بحث یه «گل» دو «گل» نیست
تو یه باغو به گا دادی... 

فرم هنری «رپ» بنا به گزارشی که من در بعضی صفحات ویکی‌پیدیای انگلیسی و امثال آن دیده‌ام محصول سنت «هجو شفاهی» در آفریقا بوده است. ترانه‌سرایان قبیله، علیه چهره‌های مشهور جملات آهنگین انتقادآمیز و شادمانه رواج می‌دادند. در واقع رسانه‌ی جوامع ابتدایی بوده است. امروز هم در کلان‌شهرهای بزرگ آمریکا و دیگر کشورها، مارجینال‌هایی که گاهی تا یک یا دو نسل گذشته، تبار آفریقایی دارند، به این فرم هنری اقبال می‌کنند و الحق و االانصاف در موسیقی کاری می‌کنند که شنونده احساس می‌کند یک جای خالی مشخصی که مشخصاً خالی بود، پر شده است! به هر حال، ژانرهای مختلف هنری را گاه از حیث اینکه فرم بر محتوا غالب است یا برعکس، تقسیم می‌کنند. از این وجهه‌ی نظر، شکی نیست که در موزیک پاپ (در معنای وسیع، یعنی موسیقی مردمی) رپ آن ژانری‌ست که محتوا بر فرم غالب است. به همین علت، عامیانه و حتی مبتذل‌تر از هر پاپ دیگری به نظر می‌رسد. چون لازمه‌ی موفق شدن در آن، غنای تجربه‌ی زیسته‌ی خالق است نه آموختگی او در کلاس‌های موسیقی یا شعر دانشگاه.

عین ممه‌های گلشیفته
کوچولو اما چشم‌درار

شما شاید فیلم «لمس‌ناشدنی‌ها» (Intochables) را ندیده باشید. من از این فیلم خوشم نمی‌آید. چون یکی از کاراکترها اصلی داستان، که پیرمردی روی ولیچر است، من را یاد پدرم می‌اندازد .(در ویلای دکتر لونا هم دیدم دکتر یک شب این فیلم را می‌خواهد پخش کند. عذر خواستم و گفتم که این فیلم تداعیات منفی برای من دارد) اما فیلم خوبی‌ست. یک سیاه را استخدام می‌کنند که خدمتکار پیرمردی فلج باشد. او از همان دقایق ابتدایی، اهل «کاخ» این پیرمرد را دست‌می‌اندازد که شما از موسیقی چه می‌دانید!؟ او به عنوان یک سیاه با تبار آفریقایی خود را استاد موزیک می‌دانست و مردافسرده‌ی نشسته بر ویلچر را ( درست مثل پدر من) با جهان تازه‌ای در موزیک آشنا کرد که هر چه بیشتر به «زندگی» نزدیک بود، اگرچه برای طبقه‌ی مرفه و متظاهر به فرهنگ، کلاس‌پایین محسوب می‌شد. این همان چیزی بود که پیرمرد متمول، اما افسرده و فلج، نیاز داشت. کاش من هم برای پدرم برگ برنده‌ای مانند این داشتم. تا چشم‌های بی‌فروغش را در ده سال آخر عمرش، وقتی به تعبیر خودش «ذلیل» شده بود، برقی از حیات ببخشم. 

در واقع بدن و دستات
خودش وطن کشور و عشقه

صحنه‌ای در همین فیلم، پسربچه‌ی سیاهی مقابل افسر پلیس، شروع می‌کند با کلمات عامیانه ، یک ترانه‌ی رپ را خواندن. به لحاظ سمبولیک، این اپیزود عالی‌ست. تقابل یک پسر از مارجینال‌ها که از نظر مأمور قانون «طبیعتا» بی‌تربیت است! این شبیه آن مامور شسته‌رفته‌ی «ایرما لا دوس» (ایرما خوشگله) که نقش آن را جک لمون بازی می‌کند، (به کارگردانی بیلی وایلدر دوست‌داشتنی) است. همان که اصرار دارد مطابق با بند فلان و تبصره ی بهمان قانون، روسپری‌گری ممنوع است و بارتندر کافه‌ی روبه‌رو با خشم او را petite bourgeoisie می‌خواند! یعنی «خرده‌بورژوا»... ناسزایی سیاسی که انتظار داریم در پاریس سوسیالیست علیه یک مامور قانون به کار رود وقتی زیاده از حد بر قانون اصرار می‌کند. چرا که در فرهنگ چپ رادیکال، قانون، کلک طبقات مرفه است برای آنکه خود را چیزی بیش از  جانور، یا دست‌کم، بیش از مردم عادی نشان دهد.    

بنابراین حساسیت بر اصول اخلاقی، خود امری طبقاتی‌ست. ناصر ایرانی هم که خود را مارکسیست (احیاناً) ارزیابی نمی‌کرد می‌گفت اخلاقیات حاکم بر نظم سیاسی پسا۵۷ مبتنی بر جهان‌بینی و Ethos طبقه‌ی متوسط تنزه‌طلب به لحظ اخلاقی‌ست. همان‌ها که «مبال» را - به جهت اینکه به لحاظ لغوی به معنای محل «بول» یعنی شاش است - وقیحانه، و بی‌ادبیانه تشخیص داده به جای آن «دست‌شویی» را گذاشت‌‌اند که تحت‌الفظی فقط یعنی محل شستن دست! چیزی که اصلاً وافی به مقصود نیست؛ اما برای جا-نماز آب‌کشی کافی‌ست! این شکل از نمایش به بهای قربانی کردن محتواهایی از زندگی به دست می‌آید. وقتی افسردگی در یک جامعه همه‌گیر می‌شود، علتش نمی‌تواند فقط هیأت‌حاکمه‌ی سیاسی باشد. تنزه‌طلبی و کمال‌گرایی اخلاقی
 جامعه که متأسفانه غالباً ریاکارانه هم هست، سهمی دارد. آن فرم‌های هنری که به ما یادآوری می‌کند این ملاحظات اخلاقی از متن زندگی، فاصله‌ای دارند، هیچ‌ اگر نباشد، به همین دلیل ارزشمندند. به همین دلیل معمولاً به دلایل زیبایی‌شناختی، تحمل می‌شوند.

 خواهرت با یکی هست
شبا تا دیر پیششه
دخترت یواشکی تو دفترش
کیر می‌کشه

این طبقات که من هم مانند ناصر ایرانی اعتقاد دارم مصدر نظم سیاسی مستقر در ایرانند، طبیعتاْ از امیر تتلو و رپ به طور کلی خوششان نمی‌آید! یادم می‌آید دوستی (خانمی) که در ماشین من نشست و دید که گامنو گوش می‌دهم، گفت اصلا فکر نمی‌کردم از رپ خوشت بیاید. اما من پروا نداشته‌ام که در یادداشت‌هایم به گامنو هم ارجاع دهم. (مثلا به یادداشت « تهران و پاریس به منزله‌ی بستر قصه‌گویی» نگاه کنید.) اما همه‌‌ی آنچه که گفتم باعث نمی‌شود که به عنوان یک فمنیست به ادبیاتی که تتلو به ویژه در ارتباط با زن و پیکر زنان به کار می‌برد، معترض نباشم. من این قدر او را تعقیب نمی‌کرده‌ام که ویدئوهای زنده‌ی او را ببینم یا جملاتی که در صفحات خود می‌نویسد را بخوانم. اما دوستان من را متوجه کرده‌اند که او نسبت به پیکر زن بی‌ادب، و حتی هتاک است. او باید بداند که پیکر زن بخشی از زندگی ماست. نیمی از آن، و حتی بیشتر است. حتی آنچه که اقتضاء‌ یک فرم هنری‌ست، برای او و‌ هیچ‌کس، مجوزی برای تحقیر و تخفیف نیمی از زندگی ما، و حتی شاید بیشتر، فراهم نمی‌کند؛ به ویژه آنچه خارج از این محدوده‌ی هنری، ابراز می‌شود. گاهی خانم‌هایی که دوستان ما هستند، از کلمات و تعبیراتی استقبال کنند که در موقعیت مناسب، جذاب است. اما همان‌ها نمی‌پذیرند که خارج از این موقعیت، چنین تعابیری قابل قبول است. من به عنوان یک مرد فمنیست، به تتلو، شدیداً معترضم. چون حرمت زن را نگه نمی‌دارد. او باید بداند که هنرمند بودن و انسان بودن،  گاهی ایفاء دو نقش متمایز است. آنچه روی stage ممکن است قابل قبول و حتی تحسین‌برانگیز باشد، چرا که در سپهر بازنمایی رخداده است نه واقعی، ای‌بسا در متن واقعیت، یک جرم محرز حقوقی باشد.

 

از فیسبوک نیما قاسمی