امروز ضجه‌زدن‌های یک مادر را در سوگ فرزندش دیدم. صدایش از گلو چندان فراتر نمی‌رفت اما عمیقاً درک کردم که چه رنجی می‌کشد وقتی هر مرحله از بالیدن‌ها و مرارت‌های فرزندش را مرور می‌کرد تا به اصطلاح «به جایی برسد» اما در عنفوان جوانی به خاک افتاد. اینجا از چه چیز باید شکایت کرد؟ فردوسی در مصرعی مشهور می‌پرسید «اگر مرگ داد است، بی‌داد چیست؟!» حق با اوست. یک نگاهی به تاریخ دراز تکامل طبیعی بیاندازید! به مسیر طولانی و دشواری که طی شده، تا جانور پستاندار با مغزی حجیم و شبکه‌ی اعصابی پیچیده، به روی دو پای خود بلند شود و چنان هستی و محیط پیرامونش را ادراک کند، که می‌دانیم و می‌کنیم! اما این مسیر طولانی، مقصد خاصی نداشته است. ژرژ باتای می‌گفت طبیعت اسراف‌کار است. و مهم‌ترین نشانه‌ی اسراف‌کاری‌اش همین که با این همه صرف وقت و هزینه، چیزی می‌سازد شگفت، و آنگاه خرابش می‌کند به آسانی... اما فریب تعابیر زبانی را نخوریم. گله‌گزاری از طبیعت، اصلاً معنایی دارد؟ می‌تواند داشته باشد!؟ پس از چه شکایت باید کرد؟

من فکر می‌کنم این مسیر دراز با سطح هوشیاری بسیار پایینی میسر شده است. عالی‌ترین سطح هشیاری در انسان است که خود از ثمرات متأخر این روند دراز است. در میان انسان‌ها هم سطح هشیاری و خودآگاهی یکسان نیست. یک بار نوشتم که واکنش‌های همکاران و دوستان پدرم بر سر مزارش به گمانم چنان بود که گویی اتفاقی نیافتاده است. گله نمی‌کردم. مشاهده‌ی عینی کرده بودم و دیده بودم که اغلب مردم حتی واقعیت مرگ را نمی‌بینند. نه در دوستان و نزدیکانشان و نه حتی - طبیعتاً - در ارتباط با خودشان. اصطلاح «مرگ‌نادانی» را ضرب کردم و از صفات یک ارگانیسم سالم دانستم. اما واقعیت این است که کسانی مرگ‌آگاه می‌شوند. کسانی به شدت به این واقعیت که حیات را هیچ ضرورتی پدید نیاورده، و بنابراین به آسانی نابود می‌شود، واکنش عاطفی دردآوری نشان می‌دهند. من نگاه سوگناک (تراژیک) به زندگی ندارم. فکر نمی‌کنم که زندگی تماماً درد و رنج باشد. اما به این نتیجه رسیده‌ام که هیچ‌کس نمی‌تواند تضمین کند که زندگی برای یک انسان، موهبت باشد. زندگی مانند یک هندوانه‌ی دربسته است که به شرط چاقو به کسی نمی ‌دهند. اما داخلش می‌تواند زغنبوت باشد. آیا همین دلیل کافی نیست برای اینکه زندگی را تکثیر نکنیم؟!

مردم فرزنددار می‌شوند و البته به این کار و جوانبش نه پیش و نه حتی پس از بچه‌دار شدن فکر نمی‌کنند. کاری‌ست که به اقتضاء غریزه و رسومات اجتماعی انجام می‌دهند و البته، وقتشان را پر می‌کند و از احساس بطالت درمی‌آیند. (چون به کارهای دیگری مانند فعالیت‌های فرهنگی، فقط درصد بسیار کوچکی از ادم‌ها علاقه‌ی ریشه‌دار دارند.) من فکر می‌کنم این چیزی‌ست که احیاناْ تا ابد ادامه خواهد داشت. هارتمان، فیلسوف آلمانی گمان می‌برد ممکن است سطح هشیاری و آگاهی اکثر مردم زمین روزی چنان ارتقاء پیدا کند که زندگی را بیهوده تشخیص داده با ابزارهای جدید داروشناسی، دست به انتحار کیهانی بزنند. من بعید می‌دانم چنین روزی فرابرسد. اما یک چیز برای من واضح است: آنها که می‌فهمند تکثیر زندگی در مجموع کار بی‌وجهی‌ست، چرا دست به این کار می‌زنند؟! حتی می‌توان دلایلی تقریر کرد مبنی بر اینکه زادن یک انسان، غیراخلاقی‌ست! چون هیچ مادر و پدری واقعاً این قدرت و توانایی را ندارند که مخاطرات بزرگی را که بر سر راه فرزندان انسان وجود دارد، رفع و رجوع کنند. چون نمی‌توانید مسئولیت - خوشبختی که هیچ - زندگی  یک انسان دیگر را به تمامی بپذیرید، آیا بچه درست کردن، غیراخلاقی نیست؟ چطور به دولتمردان اعتراض می‌کنید که اگر فی‌المثل اقتصاد نمی‌دانند، مسئولیت وزارت اقتصاد را نباید بپذیرند، اما خود عهده‌دار مسئولیتی می‌شوید که توانایی انجامش را به وضوح ندارید. آیا مرگ را برای یک انسان ذی‌شعور، فاجعه‌ای ناعادلانه می‌دانید یا نه! اگر فاجعه‌ای ناعادلانه است، چرا زمینه‌ساز وقوعش می‌شوید؟

از شاعران عرب، ابوالعلاء معری مشهور بود که زندگی پر درد و رنجی داشت. کور بود و به سختی زندگی می‌کرد. او هم نمی‌توانست به داستان‌های رمانتیک و کودک‌مآبانه‌ای که درباره‌ی وجود یک پدر مهربان - که همه‌ی امور را تدبیر می‌کند و حضورش در آسمان‌ها تضمینی‌ست که به کسی در زندگی اجحاف نشود - اعتقاد داشته باشد. مشهور است که وصیت کرد روی سنگ قبرش بنویسند که این جنایت پدرم بود! من تکرارش نکردم! من با او موافقم. اگر می‌توانید فکر کنید که جهان پدری مهربان دارد چنانکه بزرگ‌ترین سنت‌های دینی (به تفریق بودیسم که در خاستگاه خودش فلسفی‌تر از آن بود که به دام داستان‌پردازی بیافتد و نام آن را بصیرت بگذارد) ‌ادعا می‌کنند، حرجی بر شما نیست. شما احتمالاً با آیین‌های مرگ و سوگواری ارتباط برقرار می‌کنید و مرگ را تاب می‌آورید - به روشی که من آن را در مجموع انکار در معنای روانشناختی کلمه ارزیابی می‌کنم اما تعبیر من و امثال من مهم نیست. اما اگر سطح هشیاری شما بالاتر است، و نشانه‌ی بارزش تکان خوردن از دیدن مرگ است، فرزندی نیاورید تا دست‌کم خودتان آرام‌تر زندگی کنید.

در مجموعه‌ای به نام «زنان جهان»، قطعه‌ای اسپانیولی شنیده بودم بسیار لطیف! داستان مادری که فرزندش پائولا را در غروبی دلگیر از دست داد و تنها خاطره‌ای از او برایش بجا ماند. این ترانه را در زیر تقدیم می‌کنم. خواننده می‌خواند که داستانی از شبی طولانی در زمستان برایتان می‌خوانم. آنجا که دخترم پائولا، در میان مردمان همچون رویایی بازی می‌کرد. بی‌آنکه بداند زمان ما را می‌فریبد. غروبی دیدم که او خفته است. چنانکه گویی باد او را با خود برده و  برایم تنها خاطراتی از خود بر جای گذاشته است... ترانه، آرام و باشکوه آغاز می‌شود و به همان زمستان طولانی که آن را آواز می‌کند، فرود می‌آید. آیا شاعر از زبان این مادر، حکایت زندگی هر انسانی را بازروایی نکرده است؟ بشنوید:
https://m.youtube.com/watch?feature=youtu.be&v=jWJ1aqWEkVQ

از صفحه فیسبوک نیما قاسمی