در باب میانمایگیِ شایع این روز ها

آیا شما از نمایشگاه تقلبی تهمینه میلانی عصبانی هستید؟ یا از کتاب سیصد هزار تومانی صابر ابر در این فقر و فاقه ی بازار اصیل نشر؟ ناراحتید بابت رونق کنسرت های دوزاری مهران مدیری و نمایشگاه مجسمه های کیانیان و عکس های هدیه تهرانی؟ من عصبانی نیستم، شرمسارم. عصبانیت به قدری فاصله گذاری نیاز دارد. من اما نمیتوانم خودم را -از نظر طبقاتی و سیاسی- مستقل از وضعی بدانم که منجر به سکه شدن بازار میانمایه‌گی شده.

بیایید از این اسم‌های بزرگ، از این سلبریتی ها بگذریم و به دور و برمان نگاه کنیم: طبقه فرهنگی جدیدی متولد شده است. طبقه‌ای که کالایش در همه‌ی زمینه‌ها خریدار دارد، اما نه به آن دلیل که اصیل و پیشرو است، بلکه از آن جهت که چون ایشان بسیارند و همین بسیاران از منابع مادی و وجه‌ی فرهنگی کافی برای حمایت برخوردارند. از ویژگی‌های این طبقه میتوانم به برساختن یا دست کم پیروی از خرده فرهنگهای مد اشاره کنم. میتوانم به این اشاره کنم که واجد دست کم یکی از عناصر موفقیت در زندگی اجتماعی هستند، مثلاً از دانشگاه خوبی فارغ‌التحصیل شده اند یا در دوره ای مهارت بالایی از خود نشان داده اند و به تبع آن مالی یا احترامی اندوخته اند. ویژگی دیگر آنها هم «ایرانی‌بازی» است. این ایرانی بازی علاوه بر ایرانی‌طوری پوشیدن و طبیعت‌گردی ایرانی و استفاده از صنایع دستی ایرانی، میتواند علاقه نشان دادن به مناسک مذهبی یا اشتراک گذاشتن گاه و بیگاه آیه ای، چیزی باشد، در حالی که نامبرده همواره با تمام جوارحش کوشیده نشان بدهد مذهبی نیست، که همین امر به پیچیدگی‌های او برای مخاطبانش میفزاید. نشانه ی جالب دیگر در مورد آنها، اگر مهاجرت نکرده اند (که اغلب نمیکنند)، اینست که مدام به دیگران گوشزد کنند میتوانسته اند اما نرفته اند.
و ویژگی سلبی آنها چیست؟ با همان اندوخته‌ی مهارتی که ذکرش رفت میتازند، بی آنکه وسواسی در بسط پرشور  همان مهارت یاد شده داشته باشند، و به جایش بله، درست مثل سلبریتی‌های قصه‌ی ما سری به مهارت‌های دیگر میزنند و سلام میرسانند، برمیگردند. چرا؟ چون در غیاب شور و شر که امری اصیل است، باقی ارتکابات از تمنای مخاطبانشان نشأت میگیرد و درست تا یک قدم بعد از توانایی و فهم آنها متوقف میشود: راضی کردن مخاطب میانمایه که کار سختی نیست و نیاز به مرارت در کسب سیستم فکری سازگار هم ندارد.
حال در گفتار و نوشتار آنها چه میابیم؟ شرحِ خارج از حوصله‌ی روزمرگی ها (وی متقاعد شده که خاص است). به علاوه‌ی قدر کنترل شده‌ای از نقادی، که قدری از سیاست‌های فرهنگی تا حداکثر اقتصادی حکومت را هم در بر میگیرد، اما بیش از آن خرج مردمان عادی میشود. کلیشه ی تکرار شونده ی بسیاری از آنها اینست که «اینکه ما مردم مرتکب عمل ناشایست الف میشویم دیگر مشکل حکومت نیست، تقصیر خودمان است.» (کارکرد مورد نظر: فاصله گذاری با مردم عادی. کارکرد جانبی و بعضاً ناآگاهانه: سیاست‌زدایی از مسائل تا حد ممکن. ایجاد حس گناه در مردم و ناامید کردن آنها از تغییرات بنیادی)؛ یا مثلاً اینکه بگردند یک موضوع جنجالی که از قضا نه فقط مردم عادی، بلکه برخی نخبگان را هم جذب کرده پیدا کنند با شبه تحلیلی، موضعی خلاف بگیرند. این موضوع میتواند سهم ایران از دریای خزر باشد، تقلب در انتخابات، سقط جنین، یا نحوه ی مربی‌گری وینفرید شفر در استقلال. (کارکرد مورد نظر: بازی نمایش یکه‌گی برای مخاطبان و به رخ کشیدن قدرت تحلیل.  کارکرد جانبی و بعضاً ناآگاهانه: گرفتن زهر احتمالی موضوعی که داغ شده و میتواند ماهیت اعتراضی داشته باشد و تبدیل آن به یک مسئله‌ی دم دستی که میتواند با ابزارهای موجود حل شود.) 
در وصف این گروه چه چیز بیشتری میتوان گفت، از آنچه کوندرا درباره‌ی شخصیت "رقاص ها" گفته است؟ هیچ، جز اینکه او به پایگاه طبقاتی این گروه اشاره‌ای نکرده. نگفته اینها محصول یک دوره‌ی کوتاه رونق برای طبقه‌ی متوسط هستند، آن هم در شرایط انزوای جهانی. این فرصت آنقدر کوتاه است که فرصت نکنند خودشان از خودشان عبور کنند و از مرزهایشان رد شوند؛ و انزوا آنقدر عظیم که آمد و شد با متخصصان اصیل جهانی و وطنی مختل شده باشد و لذا چیزی جایی نباشد که آنها را به خودشان بیاورد و "خیل مخاطبان" شان را جذب کند.  این آدمها، خواه در بالای زنجیره باشند یا در کفِ مخاطبانِ مشتاق، رفقای خود ما هستند، خودِ ما اصلاً. مایی که حواسمان نبود وقتی آرمان جمعی را به سخره میگرفتیم و با پراگماتیسم مطالبه‌محور جایگزین میکردیم. روزی که افق را گم کردیم و تمام برنامه را گذاشتیم روی  فربه کردن طبقه‌ی متوسطی که گمان میبردیم منشاء تغییر است، اما حالا به بزرگترین مانع آن بدل شده. طبقه‌ای که قرار بود فرهنگی بشود حالا دارد با فرهنگ فالوده میخورد و –به حق- نگران هر تغییر بنیادین است، چرا که میداند در فردای خروج از انزوا مدالهایش از ارزش میفتند و حداکثر میتواند حاشیه نشین فرهنگ و هنر باشد. چرا که میداند عامل بالیدنش نه اصالت و صداقت محصول فرهنگی اوست، که محصول توانایی‌اش در تطبیق با چهارچوبِ بیمار موجود و خوردنِ نانِ این بی‌سر‌و‌سامانی.

از: سولماز شریفی

سرود نظامی The Ballad of Green Beret

سرود نظامی ‘’ The Ballad of Green Beret‌ ‘’ نام شعری میهن پرستانه معروف است که در وصف نیروهای ویژه (‌کلاه سبز ) نیروی زمینی ایالات متحده سروده شده است. تاریخچه این سرود به دهه ۱۹۶۰ میلادی بازمی گردد ، زمانی که بری سدلر‌( ‌Barry Sadler ) در حال طی دوره کلاه سبز برای تبدیل شدن به مدیک ( Medic ) بود که ایده نوشتن این آهنگ به ذهنش خطور کرد . گفته می شوداین آهنگ به افتخار سرباز کلاه سبز اهل هاوایی آقای جیمز گابرییل و اولین جان باخته کلاه سبز در جریان جنگ ویتنام نوشته شده است . در ژانویه ۱۹۶۶ این آهنگ توسط کمپانی RCA Records و با کمک نویسنده کتاب کلاه سبزها (‌Green Berets ) آقای رابین مور پخش گردید که تبدیل به یکی از آهنگ های معروف آن سال شد و رتبه اول را کسب نمود. با گذشت سال ها این سرود هنوز توسط کلاه سبزها خوانده می شود و تبدیل به یک نوع رسم بین این نیروها شده است.

نگاهی به سرود The Ballad of Green Beret

Fighting soldiers from the sky 
Fearless men who jump and die 
Men who mean just what they say 
The brave men of the Green Beret

Silver wings upon their chest 
These are men, America's best 
One hundred men will test today 
But only three win the Green Beret

Trained to live off nature's land 
Trained in combat, hand-to-hand 
Men who fight by night and day 
Courage peak from the Green Berets

Silver wings upon their chest 
These are men, America's best 
One hundred men will test today 
But only three win the Green Beret

Back at home a young wife waits 
Her Green Beret has met his fate 
He has died for those oppressed 
Leaving her his last request 
Put silver wings on my son's chest 
Make him one of America's best 
He'll be a man they'll test one day 
Have him win the Green Beret.

Silver wings upon their chest 
These are men, America's best 
One hundred men will test today 
But only three win the Green Beret