راه نهایی: دوست داشتن ایران است.

راه رهایی: دوست داشتن ایران

یکی از بدترین جنبه‌های افسردگی تحقیر خود است. تحقیر خود مانع اصلی درمان فرد افسرده می‌شود، اراده را سست می‌کند و انگیزه حرکت و تلاش را از آدمی می‌گیرد، او را لَخت و ساکن و سرد می‌کند. احیاء اعتماد به نفس فرد افسرده یکی از کارهایی است که معمولا روان‌کاوان و روان‌شناسان انجام می‌دهند تا فرد دوباره «خود»اش را بازیابد. ملت‌های افسرده هم همینطور هستند. ما ایرانیان افسرده‌ایم و مدام خود را تحقیر می‌کنیم. احیاء اعتماد به نفس یکی از مهمترین راه‌های درمان این افسردگی است. متاسفانه در عصری می‌زییم که تفکری رادیکال که می‌خواهد با نژادپرستی و ناسیونالیسم و فاشیسم و غیره مبارزه کند و در غرب پخته شده است و در موقعیتی سیاسی و فرهنگی متفاوت با ما، توسط گروهی از دانشجویان و استادان علوم انسانی، نخورده و نجویده به ایران وارد می‌شود. هر آنچه چپ نیویورکی می‌گوید عین حقیقت و خیر است و ما باید آنها را کپی کنیم. به نظر من «چپ نیویورکی» خلاصه‌ای است از تمام چیزهایی که برای ما به شدت مضر است ! بگذریم که برای خود غرب هم مضر بوده است.

به هر حال باید بی‌توجه به جیغ‌وداد‌های این گروه، پروژه اعتماد به نفس را پی گرفت: ما ایرانیان نیز ملتی هستیم، تاریخ و فرهنگ ارزش‌مندی داریم که به بسیاری از وجوه آن می‌توانیم افتخار کنیم. ما آزادی را می‌شناسیم و می‌توانیم نظامی دموکراتیک خلق کنیم. می‌توانیم از این وضع افسرده‌ رها شویم. در کمی دوست داشتن خود و بالیدن به خود و تاریخ خود هیچ چیز فاشیستی نیست. درست برعکس کسی که خود را دوست دارد می‌تواند دیگران را هم دوست داشته باشد. فاشیسم اتفاقا ریشه در حقارت و زخمی درونی دارد که به شکل پرخاشگری و خودشیفتگی افراطی خود را نشان می‌دهد. ایرانیان باید دوباره بزرگ‌منشی اشرافی سنتی خود را احیاء کنند، «اشرافیت» نه به معنای طبقه‌ای ممتاز، بلکه به معنای یک اخلاق، یک منش، یک جهان‌بینی. هر ایرانی باید خود را همچون یک اشراف‌زاده حس کند، خود را دوست بدارد و دیگران و دیگر ملت‌ها را هم. قطعا اگر ایران و فرهنگ ایرانی نبود چیزی زیبا از پانتئون ملل جهان کم می‌شد، همچنان که هر ملتی اگر از این پانتئون کم بشود چیزی زیبا از دست می‌رود. دوست داشتن ایران را باید به دوست داشتن همه ملت‌ها پیوند زنیم. ما هم مرغی از سیمرغ بشریت هستیم.

 

.

بابک مینا

Sailing to Byzantium

I
That is no country for old men. The young
In one another’s arms, birds in the trees,
—Those dying generations—at their song,
The salmon-falls, the mackerel-crowded seas,
Fish, flesh, or fowl, commend all summer long
Whatever is begotten, born, and dies.
Caught in that sensual music all neglect
Monuments of unageing intellect.

II
An aged man is but a paltry thing,
A tattered coat upon a stick, unless
Soul clap its hands and sing, and louder sing
For every tatter in its mortal dress,
Nor is there singing school but studying
Monuments of its own magnificence;
And therefore I have sailed the seas and come
To the holy city of Byzantium.

III
O sages standing in God’s holy fire
As in the gold mosaic of a wall,
Come from the holy fire, perne in a gyre,
And be the singing-masters of my soul.
Consume my heart away; sick with desire
And fastened to a dying animal
It knows not what it is; and gather me
Into the artifice of eternity.

IV
Once out of nature I shall never take
My bodily form from any natural thing,
But such a form as Grecian goldsmiths make
Of hammered gold and gold enamelling
To keep a drowsy Emperor awake;
Or set upon a golden bough to sing
To lords and ladies of Byzantium
Of what is past, or passing, or to come.

 

بادبان کشیدن به بیزانس

 

 

 

I

آنجا جای پیرمردان نیست. جوانان

در آغوش یکدیگر، مرغان میان درختان

-آن نسلهای محتضر- گرم ِ خنیاگری شان،

آبشار آبشار ماهی آزاد، دریا دریا ماهی خال مخال،

ماهی، چرنده، یا پرنده، سراسر تابستان را می خوانند

هرآنچه نطفه گرفته، به دنیا می آید و می میرد.

در چنبره آن موسیقی شهوانی همه

از یادمانهای خرد پیرناشدنی غافل می شوند.

 

 

II

مردی سالخورده نیست مگر چیزی ناچیز

قبایی ژنده بر سر چوبی، مگر که

روح کف بر کف کوبد و بخواند، و بلندتر بخواند

برای هر پارگی در جامه ی مرگ پذیرش،

نه کلاس سرودی که مروری ست

بر یادمانهای شکوه دیرینش؛

و ازین رو من بر دریاها بادبان کشیده ام

و به شهر متبرک بیزانس آمده ام.

 

 

III

ای فرزانگان پاک که در آتش قدسی خدا ایستاده اید

چنان که گویی بر نقش خاتم زرّین دیواری

از آتش قدسی به درآیید، به دوار افتید،

و استادان آواز روح من باشید.

و دلم را نرم بخایید؛ که از هوسها بیمار است

و بندی جانوری پابه مرگ

خود نمی داند چیست؛ و مرا فراهم آورید

به صورت برساخته ای از ابدیــّت.

 

 

 

IV

چون از طبیعت بیرون شوم هرگز از هر چیز طبیعی

قالب جسمانی ام را باز نمی گیرم،

بل که قالبی آنچنان می گیرم که زرگران یونانی می سازند

از زر کوفته و طلا مینایی.

تا امپراتوری خواب آلوده را بیدار نگه دارم؛

یا بر شاخه ای زرّین قرارگیرم

تا برای آقایان و بانوان بیزانس

از آنچه گذشته، یا می گذرد یا خواهدآمد بخوانم.

 

William Butler Yeats 1921