عقل شهری

در تحلیل زیمیلی، عقلِ شهری در پول عینیت می‌یابد. پول، پُل ارتباط با دیگران است و هر ارزشی در نهایت باید پول ترجمه شود. این درک از روابط شهری بی‌نظیر است. با جیبِ خالی نمی‌شود در شهر زندگی کرد. خروارها عشق و عاطفه نمی‌تواند خوراک و سرپناه و مسکن شوند. علم و هنر نیز اگر به پول ترجمه نشود، ارزش ندارد و‌ از بین می‌رود. عشق و عاطفه نیز با پول سنجیده می‌شود. با جیب خالی نمی‌شود عشق‌بازی کرد و به آرزوهای عاشقانه دست یافت. دفاع و کشتنِ آدم‌ها نیز به پول ترجمه می‌شود. پول، برهان قاطع و عینِ حق است. هرچیزی می‌تواند دروغ باشد و دروغ بگوید ولی پول دروغ نیست و‌ دروغ نمی‌گوید. هر تعریفی غیر از این از عقل شهری غلط است. عقل؛ یعنی پول. انسانِ عاقل و خردمند کسی نیست که کتاب‌های عقلی و فلسفی را از بر دارد، کسی است که پول‌دار است و توان آن را دارد که با زبان پول سخن بگوید و منافع خود و دیگران را به پول ترجمه کند. دانش فلسفی و عقلی به عنوان روش استدلال به طرزِ عجیبی مرده و بی‌حرکت است. به حوزهٔ تعلقاتِ عاطفی و غیرعقلی رانده‌شده و رنگ و بوی عاطفی و نوستالوژیک دارد. پول، اما، زنده و شاداب و خوش‌نُما و جوان در رگ و خون زندگی‌ امروز جریان دارد و انسان‌ها را به هم پیوند می‌زند. پدیدهٔ زیباتر و خواستنی‌تر از پول وجود ندارد. در هر صورت، پول مرجعِ نهایی ارزش‌هاست. سعادت و خوش‌بختی، اشرف مخلوقات، شاهراهِ رسیدن به خواست‌ها و روحِ زندگی در جهان امروز.

 

برگرفته از: اسد بودا

علایم مرگ و زایش تمدن

وقتی در یک تمدن، نگارش کتب تاریخی و ثبت اماکن جغرافیایی افزایش پیدا می‌کند، احتمالاً هنگامه‌ی مرگ آن تمدن و زایش تمدن جدید است. میرچا الیاده جایی نوشته است که وقتی اروپای قرون وسطا می‌مُرد، تولید این ژانر ادبی افزایش پیدا کرد. نگاه کردن به گذشته، نوعی نگاه کردن به خود «از بیرون» است. به آنچه انجام شده و پشت سر گذاشته شده است. حتی استعاره‌های موجود در ادبیات عرفانی ملل مختلف هم نشان می‌دهد که این تجربه‌ی خودنگری (Autoscpy) همبسته با مرگ و زایش دوباره است. در رساله‌ای عرفانی به زبان پارسی دیدم که توانایی نگریستن از بیرون به خود را وقتی به حد اعلاء می‌رسد و حالتی تجسمی پیدا می‌کند «موت اختیاری» نامیدند و حمل بر فوت از عالم ناسوت و تولد در برزخ مُحالی تفسیر کرده‌اند!

به همین سیاق می‌توان گفت وقتی پدیده‌ای به نام ترجمه افزایش پیدا می‌کند و در حد و اندازه‌های یک نهضت می‌رسد معنایش این است که یک فرهنگ جدید در حال بالیدن و (بزرگ) شدن است. چون ترجمه در میان ژانرهای ادبی، از همه بیشتر میل به دانستن و کسب تفکر و ذهنیت جدید را بازتاب می‌دهد و در واقع تجلی میل به فراگیری در یک ملت می‌تواند باشد. ملتی که نخبگانش عموماً ترجمه می‌کنند، کودک‌اند! به هر دو معنای مثبت و منفی کلمه: در حال یادگیری و بالش و رشدند و البته خود توانایی فهمیدن مستقل و خلق فرهنگی و هنری ندارند. ملت‌های تازه‌مسلمان‌شده‌ی صدر اسلام (بخصوص خود اعراب) که «نهضت ترجمه» را پدید آوردند، مصداق این حکم‌اند. به گمانم ایرانِ ما به ویژه در دهه‌های اخیر هم نوعی نهضت ترجمه را تجربه می‌کند. کافی‌ست به قلمرو علوم انسانی به ویژه قلمروی توجه کنیم که به معنای اعم کلمه «فلسفه» نامیده می‌شود.

از این زاویه اگر نگاه کنیم، یعنی اگر رونق گرفتن یک فرم نوشتاری یا ادبی را برای فهم روحیه‌ی غالب نخبگان یک جامعه «معنادار» تلقی کنیم (بی‌آنکه مجبور باشیم ضرورتاً در مورد مفهوم هگلی «روح قومی» (Volksgeist) و وجاهت این مفهوم بحث کنیم) آنگاه دو پرسش دارم: رونق گرفتن «سرقت ادبی» (Plagiarism) و ژانر «تک‌نگاری» (Monograph) در میان نخبگان یک ملت، احیاناً چه مفهومی می‌تواند داشته باشد؟ این دو پرسش را بی‌توجه به اینکه آیا چنین فرم‌های نوشتاری میان ما رایج شده است یا نه، طرح می‌کنم. 

 

از صفحه فیسبوک نیما قاسمی 

خطاب به شهروند

هیچ درّ بی‌بدیلی نيستی تو ای شهروند!- قسمت اول:

در پس هر انتظار طولانی برای آمدن یک یار سوار بر اسب، برای یافتن یک یار همیشگی دلچسب، این ذهنیت پنهان است: من یک درّ بی‌بدیلم!... تو بیا من را کشف کن!... من یک زیبای خفته‌ام!... تو بیا با بوسه‌ای من را به زندگی برگردان! اما در کلانشهرهای مدرن که به قول ارتگای گاست با پدیده‌ی «ازدحام» دست به گریبان است، سخت است بالا نگرفتن سر و ندیدن اینکه شما تنها یک نفر آدمی در میان توده‌ی کثیری از مردم دیگر که هر کدام وقتی در هم فرو می‌روند مثل غباری ناپدید می‌شوند و چه ناچیز به نظر می‌رسند اما واضح است که هر یک داستان خودش را دارد و هر یک در داستان خودش، چه بسا یک «قهرمان» اگر نه، به هر حال یک کاراکتر اصلی (PROTAGONIST) است. آگاه‌ترین شهروند کسی‌ست که وقتی در ذهنش داستان خود را باز-روایی می‌کند ژانر قصه‌اش نه افسانه‌ی پریان، و نه قصه‌ای از جنس قصه‌های مذهبی‌ست که قهرمانش رسالتی الهی- تاریخی بر دوش احساس می‌کند. بلکه ژانر قصه‌اش به سادگی قسمی رمان است یا یک داستان بلند در معنای مدرن کلمه. راوی فیلم سینمایی «امیلی پولن» که سعی می‌کند به طرز طنزآمیزی ادای راوی «دانای کل» کتاب مقدس را درآورد، همان ابتدای فیلم روایت می‌کند که مادر امیلی و امیلی روزی به کلیسا می‌روند تا دعا کنند. اما به جای اینکه دعایشان اجابت شود، هنگام خروج از کلیسا سنگی از بالا به ملاج مادر امیلی می‌خورد و وی در دم، جان خود را تسلیم می‌کند! به چه کسی!؟ به هیچ کس! حضور یا وجود یک «جان‌آفرین» که جان‌ها را به او تسلیم می‌کنیم، در آن شکل قصه‌ای که یک شهروند حقیقتاً مدرن برای خود روایت می‌کند به هیچ‌وجه مسلم نیست! و همه‌ی نکته‌ی داستان همین است: مسلم نیست که کسی هست که تضمین کند آرزوهای شما برآورده می‌شود! داستان خود را استوار بر افسانه نکنید. در قرآن به پیامبر اسلام آموخته شده است که در بدو ورود و خروج از هر مدخلی و مخرجی بخواند: «ربّ أدخلنی مدخل صدقاً و أخرجنی مُخرج صدقاً و هب لی من لدنک سلطاناً نصیرا»ً (پروردگارا! من را از مدخل راستی وارد، و از مخرج راستی خارج کن و از قدرت خودت بر تسلط بر امور و اوضاع چیزکی به من اعطا کن!) مادر امیلی هم وقتی به کلیسا برای دعا وارد شد و هنگامی که خارج شد، در سرّ سویدای دل‌اش، چنین خواستی مکتوم بود! اما اگر داستان زندگی امیلی و خانواده‌اش، داستان زندگی شهروند مدرن است، سنگی دفعتاً شُل شده و به سر مادر امیلی می‌خورد تا به ما یادآوری کند، داستان خدایی که خودش در مرکز عالم بود و بر همه چیز مسلط (حتی بر غلتیدن سنگی و افتادن برگی) داستانی مربوط به حال و هوای گذشتگان است. اکنون می‌دانیم که نه آن خدا، و نه این انسان، لزوماً در مرکز هیچ‌چیز نیست و ego-centrism خصلت کودک است که به تدریج آن را ترک می‌کند. هر یک ما از در رویاهای کودکی خود، در مرکز عالم نشسته بودیم و منزلمان مرکز شهر، و شهرمان مرکز کشور، و کشورمان مرکز هستی و کیهان بود. امروز شهروند سریع‌تر از گذشته درمی‌یابد که این مرکزگرایی خود یک ترفند داستانی‌ست. گذشتگان ما داستان خود را این طور روایت می‌کردند. زیست‌جهان (Lebenswelt) شهروند مدرن، وقتی پشت چراغ قرمز گیر می‌کند و با تمام وجود درمی‌یابد که فقط «یکی مثل بقیه است»، اقتضاء می‌کند که چنان داستان‌هایی را بی‌مایه قلمداد کند. شهروندی که آگاهی‌اش با آگاهی زمانه‌ی مدرن سازگاری بیشتری دارد، زودتر از بقیه درمی‌یابد، که او هیچ درّ بی‌بدیلی نیست و انتظار برای اینکه کسی بیاید و قابلیت‌هایش را کشف کند همان‌قدر با مزه و آرزوانديشانه است که تصور کنیم خداوند، خورشید را به دعای یوشع نبی در آسمان متوقف نگه داشت یا رود نیل را به خواست موسی دو شقه کرد و و ایلیای نبی را سوار بر ارابه‌ای آتشین به آسمان برد چون مردمان قدرش را ندانستند! انتظار برای نزول اجلال عاشقی بی‌بدیل که در حکم مُنجی زندگی شخصی من است، در ذات خود پیش‌فرض گرفته است که منِ معشوق هم یک درّ بی‌بدیلم که عنقریب نجات می‌یابم. این یک الهیات نجات‌بخش است در نسخه‌ی شخصی‌اش. اما ای بسا که کسی در معنای متعارف کلمه دین نداشته باشد، اما مبتلا به یک الهیات نجات‌بخش شخصی باشد.

عکس آن هم هست: اینکه کسی اعتقادات مذهبی کلاسیک داشته باشد اما در متن زندگی خود، به حکایاتی اقبال کند که ساختاری مدرن و افسون‌زدایی شده داشته باشند. دوستی داشتم که وقتی آبستن بود تفأل به قرآن زد و آیه‌ای آمد که در آن به مریم، بشارت یک پسر دادند. او به من گفت که این آیه فقط دو بار در کل قرآن آمده و نمی‌تواند باور کند که چنین چیزی اتفاقی‌ست وقتی سونوگرافی بعدها نشان داد که او هم پسری خواهد داشت. در جمع فامیل به او خندیده بودند که تا چه حد تفأل را جدی گرفته است و از من که فلسفه خوانده‌ام خواست تا به این جماعت نادان حالی کنم که این چیزها نمی‌تواند تصادفی باشد. من عرض کردم که به عنوان یک فلسفه خوانده کم و بیش قادرم له یا علیه هر تئوری‌ای روده‌درازی کنم. اما ادعا می‌کنم که تو خودت هم به چیزی که می‌گویی باور نداری! نشان به این نشان که هیچ کدام از تصمیمات جدی زندگی‌ات را استوار به تفأل نمی‌کنی بلکه تا آنجا که مغزت کار می‌کند و امکان حساب و کتاب است، از آرزوانديشي و تفأل زدن و امید بستن به امور واهی خودداری می‌کنی و پای چیزی که آن را از جنس شعر قلمداد می‌کنی بیشتر از حد و حدودش نمی‌ایستی. حقیقت این است که در کشور ما که از صبح تا شام، مقامات توصیه به پرهیزکاری و خوارداشت دنیا می‌کنند، خودشان در خلوت که هیچ، در ملأ عام مشغول به آن کار دیگر هستند! درونمایه‌های مذهبی در دست آنها به وضوح نه یک ایدئولوژی، بلکه قسمی رتوریک است تا با آن جواب زبان‌درازهایی مثل من را بدهند! از آنکه محصول آب و خاک و زحمات مردم را به چند سپرده‌ی بانکی به حساب شخصی تبدیل کرده و به کناری گذارده بود در مجلس پرسیدند این چرا کردی، گفت اینها نزد من، امانت امام زمان عج‌الله تعالی فرجه الشّریف است و به مجرد اینکه وجود بزرگوارش همچون آفتابی از شرق زمین طلوع کند، دو دستی تقدیم‌شان خواهم کرد! کدام‌یک از شما باور می‌کنید که او قصه نمی‌گوید و کدام‌یک از شما باور می‌کنید که او به قصه‌ای که می‌گوید خود – فراتر از یک قصه – باور دارد!؟ این از آن قسم داستان‌هایی‌ست که بسیاری نخ‌نما تلقی می‌کنند اما نقل می‌کنند چون هنوز در سلوک (پراتیک) زندگی شهریِ ما، کاملاً از کارکرد نیافتاده است. اما این دیگر یک ایدئولوژی نیست. این رتوریک است. قصه‌ها می‌توانند زنده بمانند حتی وقتی خارج از بافت یک منظومه‌ی ایدئولوژیک، و فقط به صورت یک رتوریک استفاده می‌شوند.

بنابراین این خبر که عصر ایدئولوژی حکومت مذهبی گذشته است، خبر مهمی نیست. هرگاه رتوریک حکومت مذهبی هم از کارکرد افتاد، این خبر مهمی‌ست. اما این دومی را مناسبات قدرت معین می‌کند نه دگرگونی‌های اعتقادی در کلّه‌ی ناقل این قصه‌ها. ناروشنفکری چپ‌گرای ما هم که از زمان استالین، خداناباور بود این را می‌داند و نظر به مناسبت قدرت است که هواداری از سازمان روحانیت می‌کند. او، ایدئولوژی مذهبی را نه به عنوان یک ایدئولوژی، بلکه به منزله‌ی رتوریکی که می‌تواند توده‌ها را در خاورمیانه علیه امپریالیسم و سرمایه‌داری بشوراند، مدنظر دارد. به همین جهت بود که نزد احسان طبری، دو شاخه از یک دین، یک حکم ندارند: ازلی‌ها که شازده‌ی قجری ترور می‌کردند مبارز راه خلق، و بهایی‌ها، خائن به منطق دیالکتیکی رشد تاریخ‌اند. اگرچه هر دو در فصل «آخرین جنبش‌های قرون وسطایی» مورد بررسی قرار می‌گیرند. اشتباه طبری این بود که خیال کرد روحانیت، دست‌کم برای ترجمه‌ی رتوریک پوسیده و قرون‌وسطایی خود به یک رتوریک به-روز شده به ایشان و هم‌حزبی‌هایش دست یاری دراز می‌کند. روحانیت، نکرد! ایشان خودش پیش‌قدم شده، دستی دراز کرد! اما دستش را انداخته و فک‌اش را از جا بدرآوردند! با این حال راه احسان طبری اکنون پیرو زیاد دارد. بی‌بی‌سی را که باز کنید خودتان می‌فهمید!

 

هیچ درّ بی‌بدیلی نیستی تو ای شهروند! (قسمت دوم:)

اما من عاشق آن شاهزاده‌ام که می‌گوید «ایده» دارد، اما ایدئولوژی ندارد. و این خود یک فرصت تاریخی‌ست تا گوی قدرت و ثروت را که چهار دهه است میان چهل خانواده – مانند چهل دزد بغداد – می‌چرخد بدر آوریم! تا اینجا را هستم... و ای کاش کسی بود که می‌آمد و من را از شرّ ایدئولوژی نجات می‌داد! ایدئولوژی بد است. ایدئولوژی را آدم‌هایی مثل من ساخته‌اند که فکر می‌کنند می‌توانند دنیا را بر مدار انگشت خود بچرخانند! می‌توانند عالم و آدم را «آدم» کنند چون فکر می‌کنند از یک اصل اصیل اولیه، آن سبک زندگی را که درست است یا بهتر است از نادرست و بد تفکیک کنند. دولوز و گتاری در «آنتی ادیپوس: اسکیزوفرنی و سرمایه‌داری» نوشته‌اند: «میل، فاقد سوژه‌ی ثابت است؛ سوژه‌ی ثابت، تنها در رهگذر سرکوب است که وجود دارد» آفرین! اگر می‌شد از شهروند، سوژه‌بودگی‌اش را گرفت، چه بسا جهان، جای بهتری می‌شد! جهان می‌شد مملو از آدمیزادگانِ بی‌پدر مادر! لاجرم در فرمول سه‌گانه‌ی «ددی- مامی- من» فروید عزیز، بارنیامده بودند، یا اگر آمده بودند، تبار خود را پاک به دست فراموشی سپرده، و همچون یک اسکیزوفرن لت و پار، و یا یک بنده‌ی خدایی که در پارک مقابل فرهنگسرای ارسباران، ماری‌یوانای خوبی به دست‌اش رسیده، می‌شدند: سر از پا گم‌کرده، و همه‌ی اندام‌های وجودش، دهان گشوده‌! سوژه نبودن، خوب است. به زبان اهل تصوف، فانی بودن در ذات الهی‌ست. ذات الهی هم نه؛ بلکه در «هو» است. «آزاد بودن از هر امر و نهی است» که شیخ ابوسعید در توصیف یک عاقل مجنون، یعنی لقمان سرخسی به کار برد. این حتی بهتر از رمان‌ مدرن است که کاراکتر اصلی‌اش - نه خدا، نه نیم‌خدا، نه حتی «قهرمان» هرودوتی و شوالیه‌های جنوب اروپایی، بلکه – شهروندِ سوژه‌مند شهرهای بزرگ است. چطور است بزنیم خودمان را اخته کنیم و یا با پیپرهای خوشگل هوفمان، اسکیزوفرونی را با دست خود در خود ایجاد کنیم تا هر جزئی از بدنمان، مانند بدن قاضی شربر (Judge Schreber)، دهان بگشاید و از مظالمی که سوژه‌ی پفیوز در حقش کرده، مراثی ارفئوسی سردهد!؟

عرصه برای حکومت اسلامی که تنگ شود، از هر رسانه‌ای شعری و آوازی می‌خوانند و تماثیلی در کار می‌آورند که محصول کار صوفیه در قرن‌های گذشته است. افتخاری را می‌آورند که بخواند: «جام و سبوی او منم، غالیه‌بوی او منم/ پیش من آی تا شوی جمله به رنگ و بوی او» اما این حرف‌ها در آن زمینه و زمانه که عرضه شد، در حکم آنتی‌ادیپوسِ ژیل دولوز و فلیکس گتاری بود برای ما! این حرف‌ها ضد ایگوهای چاق و چله‌ی شیوخی بود که گردنشان در زِه پیراهن نمی‌گنجید و به روایت اسرارالتوحید، خود را تمامی پیمانه‌ی ارزن می‌شمردند و رقیب را اگر خیلی جدی می‌انگاشتند، یک دانه در این پیمانه! شیخ ابوسعید آموزش می‌داد به خادم خانگاهش که اگر پروای «خود» دارد، توهمی بیش نیست و این «نفس توست که تو را در چشم تو می‌آراید؛ او را قهر می‌باید کرد و بمالید، مالیدنی که تا بنکشی، دست از او بنداری.» چماق ترکمنان برای منیّت‌های بزرگ تجویز می‌کرد. این فلسفه‌های ضدسوژه، ضد نفس چیست!؟ چقدر می‌توان همچون یک برنامه‌ی عملیاتی سیاسی، علیه صاحبان فراروایت‌های زمانه، یا بلبل‌زبانانی که استاد سوءاستعمال کلمات پرطمطراق و «خلق-گیج- کن»اند، به کارشان انداخت!؟ آیا زمانی فراخواهد رسید که حتی رمان‌های متواضعانه‌ی مدرن هم، چیزی عتیقه در حد عهد عتیق و قرآن مجید برای آنتی‌ادیپ‌های اسکیزوفرنِ سوژه‌باخته‌ی آینده خواهد بود!؟ من نمی‌دانم!... کاش عمری هزار ساله داشتم تا به چشم می‌دیدم.

ای بسا سخت‌ترین چالش برای هر انسان این است که بپذیرد کلاً هیچ نیست! چون این واقعیت، معناسوز است و انسان بی‌معنا، زندگی نمی‌تواند کرد. به دوستی که پاپ می‌خواند و این اواخر، ترانه‌ی چهارشنبه سوری‌اش، در کانال‌های اینترنتی دست به دست می‌شود، خاطرم هست که یک بار گفتم، مشکل، بحران معناست! اول کمی فکر کرد؛ بعد دستی به ریشش کشید! دید نمی‌تواند جلوی خنده‌اش را بگیرد و به سختی تکرار کرد: بحران معنا! فرصت نداشتم که برایش بگویم تو خودت نمونه‌ی بارز بحران معنایی که تلاش می‌کنی در حد ابی و گوگوش، خدایگان عصر خودت باشی! اما آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت! دیگر در محفلی و جشنی، اگر بدانند که این تویی، سر و دستی نمی‌شکنند و به گفته‌ی خودت، جامه ندرانده و کون خود پاره نمی‌کنند! اشکال از تو نیست! آدم‌ها قد کشیده‌اند. عصر خدایان، نیم‌خدایان، قهرمانان و شوالیه‌ها به سر آمده، و خیلی که تخفیف بدهم، زمانه‌ی میکروسلبریتی‌هاست که فرارسیده است. اکنون باید با این واقعیت کنار بیاییم که شعله‌ای کوچک، در ظلمت بی‌کران کیهانیم که نه آغازش معلوم است و نه انتهایش. دانشمندان علم نجوم که تصاویری از کهکشان راه شیری و اطلاعاتی از ابرنواخترها عرضه می‌کنند، کم‌ترین تقصیر را دارند. ابر و ماه و مه و خورشید و فلک در کارند تا بگویند که هیچ تحفه‌ای نیستی تو ای داف شاسی بلند و ای شیکم سیکس‌پک!

تصویری از نهج‌البلاغه بیرون بکشم که به حکم نامش، اساساً رتوریک (بلاغت) است و بیش از هر متن کهن دیگری اجازه می‌دهد تا آن را فارغ از منظومه‌ی ایدئولوژیکی که در آن خلق شد، مورد استناد قرار دهیم: در پایان جنگی، امام یکی از یارانش را به سمت مردابی برد و با نیزه، جسد مرده‌ی سرباز دشمن را از مرداب بیرون کشید و گفت: این را می‌بینی که به چنین روزی افتاده است!؟ به تو خواهم گفت که فردایش از امروز بدتر است. این تصویر ای بسا، حکایت انسان باشد که با ادعای خدایی بر روی زمین شروع کرد، و اکنون به شهروندی تبدیل شده که با خود می‌خواند: تو «خود» حجاب خودی انسان! ز میان برخیز!

- از مجموعه‌ی «#انتولوژی خطوط روایی»


عکس از: ترنم توسلی


از صفحه فیسبوک نیما قاسمی

چرسی بچه گک

چرسی بچگک، چقه چشمایت قشنگ است
زدی چرسی و چلیم یارکت همرایت ده جنگ است ۲

اگه یار میدوید مه میدویدوم
اگه یار می‌نشست مه میرسیدوم
میان لبان او یک خالی بود
اگه یار میفروخت مه میخریدوم

چرسی بچگک، چقه چشمایت قشنگ است
زدی چرسی و چلیم یارکت همرایت ده جنگ است

مسافر بچگک، چقه چشمایت قشنگ است
زدی چرسی و چلیم یارکت همرایت ده جنگ است

قده سیل کو کی از دیوار برابر
چرا پیشم نمیای شوی کافر
اگه میلِ دلت عاشقی نیست
خوده خواهر بخوان مره بیرادر

چرسی بچگک چقه چشمایت قشنگ است
زدی چرسی و چلیم یارکت همرایت ده جنگ است

مسافر بچگک چقه چشمایت قشنگ است
زدی عطر گلاب یارکت همرایت ده جنگ است

مسلمانا به من نمیده دخترش را
به روی زخم تازه میندازه نمک را
دخترک، چقه چشمایت قشنگ است
زدی عطرِ گلاب یارت همرایت ده جنگ است

چرسی بچگک چقه چشمایت قشنگ است
زدی چرسی و چلیم یارکت همرایت ده جنگ است ۲