وقتی در یک تمدن، نگارش کتب تاریخی و ثبت اماکن جغرافیایی افزایش پیدا می‌کند، احتمالاً هنگامه‌ی مرگ آن تمدن و زایش تمدن جدید است. میرچا الیاده جایی نوشته است که وقتی اروپای قرون وسطا می‌مُرد، تولید این ژانر ادبی افزایش پیدا کرد. نگاه کردن به گذشته، نوعی نگاه کردن به خود «از بیرون» است. به آنچه انجام شده و پشت سر گذاشته شده است. حتی استعاره‌های موجود در ادبیات عرفانی ملل مختلف هم نشان می‌دهد که این تجربه‌ی خودنگری (Autoscpy) همبسته با مرگ و زایش دوباره است. در رساله‌ای عرفانی به زبان پارسی دیدم که توانایی نگریستن از بیرون به خود را وقتی به حد اعلاء می‌رسد و حالتی تجسمی پیدا می‌کند «موت اختیاری» نامیدند و حمل بر فوت از عالم ناسوت و تولد در برزخ مُحالی تفسیر کرده‌اند!

به همین سیاق می‌توان گفت وقتی پدیده‌ای به نام ترجمه افزایش پیدا می‌کند و در حد و اندازه‌های یک نهضت می‌رسد معنایش این است که یک فرهنگ جدید در حال بالیدن و (بزرگ) شدن است. چون ترجمه در میان ژانرهای ادبی، از همه بیشتر میل به دانستن و کسب تفکر و ذهنیت جدید را بازتاب می‌دهد و در واقع تجلی میل به فراگیری در یک ملت می‌تواند باشد. ملتی که نخبگانش عموماً ترجمه می‌کنند، کودک‌اند! به هر دو معنای مثبت و منفی کلمه: در حال یادگیری و بالش و رشدند و البته خود توانایی فهمیدن مستقل و خلق فرهنگی و هنری ندارند. ملت‌های تازه‌مسلمان‌شده‌ی صدر اسلام (بخصوص خود اعراب) که «نهضت ترجمه» را پدید آوردند، مصداق این حکم‌اند. به گمانم ایرانِ ما به ویژه در دهه‌های اخیر هم نوعی نهضت ترجمه را تجربه می‌کند. کافی‌ست به قلمرو علوم انسانی به ویژه قلمروی توجه کنیم که به معنای اعم کلمه «فلسفه» نامیده می‌شود.

از این زاویه اگر نگاه کنیم، یعنی اگر رونق گرفتن یک فرم نوشتاری یا ادبی را برای فهم روحیه‌ی غالب نخبگان یک جامعه «معنادار» تلقی کنیم (بی‌آنکه مجبور باشیم ضرورتاً در مورد مفهوم هگلی «روح قومی» (Volksgeist) و وجاهت این مفهوم بحث کنیم) آنگاه دو پرسش دارم: رونق گرفتن «سرقت ادبی» (Plagiarism) و ژانر «تک‌نگاری» (Monograph) در میان نخبگان یک ملت، احیاناً چه مفهومی می‌تواند داشته باشد؟ این دو پرسش را بی‌توجه به اینکه آیا چنین فرم‌های نوشتاری میان ما رایج شده است یا نه، طرح می‌کنم. 

 

از صفحه فیسبوک نیما قاسمی