جعبه پاندورا وقتی باز شد دیگر بسته نمیشود
پاسخ را باید در شرایط زندگی در دوران گذشته یافت. مثلا در قرون وسطی برخلاف تصویری که محافظهکاران ارائه میدهند، اکثریت قاطع مردم اغلب گرسنه بودند و پیوسته دغدغه آن را داشتند که غذا و سرپناهی به دست آورند. خطر راهزنان و غارتگران به حدی بالا بود که به تصور امروزی ما در نمیآید. بیماری های واگیردار بطور منظم و متناوب جمعیتهای انسانی را در مقیاس بسیار بالا قتلعام میکردند. در سال های 1348 و 1349 میلادی طاعون یک سوم جمعیت اروپا را نابود کرد. رابطه انسان و طبیعت در دوران پیشامدرن بسیار پرمخاطره بود. روند افزایش جمعیت سیاره ما از نیمه قرن هجدهم و از قاره اروپا آغاز شد. در واقع روند افزایش جمعیت اروپا کمی پیش از آغاز انقلاب صنعتی شروع شد. در طی 12 قرن، جمعیت اروپا در روندی بسیار کند به 140 میلیون در سال 1750 رسیده بود، اما ظرف 50 سال تا 1800 به 180 میلیون رسید.
اما در شرایطی که هنوز انقلاب صنعتی رخ نداده، علت این افزایش جمعیت چه بود؟ علت را باید در برخی فرایندهای پر اهمیت در قرن هجدهم میلادی جستجو کرد. یکی از آنها بهبود نظم و امنیت عمومی است که حاصل پدید آمدن حکومتهای قوی تر در سراسر اروپا در اوایل قرن هجدهم بود. این حکومت ها به جنگهای داخلی و مذهبی پایان دادند و راهزنی و قتل و غارت را ازمیان بردند، همچنین اقدامات موثری در جهت مهار قحطی، طاعون و بی خانمانی به عمل آوردند. اقدام مهم دیگر، بهبود شرایط راه ها بود که امکان تجارت و انتقال مواد غذایی را به نقاط مختلف فراهم و به قحطی های ناحیه ای پایان داد. عامل دیگر همان مختصر پیشرفتهای پزشکی پیش از انقلاب صنعتی بود. این رشد جمعیت حاصل افزایش زاد و ولد نبود، حاصل کاهش چشمگیر مرگو میر نوزادان، کودکان و بزرگسالان بود.
اما اکنون چالشی بزرگ و جدی در مورد تامین غذا و امکانات زندگی این جمعیت اضافه پدید آمده بود. جمعیت اروپا تا سال 1850 به 266 میلیون نفر میرسید. حالا این افزایش جمعیت بصورت نیرو و انگیزهای عظیم در جهت انقلابصنعتی، اجتماعی و سیاسی عمل کرد. هیچ نظام اجتماعی و سیاسی نمیتوانست در برابر چنین افزایش عظیم جمعیتی، بیتغییر و دستنخورده بماند. هیچ نوع رجوع به نهادها و سنتهای سابق نمیتوانست از عهده تامین نیازهای توده های جدید بشری که به شکلی چنان ناگهانی بر صحنه اروپا ظاهر شدهبودند، برآید. شرایط به گونهای تغییر کرده بود که فقط ابتکار، تجدید سازمان و تجربه مداوم شیوههای نو زندگی اجتماعی می توانست تمدن را زنده نگاه دارد.
چرا معتقدیم که نیروهای اجتماعی-فرهنگی محافظهکار و واپسگرای خاورمیانه در درازمدت مضمحل خواهند شد؟ در این یادداشت تنها به یکی از دلایل و ابعاد این موضوع میپردازم: ما در حال ورود به مرحله نهایی و اصلی دوره تاریخی کم زایی هستیم. تمام تاریخ بشر تا پنج یا شش دهه پیش دوران پرزایی بودهاست. دوران کم زایی با ایجاد تغییرات برگشت ناپذیر در زندگی و جایگاه اجتماعی زنان و دگردیسی ساختار خانواده و روابط جنسی، تمام پیکره عظیم و ریشه دار سنت و محافظهکاری فرهنگی را در سراسر جهان از میان خواهد برد. دوران کم زایی به صورت جبری به معنای غلبه آزادی، انتخاب و فردیت بر اجبار، اضطرار و ارزشهای جمع گرا است. دوران پرزایی به شکل خودکار نیرویی عظیم در جهت محصور کردن زنان در خانه و حذف آنها از عرصه جامعه و بخش اعظم تجربه زیست انسانی اعمال میکرد.
در آغاز قرن نوزدهم، هر زن اروپایی 6/5 تا 8 کودک به دنیا میآورد یعنی به اندازه زنان بنگلادشی اواخر قرن بیستم، البته از هر 8 کودک، 6 تن از آنها به دوران جوانی نمیرسید. متوسط عمر این زن اروپایی در آن زمان حدود چهل سال بود. این به معنای آن بود که بخش عمده زندگی او به نگهداری و پرورش کودکان خواهد گذشت. امروز زن اروپایی 1/4 فرزند میزاید و میانگین عمر او حدود هفتاد سال است. همین موضوع بستر را برای خروج زن از خانه و گسترش چشمگیر فعالیتهای زیستی-اجتماعی او فراهم میکند. خروحج زنان از خانه زمینه ساز روابط جنسی برون ازدواجی و برون خانوادگی است. پایه ی دیگر را رشد و توسعه اقتصادی فراهم آورده است: استقلال مالی زنان.
دوران پرزایی همواره دوران جمعیت زیاد نبوده، تا حدود 1750 طی قرنهای متمادی جمعیت بشر به یک میلیارد نفر رسیدهبود. اما از 1750 تا 1950 این رقم به سه میلیارد رسید. پیشتر در یادداشتی توضیح دادم که چگونه در قرن هجدهم عواملی که زمینه آنها توسط رنسانس و گسترش شهرنشینی و تجارت دریایی فراهم شدهبود، با کاهش مرگ و میر برای اولین بار در تاریخ بشر دوران پرجمعیتی را رقم زدند. این دوران جدید خود همچون پیشرانهای نیرومند برای عصر مدرن عمل کرد و زندگی و حکومت به شیوهی سابق را غیرممکن نمود.
از 1750 تمام سامانه جهانی بر پایه ازدیاد جمعیت قرار گرفت: کارگر بیشتر، مصرفکننده بیشتر، سرباز بیشتر، تولید انبوه و...، انفجار جمعیت دو دلیل آشکار داشت: کاهش مرگ و میر کودکان و افزایش میانگین عمر بشر و هردو حاصل علم پزشکی نوین، فراوانی غذا در نتیجه توسعه و رونق تجارت و کاربست اصول بهداشت عمومی بود. افزایش جمعیت ابتدا در اروپا و دنیای صنعتی رخ داد: در آغاز قرن بیستم اروپا با مساحت کوچکش یک سوم جمعیت جهان را تشکیل میداد، اما تقریبا از آغاز قرن بیستم به تمام جهان سرایت کرد. از 1950 تا سال 2000 جمعیت کره زمین دو برابر شد و به شش میلیارد نفر رسید. اگر این رشد با همین روند پیش میرفت به فاجعهای برای زمین میانجامید، اما افکار عمومی هنوز با این واقعیت جدید خو نگرفتهاست: روند افزایش جمعیت روی به سوی توقف کامل دارد.
مطابق پیشبینیهای سازمان ملل جمعیت جهان میان سالهای 2000 تا 2050 هم رشد خواهد کرد، اما فقط به میزان پنجاه درصد، یعنی نصف میزان رشد پنجاه سال گذشته. مطابق همین پیشبینی میزان رشد در نیمه دوم این قرن فقط به میزان ده درصد خواهد بود و پس از آن دوران کاهش جمعیت در سراسر کره زمین آغاز خواهد شد یعنی همان فرایندی که دقیقا منطبق با درجه رشد و تکامل اجتماعی و هماکنون در اروپا آغاز شده: میزان باروری هر زن برای اینکه جمعیت کره ثابت بماند رقم 2/1 فرزند است حال آنکه این رقم امروز در چهلو چهار کشور پیشرفته جهان 1/4 است. اما چه چیزی چنین روند شدید کاهش باروری را موجب شدهاست: روشنترین پاسخ این است: افزایش چشمگیر استانداردهای رفاهی، حقوقی و بهداشتی زندگی انسان ها.
در قرن هجدهم در اروپا کودک به معنای سرمایه و ثروت بود. در جامعه کشاورزی سنتی هر جفت دست مولد ثروت است. برای شخم زدن و آیاری لازم نبود که فرزندان با سواد یا دانشگاه دیده باشند. علاوه بر این در دورانی که خبری از حقوق بازنشستگی و تامین اجتماعی نبود، کودکان پشتوانه سالیان پیری بودند. از سوی دیگر درد، رنج و مرگ پیاپی کودکان امری عادی بود. زمانی که در آغاز انقلاب صنعتی، مردمان روستا دسته دسته به شهرها مهاجرت کردند، در آنجا هم به فرزندآوری بالا ادامه دادند، زیرا از یکسو ترک عادت در آن دوره بسیار دشوار بود و از سوی دیگر در جامعه صنعتی ابتدایی نیاز نبود کارگران کارخانه ها چیزی بیش از کارگران کشاورزی بدانند. اما با پیچیده شدن کارخانه ها نیاز به کارگران خردسال هم از میان رفت. چیزی نگذشت که کارخانه ها کارگران درسخوانده طلب کردند و کمی بعد به کارمندان و مدیرانی نیاز پیدا کردند که مدیریت بازرگانی و...خوانده باشند. ز سوی دیگر به تدریج استانداردهای رفاهی و حقوقی بالا رفت و به تدریج دیگر درد و رنج فیزیکی و مرگ کودکان امری عادی به شمار نمیرفت. بدین ترتیب هزینه فرزندآوری به شدت افزایش یافت.
در واقع بسیاری از چیزهایی که به اشتباه ملزم و همجنس مدرنیته مینامیم، تنها دردسرها یا شرهای ناگزیر دوران متقدم مدرنیته بودند مثلا ناسیونالیسم: برای عبور از مرحله کلیسا محوری و پادشاهی-رعیتی نیاز بود که به عامل همبستگی نوینی دست یازید تا بتوان انبوه رعایای پراکنده و بیخبر را به مرحله شهروندی ارتقا داد. همچنین نیازهای اقتصاد صنعتی و جامعه پر جمعیت ساختار حکومتی متفاوتی را طلب میکرد که باید بر خلاف گذشته خدمات بسیاری ارائع می داد و لازمه شکل گرفتن ساختار دولت-شهروند در آن دوران خط و زبان مشترک و رسمی بود. از سوی دیگر برای تحمل هزینه ها و عوارض صنعتی شدن به وحدت ملی و تشکیل کشورهای نسبتا بزرگ نیاز بود که بتوانند بازاری یکپارچه و وسیع را فراهم کنند. اما امروزه همه این پدیده ها و الزامات در جهان پیشرفته در حال اضمحلالند. ما به سمتی میرویم که در انتهای این قرن ممکن است با جهانی یک زبانه و فرا سیاره ای روبرو باشیم. در دوران کمزایی و کاهش جمعیت، تابعیت، محل سکونت، هویت ملی و فرهنگی و الگوی روابط جنسی و وفاداری سیاسی نه براساس محل تولد بلکه بر پایه اراده و انتخاب تکتک انسان ها شکل خواهد گرفت.
واپسگرایان مخالف مدرنیته بر این باورند که عصر نو دچار بحران هدف و معنا است. آنها در حسرت دورانی اند که اندیشه و امیال آدمی در اسارت زنجیر باورهایی وهم آلود بود. آنها آرامش و یقین زیر سایه جهل و خشونت را به اضطراب و نسبیت زیر سایه آزادی و کام جویی ترجیح می دهند. آنها معمولا این گونه خود را تسکین می دهند که جامعه بشری را به انسانی تشبیه کنند که به پیری یا زوال رسیده، بر لب پرتگاه نیستی قرار گرفته، دیگر اشتیاقی به آزادی و لذت ندارد و در پی آرامش و جاودانگی است. این نقطه موقعیت ایدهآل آنان است که گمان می کنند دیگر کار خرد مدرن به پایان رسیده است.
غافل از اینکه حتی اگر بقیه پیش فرض هایشان صحیح باشد و میل به جاودانگی بتواند بر منطق ادراکی جهان راز زدایی شده کنونی غالب شود، زوال و سقوط جامعه انسانی قابل قیاس با زوال یک فرد نیست چرا که همواره جوانترهای عاشق زندگی و تجربههای نو می آیند و جای پیران مرگ اندیش را می گیرند. پس یک جامعه یا تمدن با دغدغه ها و ترس های انتزاعی و اگزیستانس زوال نمی یابد. تا زندگی و نیازهای جسمانی- روانی آن حضور داشته باشد و مرگ این تنها برگ برنده دشمنان مدرنیته همه جا را فرا نگرفته باشد، وسوسه و شوق آزادی و کامجویی مهار شدنی نیست. مشکل حل نشدنی واپسگرایان همین است: جعبه پاندورا وقتی باز شد دیگر بسته نمی شود.
.
توس طهماسبی