زندگی را در درون خود «دارد.» تمرکز ما بر رخدادهای جزئی و انضمامی در زندگی پرآشوب اجتماعی، ما را غافل میکند که صدای شرشر پیوستهی آب زندگانی را در درون خود به وضوح بشنویم. اما هست! واقعاً وجود دارد.
کلاگز اصرار داشت که بگوید بسیاری از ساختههای بشری، چنین کارکرد سوئی دارند. یعنی محصول بیرون کشیدن عنصری در جریان پیوستهی حیات، و آوردنش از حاشیه به متن است. کلاگز معتقد بود درست همانطور که تلاش برای خودآگاهانه کردن تنفس، به اشکال و اختلال منجر میشود، تمامی آنچه که روح بشری (Geist) خلق و ایجاد کرده است، آشفته کردن همین مرز بین حاشیه و متن است. او ضمناً میفهمید که کل آنچه حیات ویژهی انسان (به عنوان گونهای جانوری) مینامیم، محصول همین آشفتهسازی و آمیزش ناصواب است. حکم کلاگز، دربارهی خود تفکر هم صادق است: تفکر در چند و چون زندگی، تنها در حد پسزمینه، کنشی سالم است. ایدهی ارسطو، مبنی بر اینکه اشتغال به تفکر محض، نه تنها کنشی سالم، بلکه حتی کنشی خداگون/ الهیست، از نظر کلاگز، ابتدای انحراف بشر بوده است. آنها که زیاد فکر میکنند، ایبسا افسردهاند؛ یا افسرده میشوند. وسواس، به ویژه وسواس فکری که همراه با افسردگیست، چیست جز باختن کلیت زندگی به جزئیات آن؟
من به بدبینی کلاگز نیستم. اما موافقم که این معیار حاشیه و متن، پسزمینه و زمینه، فرم و محتوا، ابزارهای مفهومی خوبیاند تا خیلی از اوقات از گمراهی و سردرگمی خارج شویم. شاید بسیاری از جدلیات روزمرهی ما، با کاربست این تمایز، حل و فصل شود.
از صفحه فیسبوک نیما قاسمی



























