پروژه اعتماد در شوروی و مسئله اپوزسیون قلابی

‏فریب ، ماهرانه‌ترین فنون بکار رفته در جاسوسی و نهایت این هنرست.
سازمانهای جاسوسی با شناسایی خواست های طرف مقابل،طعمه هایی منطبق را سر راه وی قرار داده و به اغوای او میپردازند تا زمانی که به دام افتاده سپس با تغذیه اطلاعات تحریف شده و هدفمند، وی را به سوی دلخواه منحرف می کنند./۲

عملیات تراست بعنوان مهمترین و سازمان یافته ترین فریب انجام شده در تاریخ سازمانهای جاسوسی نام برده میشود که در مدت طولانی با موفقیت ادامه پیدا کرد./۳

در دهه دوم قرن گذشته، کشور شوراها در اسف انگیزترین وضع خود بود. پس از جنگ جهانی و انقلاب اکتبر تولید تا یک پنجم آفت کرده و کارخانجات فاقد مواد اولیه و کشاورزان فاقد ملزومات تولید و شهرها دچار کمبودهای فراوانی شده بود. اتحاد شوروی حالا تحت تحریم های خارجی هم قرار داشت ./۴

ارتش سرخ نیز در ضعیف ترین وضعیت خود بود و لنین خود از این امر آگاه بود. در بین هیات حاکمه این ترس وجود داشت که کشورهای غربی با درک اوضاع ، تصمیم به حمله بگیرند. چگونه می توان متجاوزان بالقوه را متقاعد كرد كه مداخله ضروری نیست؟ و چگونه می توان در تحریم ها شکاف انداخت؟/۵

آنها میدانستند که برخی ازکشورهای اروپایی (نظیر فرانسه وانگلیس) در نظر دارند حمله پیشگیرانه به شوروی راآغاز کنند و همکاری مخالفین هم با آنها بدیهی بود. مخالفین دارای توانمندی های خوبی بودند از جمله سازمانهای نظامی مانند اتحادیه عمومی روسیه(ROWS) تشکیل شده بودند که هدف اصلی آنها/۶ 

سرنگونی کمونیسم بود.این سازمان به ابتكار فرمانده كل سابق ارتش روس در کريمه ، ژنرال رانگل در صربستان پایه ریزی شد ولی در تمام اروپا و امریکا شعبی داشت و نیروی عمده ای محسوب میشد. با توجه به ضعف ارتش سرخ در برابر این دشمنان؛ مقامات شوروی تصمیم گرفتند که واکنش متفاوتی را نشان دهند/۷

با درک وخامت اوضاع، برنامه ای که بعنوان نقطه آغاز این راهبرد از آن نام برده می شود بنام تراست تحت رهبری دزرژینسکی رئیس مخوف چکا کلید زده شد که بصورت مخفیانه پیش رفت./۸

در اینجا باید یک توضیح جاشیه ای داد که سازمان پلیس مخفی شوروی در ابتدا چکا و سپس OGPU و بعدتر NKVD نامیده شد که در این مطلب هر کدام نام برده شد منظور همان سازمان پلیس مخفی اتحاد شوروی است./۹

رهبران شوروی با طرحی ساده و مبتکرانه را در نظر گرفتند. آنها تصمیم گرفتند به غرب و مهاجرین روس بقبولانند که یک نیروی مخالف قدرتمند ضد بلشویکی در داخل کشور با نام سازمان پادشاهی روسیه وجود دارد و این گروه کودتایی را آماده کرده تا کمونیست ها را از قدرت خارج کند./۱۰

 

با این کار هم فرصتی برای تقویت ارتش سرخ فراهم میآمد و هم خطر جنگ را دور می کردند ضمنا با القای وجود یک گروه میانه رو مخالف در داخل ، و تلقین الزام به ایجاد تسهیل در تحریم ها برای تقویت این گروه ، مانع شدت عمل دول خارجی میشدند./۱۱

چکا برای شروع این عملیات آنها نیاز به یک سازمان پوششی و تعدادی مامور تغییر جهت داده شده داشت.
الکساندر یاکوشف ( Jakuszew) یکی از ناراضیان سابق که قبلا یک سازمان زیرزمینی كوچك به نام سازمان سلطنت طلب روسیه مركزی (MOCR) را تاسیس کرده ولی توسط چکا کشف و خود وی دستگیر شده بود.../۱۲ 

برای این منظور در نظر گرفته و وادار به تغییر جهت شد.
سازمان چکا او را به عنوان نقش اول تراست تعیین کرد.
از این پس کلیه حرکات او تحت نظارت كامل سرویس های مخفی اتحاد جماهیر شوروی بود./۱۳

عملیات تراست در اواخر پاییز ۱۹۲۱ آغاز شد. در آن زمان ، مهاجرین روس در دو نقطه متمرکز بودند. گروه قدرتمند شورای عالی سلطنت طلبان WMS در برلین فعالیت می کرد و اتحادیه نیروهای مشترک روسیه در پاریس مستقر بود./۱۴

در نوامبر ۱۹۲۱ یاکوشف که عضو یک هیات بازرگانی اعزامی به سوئد و نروژ بود در سر راه خود در تالین استونی بطور مخفیانه از هیات جدا شد و با یک دوست تبعیدی دوران قبل انقلاب خود یوری ارتامونوف (Yuri Artamonov) دیدار کرد./۱۵ 

او اخبار مهیجی را در زمینه کمبودها و وضعیت اسفناک شوروی به وی داد و گفت که تجربه کمونیسم در شوروی شکست خورده است. او به دوستش گفت که با گروهی از دوستانش یک هسته مرکزی تشکیل داده و در نظر دارند در موقع مقتضی وارد عمل شوند./۱۶

ارتامونوف با هیجان و علاقه صحبت های او را شنید و وی را به سلگاچف نماینده ژنرال رانگل از معرفی کرد که در آنجا هم یاکوشف او را در جریان یک تشکیلات ایجاد شده سلطنت طلب برای اقدام علیه بلشویک ها و بازگرداندن سلطنت رومانوف گذاشت./۱۷ 

ارتامونوف همچنین با ارسال نامه ای به پرنس شیرینسکی شاخماتوف (Shirinsky-Shakhmatov)
عضو عالیرتبه شورای عالی سلطنت طلبان برلن وی را هم در جریان گذاشت که پس از مشورت های بیشتر، شورا تصمیم گرفت تماس های بیشتری برقرار کند./۱۸ 

طعمه بخوبی بلعیده شده بود و حالا باید به آن اعتبار داده میشد.
چکا برای سازمان خودساخته‌اش MOCR یک کادر رهبری بی نقص هم‌ساخته بود. در راس آن علاوه بر یاکوشف ، دو ژنرال سابق ، پاپاتوف بعنوان رئیس ستاد و زاکونکوفسکی بعنوان رییس شورای سیاسی قرار داشتند تا این نظر که افراد ارتش.../۱۹

هم از این سازمان حمایت می کنند تقویت شود. علاوه بر انها از یک انقلابی سابق بنام اشتانیتز هم استفاده شد که تا سال ۱۹۲۰ عضو فعال یک انجمن مبارز بنام
(Sawin People's Association for the Defense of the Fatherland and Freedom)
بود . نام دیگر اشتانیتز ، اپرپوت بود./۲۰ 

همچنین سازمان چکا OPGU تعداد زیادی اسناد باورپذیر برای اعتباردهی به MOCR ساخت و حداقل شش تماس مختلف توسط دیگر افراد این سازمان با شوراهای مقیم خارج برقرار شد تا داستان واقعی شده و اعتماد و تایید همه به این تشکیلات جلب شود./۲۱ 

پس از آن در تابستان ۱۹۲۲ یاکوشف مجددا سفر دیگری کرد و با مارکف رئیس اتحادیه سلطنت طلبان و همچنین ژنرال کوتیوپوف از دیگر شخصیتهای مهم و عملگرا و تاثیر گذار دیدار کرد ./۲۲

تنها ژنرال کلیمویچ رئیس سابق ضداطلاعات ارتش و یکی از عناصر مهم ROWS به یاکوشف مظنون شد و اورا عامل سرویس مخفی خواند.
برای بی اثر کردن او ،ژنرال پاپاتوف در پاییز همان سال به دیدار ژنرال رانگل رفت واعتماد وی را بدست اورد و پس از آن رانگل به هشدارهای ژنرال کلیمویچ توجه نکرد./۲۳ 

دام کامل شده بود.
پس از این جلب اعتماد کامل بود یاکوشف به مخالفین اعلام کرد که سازمان او دسترسی زیادی در داخل شوروی دارد و می تواند تمام نیازهای مخالفان را برطرف کرده و همچنین هر سندی را به مخالفین رد کند./۲۴ 

این اسناد با دقت زیاد در بخش ویژه ای از چکا با استفاده از ترکیب دروغ و واقعیت جعل میشدند و به مخالفین انتقال می یافتند. طبعا چکا دسترسی کاملی در داخل اتحاد شوروی داشت و براحتی قادر به اعتبار دادن به آنها بود. بزودی کلیه سازمانهای جاسوسی اروپا وابسته به این اطلاعات شدند./۲۵ 

سازمان MOCR برای اعتبار بخشی بیشتر ، خانواده های مخالفین را از کشور خارج کرد و توسط افراد خود حمله های مسلحانه در داخل ترتیب داد. این سازمان حتی گروهی از رهبران مخالفین را به داخل برد تا در میتینگ هایی با اعضایش ملاقات کرده و در عملیاتهای خرابکارانه شرکت کنند ./۲۶

در اواخر سال ۱۹۲۳ دو نماینده مخالفین ماریا زاخارنکو و گریگوری نرادكوویچ مخفیانه به مقر (MOCR) در مسكو برده شدند تا فعالیتها را از نزدیک ببینند و این دو بطور کامل قانع شدند بصورتی که اقامت مخفی آنها در اتحاد شوروی حدود دو سال به طول انجامید./۲۷ 

در ۱۹۲۵ یک واقعه میتوانست کل جریان را نابود کند. سیدنی رایلی بریتانیایی، یکی از مهمترین جاسوسان دنیا؛ پس از تماس ها با مخالفین متقاعد شد که بدرون روسیه برود .
یاکوشف با آگاهی کامل چکا این پیشنهاد را کرد ولی زاخارنکو بصورتی ناخوداگاه نقش اساسی در قانع کردن وی داشت/۲۸

او از طریق مرز فنلاند به داخل روسیه برده شده‌ و حتی درجلسه MOCR در مسکو شرکت‌کرد اما چکا علی رغم ریسک بسیار نتوانست در برابر وسوسه دستگیری وی مقاومت کند و او را دستگیر و به زندان بردند.
اما برای آنکه سوظن برداشته شود،اعلام شد که رایلی در هنگام عبور از مرز در یک کمین /۲۹ 

به همراه دو تن دیگر کشته شده است. مراتب هم با ایجاد شواهد محلی جعل شد که با خوش خیالی توسط مخالفین پذیرفته شد.
البته رایلی در زندان سرنوشت غم انگیزی داشت و پس از تخلیه کامل اطلاعات ، زندگی خود را هم از دست داد./۳۰

پس از این واقعه ، رهبری سازمان جهت بازسازی اطمینان و همچنین ترغیب بیشتر رهبران مخالفین به بازگشت، دست به یک اقدام ابتکاری زد. آنها یکی از نویسندگان سرشناس مخالف بنام سولگین را مخفیانه به داخل آوردند تا او بتواند از داخل بازدید کاملی به عمل آورد./۳۱

او از دسامبر ۱۹۲۵ تا فوریه ۱۹۲۶ در داخل کشور بود و پس از آن خارج شد.
او پس از بازگشت کتابی بنام'سه پایتخت' منتشر کرد که در آن اعلام میکرد یک روسیه قویتر با نیروی مذهبی ضد بلشویک در حال ظهور است. این تصویرسازی با استقبال کاملی روبرو شد./۳۲

اما این فریب دیگر کم کم به پایان خود نزدیک میشد. اهداف اولیه عملیات برآورده شده و مخالفین و سازمانهای اطلاعاتی بطور کامل تحت کنترل قرار گرفته و پس از حدود هفت سال دیگر آن اوضاع متشنج در روابط اتحاد جماهیر شوروی حاکم نبود./۳۳ 

اتحاد شوروی مخالفینش را تحت کنترل گرفته و خطر حملات کشورهای خارجی و مخالفین داخلی را دفع کرده بود. دولتهای خارجی به تصور وجود جناح میانه رو و جهت تقویت آن در برابر بلشویک های تندرو ، تحریم ها را بسیار کمرنگ کرده بودند که موجب بهبود چشمگیر اقتصاد شده بود./۳۴

تصمیم به پایان پروژه تراست توسط جانشین دزرژینسکی ، ویاچسلاو مینگیسکی گرفته شد. او پس از درگذشت دزرژینسکی ، جانشین وی شده و این فریب را همچنان با موفقیت ادامه داده بود. اکنون برای این عملیات موفق یک پایان تماشایی تدارک دیده میشد ./۳۵

به یکباره مشکلاتی پیش آمد. تعدادی از رهبران مخالف که تحت حمایت به شوروی بازگشته بودند ناگهان ناپدید شدند . روزنامه های زیرزمینی به یکباره محو شدند و جریان اسناد سری قطع شد.
با این وجود مخالفین نمی خواستند باور کنند که چیزی درست نیست و همچنان امیدوار بودند./۳۶ 

در اوریل ۱۹۲۷ ، عضو چهارم رهبری، اشتانیتز (ادوارد اپرپوت) به فنلاند گریخت و در انجا اطلاع داد که MOCR از ابتدا زیر نظر چکا و دزرژینسکی اداره می شده است و تمام فعالیتهای خرابکارانه آن پوششی ساختگی برای اعتبار بخشی به داستانش بوده است./۳۷ 

او در مورد چگونگی سازماندهی پروژه تراست توسط چکا توضیحات کاملی داد. و همچنین گفت که کلیه روزنامه های زیرزمینی در حقیقت توسط چکا چاپ می شدند. فرار زندانیان و انفجار ساختمانها نیز در حقیقت بدست عوامل پوششی بوده و همه چیز تحت کنترل بوده است./۳۸ 

حالا تمام اعتبار رهبران مخالفین به باد رفته و تمام سازمانهای جاسوسی مفتضح شده بودند. ولی این هم پایان کار نبود. اپرپوت پس از افشای این راز دوباره به شوروی بازگشت و نشان داد که حتی او هم یک مامور اعزامی بوده است که پرده آخر این نمایش کامل را اجرا کرده است./۳۹ 

حتی در پیامد این تراست ،
ژنرال کوتیوپوف در پاریس توسط افسران OGPU (NKVD) در سال ۱۹۳۰ ربوده شد و احتمالا در طی انتقال به شوروی در یک کشتی در گذشت و هم چنین ژنرال میلر ، یکی دیگر از رهبران، در سال ۱۹۳۷ ربوده و به شوروی منتقل و در آنجا اعدام شد ./۴۰

عملیات تراست موفقیت کاملی برای اتحاد جماهیر شوروی بود.
ضربات وارده به جامعه مهاجرین و بویژه ROWS بسیار ویران کننده بود بطوریکه به کل از هم پاشید و پس از ان نتوانست قد راست کند./۴۱ 

دستاورد دیگر چكا متلاشی کردن همکاری بین سرویس های اطلاعاتی كشورهای مختلف به دلیل از بین رفتن اعتماد متقابل بود.
این حقیقت که همه آنها به مدت هفت سال توسط یک سازمان جاسوسی دشمن کنترل و تغذیه می شدند ویران کننده و شرم آور بود./۴۲ 

اتحاد جماهیر شوروی برای رسیدن به اهداف خود از آمیزه ای از انواع فعالیتهای عملیاتی مانند تحریک ، اطلاعات غلط ، تبلیغات ، آدم ربایی و قتل را بطور هماهنگ با اقدامات دیپلماتیک و سیاسی استفاده کرد. /۴۳ 

با گذشت حدود یک قرن از این عملیات هنوز بسیاری از زوایای آن افشا نشده است .
واسیلی میتروخین که در سال ۱۹۹۲ به غرب پناهنده شد گفت که هنوز پرونده های تراست در ۳۷ جلد در لوبیانکا نگهداری می شوند./۴۴

تراست در سازمان های جاسوسی تحلیل شده و به عنوان کتاب مقدس انها، الگویی برای تمام سازمان های جاسوسی در نظر گرفته و به سمبلی برای عملیات فریب بدل شد.
عملیات وین در لهستان ،صلیب دوبله انگلستان ، عملیات کاما و سوهم توسط سرویس اطلاعات آلمان نازی نمونه هایی الهام گرفته شده از آنند/۴۵ 

سازمانهای اطلاعاتی ایران هم به شیوه ای مشابه اما در سطحی بشدت ابتدایی سعی در انجام عملیات های فریب داشتند. حداقل در یک مورد این شباهت ها مشخص است. محمدرضا مدحی /۴۶

به درستی مشخص نیست که مدحی از ابتدا یک مامور اعزامی بوده و یا در میانه به کنترل ج.ا درآمده است ولی او با موفقیت توانست با بخش هایی از اپوزیسیون تماس برقرار کند./۴۷

پس از آن به سرعت اعتبار وی بالا رفت و به یکی از اعضای اصلی جریان موسوم به موج سبز مبدل شد. مشخص است که او توانسته خود را اثبات کند./۴۸

اما سطح ادعاهای او، نظیر داشتن بیست هزار عضو در نیروهای مسلح و اطلاعات، بالا بوده و اگر مطابق ادعای اپوزیسیون با مطالعه پذیرفته شده باشد نشاندهنده آنست که با جریانی از اطلاعات جعلی پشتیبانی میشده است. در غیر اینصورت باید در ماهیت سایر اعضای مرکزی جریان یادشده شک کرد./۴۹

اما پس از ان ج.ا به دلیل کمبود عناصر نفوذی نتوانست حمایت بیشتری از او به عمل آورد تا وی نقش قاطعی را به عهده گیرد و احتمالا به همین دلیل تصمیم گرفته شد تا با یک پایان فضیحت بار، اپوزیسیون را شرمنده نماید تا تماس های بعدی با ناراضیان واقعی را ناامن کند./۵۰

اما توجه دستگاه اطلاعاتی ایران از آن زمان بر جاگذاری نفرات مورد نیاز در محل هایی بوده که در آینده بتوانند به یکدیگر کمک کنند و به نوعی اعتبار دهنده به یکدیگر باشند./۵۱ 

در دهه اخیر این اعزامها مابین فراریان واقعی بخوبی انجام شده‌ که برخی از آنها مامورین اعزامی بصورت تبعید خودخواسته یاپناهندگان بوده‌اند وبرخی نیزدر انجا به کنترل ج.ا درآمده‌اند.
پذیرش ساده‌انگارانه آنها از سوی اپوزیسیون وعدم توجه به‌سابقه و ارتباطات فعلی‌آنها شگفت‌انگیز بوده/۵۲ 

تاکنون استفاده ج.ا از این عناصر بیشتر در راه اندازی موج رسانه ای مطلوب نظرش بوده است و هنوز فاقد کاردانی لازم برای راه اندازی جریانی نابودکننده شبیه "تراست" بوده است ولی در جا انداختن تصویر حاکمیت دوگانه موفق بوده اند/۵۳ 

اما هر چه تعداد آنها بیشتر و قادر به کنترل بیشتر افکار عمومی باشند آنگاه باید منتظر عواقب بدتری همچون ساخت اپوزیسیون جعلی یا انشقاق در اپوزیسیون بود همانطور که تاکنون در ایجاد شکاف های متعدد در بین اپوزیسیون موفق بوده اند./۵۴-پایان

 

از توییتر Rollo : https://twitter.com/Rollo44840497/status/1246172033765068804?s=19

پدیده‌‌ای بنام تتلو

بحث یه «گل» دو «گل» نیست
تو یه باغو به گا دادی... 

فرم هنری «رپ» بنا به گزارشی که من در بعضی صفحات ویکی‌پیدیای انگلیسی و امثال آن دیده‌ام محصول سنت «هجو شفاهی» در آفریقا بوده است. ترانه‌سرایان قبیله، علیه چهره‌های مشهور جملات آهنگین انتقادآمیز و شادمانه رواج می‌دادند. در واقع رسانه‌ی جوامع ابتدایی بوده است. امروز هم در کلان‌شهرهای بزرگ آمریکا و دیگر کشورها، مارجینال‌هایی که گاهی تا یک یا دو نسل گذشته، تبار آفریقایی دارند، به این فرم هنری اقبال می‌کنند و الحق و االانصاف در موسیقی کاری می‌کنند که شنونده احساس می‌کند یک جای خالی مشخصی که مشخصاً خالی بود، پر شده است! به هر حال، ژانرهای مختلف هنری را گاه از حیث اینکه فرم بر محتوا غالب است یا برعکس، تقسیم می‌کنند. از این وجهه‌ی نظر، شکی نیست که در موزیک پاپ (در معنای وسیع، یعنی موسیقی مردمی) رپ آن ژانری‌ست که محتوا بر فرم غالب است. به همین علت، عامیانه و حتی مبتذل‌تر از هر پاپ دیگری به نظر می‌رسد. چون لازمه‌ی موفق شدن در آن، غنای تجربه‌ی زیسته‌ی خالق است نه آموختگی او در کلاس‌های موسیقی یا شعر دانشگاه.

عین ممه‌های گلشیفته
کوچولو اما چشم‌درار

شما شاید فیلم «لمس‌ناشدنی‌ها» (Intochables) را ندیده باشید. من از این فیلم خوشم نمی‌آید. چون یکی از کاراکترها اصلی داستان، که پیرمردی روی ولیچر است، من را یاد پدرم می‌اندازد .(در ویلای دکتر لونا هم دیدم دکتر یک شب این فیلم را می‌خواهد پخش کند. عذر خواستم و گفتم که این فیلم تداعیات منفی برای من دارد) اما فیلم خوبی‌ست. یک سیاه را استخدام می‌کنند که خدمتکار پیرمردی فلج باشد. او از همان دقایق ابتدایی، اهل «کاخ» این پیرمرد را دست‌می‌اندازد که شما از موسیقی چه می‌دانید!؟ او به عنوان یک سیاه با تبار آفریقایی خود را استاد موزیک می‌دانست و مردافسرده‌ی نشسته بر ویلچر را ( درست مثل پدر من) با جهان تازه‌ای در موزیک آشنا کرد که هر چه بیشتر به «زندگی» نزدیک بود، اگرچه برای طبقه‌ی مرفه و متظاهر به فرهنگ، کلاس‌پایین محسوب می‌شد. این همان چیزی بود که پیرمرد متمول، اما افسرده و فلج، نیاز داشت. کاش من هم برای پدرم برگ برنده‌ای مانند این داشتم. تا چشم‌های بی‌فروغش را در ده سال آخر عمرش، وقتی به تعبیر خودش «ذلیل» شده بود، برقی از حیات ببخشم. 

در واقع بدن و دستات
خودش وطن کشور و عشقه

صحنه‌ای در همین فیلم، پسربچه‌ی سیاهی مقابل افسر پلیس، شروع می‌کند با کلمات عامیانه ، یک ترانه‌ی رپ را خواندن. به لحاظ سمبولیک، این اپیزود عالی‌ست. تقابل یک پسر از مارجینال‌ها که از نظر مأمور قانون «طبیعتا» بی‌تربیت است! این شبیه آن مامور شسته‌رفته‌ی «ایرما لا دوس» (ایرما خوشگله) که نقش آن را جک لمون بازی می‌کند، (به کارگردانی بیلی وایلدر دوست‌داشتنی) است. همان که اصرار دارد مطابق با بند فلان و تبصره ی بهمان قانون، روسپری‌گری ممنوع است و بارتندر کافه‌ی روبه‌رو با خشم او را petite bourgeoisie می‌خواند! یعنی «خرده‌بورژوا»... ناسزایی سیاسی که انتظار داریم در پاریس سوسیالیست علیه یک مامور قانون به کار رود وقتی زیاده از حد بر قانون اصرار می‌کند. چرا که در فرهنگ چپ رادیکال، قانون، کلک طبقات مرفه است برای آنکه خود را چیزی بیش از  جانور، یا دست‌کم، بیش از مردم عادی نشان دهد.    

بنابراین حساسیت بر اصول اخلاقی، خود امری طبقاتی‌ست. ناصر ایرانی هم که خود را مارکسیست (احیاناً) ارزیابی نمی‌کرد می‌گفت اخلاقیات حاکم بر نظم سیاسی پسا۵۷ مبتنی بر جهان‌بینی و Ethos طبقه‌ی متوسط تنزه‌طلب به لحظ اخلاقی‌ست. همان‌ها که «مبال» را - به جهت اینکه به لحاظ لغوی به معنای محل «بول» یعنی شاش است - وقیحانه، و بی‌ادبیانه تشخیص داده به جای آن «دست‌شویی» را گذاشت‌‌اند که تحت‌الفظی فقط یعنی محل شستن دست! چیزی که اصلاً وافی به مقصود نیست؛ اما برای جا-نماز آب‌کشی کافی‌ست! این شکل از نمایش به بهای قربانی کردن محتواهایی از زندگی به دست می‌آید. وقتی افسردگی در یک جامعه همه‌گیر می‌شود، علتش نمی‌تواند فقط هیأت‌حاکمه‌ی سیاسی باشد. تنزه‌طلبی و کمال‌گرایی اخلاقی
 جامعه که متأسفانه غالباً ریاکارانه هم هست، سهمی دارد. آن فرم‌های هنری که به ما یادآوری می‌کند این ملاحظات اخلاقی از متن زندگی، فاصله‌ای دارند، هیچ‌ اگر نباشد، به همین دلیل ارزشمندند. به همین دلیل معمولاً به دلایل زیبایی‌شناختی، تحمل می‌شوند.

 خواهرت با یکی هست
شبا تا دیر پیششه
دخترت یواشکی تو دفترش
کیر می‌کشه

این طبقات که من هم مانند ناصر ایرانی اعتقاد دارم مصدر نظم سیاسی مستقر در ایرانند، طبیعتاْ از امیر تتلو و رپ به طور کلی خوششان نمی‌آید! یادم می‌آید دوستی (خانمی) که در ماشین من نشست و دید که گامنو گوش می‌دهم، گفت اصلا فکر نمی‌کردم از رپ خوشت بیاید. اما من پروا نداشته‌ام که در یادداشت‌هایم به گامنو هم ارجاع دهم. (مثلا به یادداشت « تهران و پاریس به منزله‌ی بستر قصه‌گویی» نگاه کنید.) اما همه‌‌ی آنچه که گفتم باعث نمی‌شود که به عنوان یک فمنیست به ادبیاتی که تتلو به ویژه در ارتباط با زن و پیکر زنان به کار می‌برد، معترض نباشم. من این قدر او را تعقیب نمی‌کرده‌ام که ویدئوهای زنده‌ی او را ببینم یا جملاتی که در صفحات خود می‌نویسد را بخوانم. اما دوستان من را متوجه کرده‌اند که او نسبت به پیکر زن بی‌ادب، و حتی هتاک است. او باید بداند که پیکر زن بخشی از زندگی ماست. نیمی از آن، و حتی بیشتر است. حتی آنچه که اقتضاء‌ یک فرم هنری‌ست، برای او و‌ هیچ‌کس، مجوزی برای تحقیر و تخفیف نیمی از زندگی ما، و حتی شاید بیشتر، فراهم نمی‌کند؛ به ویژه آنچه خارج از این محدوده‌ی هنری، ابراز می‌شود. گاهی خانم‌هایی که دوستان ما هستند، از کلمات و تعبیراتی استقبال کنند که در موقعیت مناسب، جذاب است. اما همان‌ها نمی‌پذیرند که خارج از این موقعیت، چنین تعابیری قابل قبول است. من به عنوان یک مرد فمنیست، به تتلو، شدیداً معترضم. چون حرمت زن را نگه نمی‌دارد. او باید بداند که هنرمند بودن و انسان بودن،  گاهی ایفاء دو نقش متمایز است. آنچه روی stage ممکن است قابل قبول و حتی تحسین‌برانگیز باشد، چرا که در سپهر بازنمایی رخداده است نه واقعی، ای‌بسا در متن واقعیت، یک جرم محرز حقوقی باشد.

 

از فیسبوک نیما قاسمی 

آیا فرزندآوری منطقی و یا حتی اخلاقی است؟

امروز ضجه‌زدن‌های یک مادر را در سوگ فرزندش دیدم. صدایش از گلو چندان فراتر نمی‌رفت اما عمیقاً درک کردم که چه رنجی می‌کشد وقتی هر مرحله از بالیدن‌ها و مرارت‌های فرزندش را مرور می‌کرد تا به اصطلاح «به جایی برسد» اما در عنفوان جوانی به خاک افتاد. اینجا از چه چیز باید شکایت کرد؟ فردوسی در مصرعی مشهور می‌پرسید «اگر مرگ داد است، بی‌داد چیست؟!» حق با اوست. یک نگاهی به تاریخ دراز تکامل طبیعی بیاندازید! به مسیر طولانی و دشواری که طی شده، تا جانور پستاندار با مغزی حجیم و شبکه‌ی اعصابی پیچیده، به روی دو پای خود بلند شود و چنان هستی و محیط پیرامونش را ادراک کند، که می‌دانیم و می‌کنیم! اما این مسیر طولانی، مقصد خاصی نداشته است. ژرژ باتای می‌گفت طبیعت اسراف‌کار است. و مهم‌ترین نشانه‌ی اسراف‌کاری‌اش همین که با این همه صرف وقت و هزینه، چیزی می‌سازد شگفت، و آنگاه خرابش می‌کند به آسانی... اما فریب تعابیر زبانی را نخوریم. گله‌گزاری از طبیعت، اصلاً معنایی دارد؟ می‌تواند داشته باشد!؟ پس از چه شکایت باید کرد؟

من فکر می‌کنم این مسیر دراز با سطح هوشیاری بسیار پایینی میسر شده است. عالی‌ترین سطح هشیاری در انسان است که خود از ثمرات متأخر این روند دراز است. در میان انسان‌ها هم سطح هشیاری و خودآگاهی یکسان نیست. یک بار نوشتم که واکنش‌های همکاران و دوستان پدرم بر سر مزارش به گمانم چنان بود که گویی اتفاقی نیافتاده است. گله نمی‌کردم. مشاهده‌ی عینی کرده بودم و دیده بودم که اغلب مردم حتی واقعیت مرگ را نمی‌بینند. نه در دوستان و نزدیکانشان و نه حتی - طبیعتاً - در ارتباط با خودشان. اصطلاح «مرگ‌نادانی» را ضرب کردم و از صفات یک ارگانیسم سالم دانستم. اما واقعیت این است که کسانی مرگ‌آگاه می‌شوند. کسانی به شدت به این واقعیت که حیات را هیچ ضرورتی پدید نیاورده، و بنابراین به آسانی نابود می‌شود، واکنش عاطفی دردآوری نشان می‌دهند. من نگاه سوگناک (تراژیک) به زندگی ندارم. فکر نمی‌کنم که زندگی تماماً درد و رنج باشد. اما به این نتیجه رسیده‌ام که هیچ‌کس نمی‌تواند تضمین کند که زندگی برای یک انسان، موهبت باشد. زندگی مانند یک هندوانه‌ی دربسته است که به شرط چاقو به کسی نمی ‌دهند. اما داخلش می‌تواند زغنبوت باشد. آیا همین دلیل کافی نیست برای اینکه زندگی را تکثیر نکنیم؟!

مردم فرزنددار می‌شوند و البته به این کار و جوانبش نه پیش و نه حتی پس از بچه‌دار شدن فکر نمی‌کنند. کاری‌ست که به اقتضاء غریزه و رسومات اجتماعی انجام می‌دهند و البته، وقتشان را پر می‌کند و از احساس بطالت درمی‌آیند. (چون به کارهای دیگری مانند فعالیت‌های فرهنگی، فقط درصد بسیار کوچکی از ادم‌ها علاقه‌ی ریشه‌دار دارند.) من فکر می‌کنم این چیزی‌ست که احیاناْ تا ابد ادامه خواهد داشت. هارتمان، فیلسوف آلمانی گمان می‌برد ممکن است سطح هشیاری و آگاهی اکثر مردم زمین روزی چنان ارتقاء پیدا کند که زندگی را بیهوده تشخیص داده با ابزارهای جدید داروشناسی، دست به انتحار کیهانی بزنند. من بعید می‌دانم چنین روزی فرابرسد. اما یک چیز برای من واضح است: آنها که می‌فهمند تکثیر زندگی در مجموع کار بی‌وجهی‌ست، چرا دست به این کار می‌زنند؟! حتی می‌توان دلایلی تقریر کرد مبنی بر اینکه زادن یک انسان، غیراخلاقی‌ست! چون هیچ مادر و پدری واقعاً این قدرت و توانایی را ندارند که مخاطرات بزرگی را که بر سر راه فرزندان انسان وجود دارد، رفع و رجوع کنند. چون نمی‌توانید مسئولیت - خوشبختی که هیچ - زندگی  یک انسان دیگر را به تمامی بپذیرید، آیا بچه درست کردن، غیراخلاقی نیست؟ چطور به دولتمردان اعتراض می‌کنید که اگر فی‌المثل اقتصاد نمی‌دانند، مسئولیت وزارت اقتصاد را نباید بپذیرند، اما خود عهده‌دار مسئولیتی می‌شوید که توانایی انجامش را به وضوح ندارید. آیا مرگ را برای یک انسان ذی‌شعور، فاجعه‌ای ناعادلانه می‌دانید یا نه! اگر فاجعه‌ای ناعادلانه است، چرا زمینه‌ساز وقوعش می‌شوید؟

از شاعران عرب، ابوالعلاء معری مشهور بود که زندگی پر درد و رنجی داشت. کور بود و به سختی زندگی می‌کرد. او هم نمی‌توانست به داستان‌های رمانتیک و کودک‌مآبانه‌ای که درباره‌ی وجود یک پدر مهربان - که همه‌ی امور را تدبیر می‌کند و حضورش در آسمان‌ها تضمینی‌ست که به کسی در زندگی اجحاف نشود - اعتقاد داشته باشد. مشهور است که وصیت کرد روی سنگ قبرش بنویسند که این جنایت پدرم بود! من تکرارش نکردم! من با او موافقم. اگر می‌توانید فکر کنید که جهان پدری مهربان دارد چنانکه بزرگ‌ترین سنت‌های دینی (به تفریق بودیسم که در خاستگاه خودش فلسفی‌تر از آن بود که به دام داستان‌پردازی بیافتد و نام آن را بصیرت بگذارد) ‌ادعا می‌کنند، حرجی بر شما نیست. شما احتمالاً با آیین‌های مرگ و سوگواری ارتباط برقرار می‌کنید و مرگ را تاب می‌آورید - به روشی که من آن را در مجموع انکار در معنای روانشناختی کلمه ارزیابی می‌کنم اما تعبیر من و امثال من مهم نیست. اما اگر سطح هشیاری شما بالاتر است، و نشانه‌ی بارزش تکان خوردن از دیدن مرگ است، فرزندی نیاورید تا دست‌کم خودتان آرام‌تر زندگی کنید.

در مجموعه‌ای به نام «زنان جهان»، قطعه‌ای اسپانیولی شنیده بودم بسیار لطیف! داستان مادری که فرزندش پائولا را در غروبی دلگیر از دست داد و تنها خاطره‌ای از او برایش بجا ماند. این ترانه را در زیر تقدیم می‌کنم. خواننده می‌خواند که داستانی از شبی طولانی در زمستان برایتان می‌خوانم. آنجا که دخترم پائولا، در میان مردمان همچون رویایی بازی می‌کرد. بی‌آنکه بداند زمان ما را می‌فریبد. غروبی دیدم که او خفته است. چنانکه گویی باد او را با خود برده و  برایم تنها خاطراتی از خود بر جای گذاشته است... ترانه، آرام و باشکوه آغاز می‌شود و به همان زمستان طولانی که آن را آواز می‌کند، فرود می‌آید. آیا شاعر از زبان این مادر، حکایت زندگی هر انسانی را بازروایی نکرده است؟ بشنوید:
https://m.youtube.com/watch?feature=youtu.be&v=jWJ1aqWEkVQ

از صفحه فیسبوک نیما قاسمی 

مارکسیسم فرهنگی و نهاد دانشگاه

این کلیپ آیینه ی تمام نمایی است از  سیر انحطاط علوم اجتماعی در آکادمی های غربی خصوصا از دهه 1960 به بعد ،تسلط مارکسیسم فرهنگی با نام پر طمطراق پست مدرنیسم در فضای دانشگاهی ، ظهور و بروز رشته ها و گرایشهایی چون مطالعات جنسیتی ،مطالعات فرهنگی ،مطالعات پسا استعماری و.... که عمدتا هدفی تعقیب نمی کنند جز ستیزه و پرخاشجویی نسبت به ارزشهای جهان مدرن زیر لوای اصطلاحاتی چون «دمکراسی رادیکال» ، «اندیشه رهایی» ، «جنبش خسته گان و در حاشیه ماندگان»،«مبارزه با هژمونی مرد سفید پوست»وقس علی هذا
توجیه فرهنگهای بدوی ، اعجاج مطلق فکری،به چالش کشیدن استدلال علمی با رتوریسم شبه علمی ، قرار دادن اغراض ایدئولوژیک در نتایج یک پژوهش ، رواج بازی با کلمات و افزودن پسوند ness به هر اسمی برای توصیف نظریات خود ، مهمترین دستاوردهای این نحله فکری در دهه های گذشته بودند
بلا شک هیچ موهبتی عظیم تر از پست مدرنیسم معرفتی برای روشنفکران تازه اهلی شده جهان سومی وجود نداشت  و طبیعی می نمود که در دانشگاهای اینگونه جوامع بسیار جدی تر گرفته شود ، هم چهره « امپریالیسم» فکری و فرهنگی غرب را رسوا می کرد و هم اینکه فاصله چند قرنه فکری را میان خود و جهان مدرن پنهان می کرد و در عین حال نه تنها مدرن بود بلکه فراتر از آن نیز بود!!!
اگر دیدید روشنفکری صرف نظر از نظام فکریش با اصطلاحاتی نظیر فوق در صدد تهیج توده ها بود ،بدانید صرفا با شارلاتانی فرصت طلب طرف هستید که بن مایه های فکری چندانی ندارد و تنها روی تاثیرگذاری بر «بازندگان» جامعه جهانی سرمایه گذاری کرده است آنهم تا بتواند راه میانبری برای بیشتر کردن سرمایه اجتماعی خود در میان «روشنفکران آونگارد» پیدا کند. 
https://m.youtube.com/watch?v=kVk9a5Jcd1k&fbclid=IwAR2uvGgFDgeTrUM_ZRD7K6UghRUhvjjwDJHH_kmh_BvrdTdyGDB9cmCbNCo

تشکیل هژمونی، نظم مستقر، تفاوت چین و ایران

نظام جمهوری اسلامی ایران، یک نظام در حال خالی شدن از منابع حیاتی است. این مساله به چند سال اخیر یا حتی به روی کار آمدن احمدی نژاد و ... محدود نمی شود. نظام جمهوری اسلامی به جهت "تناقضات ذاتی در استراتژی های طویل المدت" از همان ابتدای تاسیس به خالی شدن از منابع محکوم بوده. در این یادداشت به تناقضات سیاست خارجی و در یادداشت بعد به تناقضات سیاست داخلی این نظام سیاسی اشاره خواهم کرد:
اول- هژمونی و پسا هژمونی: نظام بین الملل در هر برهه ای از تاریخ جهان، شاهد حضور یک "هژمون" یا قدرت مسلط است. نظام هایی که از دوران باستان تا امروز و آینده با عناوینی چون: پکس رومانا، پکس بریتانیکا، پکس امریکانا و احتمالا در آینده پکس سینیکا یا صلح چینی شناخته می شوند. "هژمونی"، آنطور که آنتونیو گرامشی فیلسوف چپ ایتالیایی که بیشترین مجاهدت فکری را در تدقیق این مفهوم انجام داده تاکید می کند، چیزی است بیش از سلطه قهری. اتفاقا، هژمونی بر خلاف درک رایج با سلاح بر جهان مسلط نیست. شکل گیری یک هژمونی منوط به دو امر است: 1- برقرار کردن یک نظام تجاری و تقسیم کار جهانی که قادر باشد به هر یک از بازیگران بین المللی، سهمی از منافع بدهد. 2- اشاعه فراگیر ارزش ها و هنجارهایی که به موجب آن ها نه تنها بازیگران بین المللی به نظام هژمونیک توزیع جهانی مواهب مادّی وفادار بمانند، بلکه به شکلی مشروع به هویت خود، هژمون و نهادهای میانجی شکل داده و از تلاش برای نابود کردن نظم هژمونیک احتراز کنند. 
وضعیت خاص "نظم هژمونیک" که در بالا آمد، موجب پایایی این نظم می شود. بعضا حتی زمانی که هژمون از قدرت ساقط می شود، نظم هژمونیک به حیات خود ادامه می دهد. برای مثال پس از سقوط روم غربی، با شدت و ضعف، نظم پکس رومانا تا حدودی در قرون وسطی به حیات خود ادامه داد. واتیکان جای سنا و دربار امپراتوری را در شهر گرفت و در خارج "امپراتوری مقدس روم" که بر اساس یک جوک رایج در تاریخ سیاسی، نه رومی بود و نه مقدس، نظم بین الملل اروپایی را تا قرن ها حفظ کرد. و یا پس از پایان عصر استعمار و سقوط نظم پکس بریتانیکا، دولت بریتانیا سایه امپراتوری را با "دولت ها و تاج و تخت های مشترک المنافع" حفظ کرد و این نهادها امروز به نوعی تداوم وحدت تجاری و سیاسی ای هستند که امپراتوری بریتانیا ضامنش بود. این پدیده در ادبیات تئوریک روابط بین الملل به وضعیت "پسا هژمونی" شهرت دارد. مساله این است که چون "نظم هژمونیک" یک نظم مرضی الاطراف بوده و موجب انتفاع اکثر بازیگران می شود، معمولا دولت ها و بازیگرانی که هنجارهای این نظم را پذیرفته اند در حفظ آن، حتی در صورت ساقط شدن هژمون، دارای منفعت هستند. 
دوم- تجدید نظر طلبی بین المللی: با این حال این به معنای ایستایی نظم بین الملل نیست. دو نوع تحول در نظم بین الملل ممکن است: تغییر در توزیع قدرت مادّی که با حفظ نظم و محتوای نظام بین الملل، جای بازیگران را تغییر مدهد و دوم تغییر محتوا و "اصل انتظام بخش" به نظام بین الملل که صد البته دشوارتر و حتی ناممکن تر از مورد قبل است. 
برای مثال، چین امروز در حال "خیزش" بوده و بسیاری معتقد هستند که در آینده ای نه چندان دور، جایگاه هژمون قبل یعنی آمریکا را از آنِ خود خواهد کرد. مساله اما این است که چین نه با تهاجم تسلیحاتی و نه با شعارهای انقلابی، که با ادغام در همان نظام تجارت جهانی و نهادهای بین المللی به این جایگاه رسیده است که آمریکا آن ها را تاسیس کرده. چین گذارش از فقر به دولت و از ضعف به قدرت را مرهون همین نظام است و بسیار بعید به نظر می رسد که پس از بردن تاج سلطنت بر جهان، تلاشی برای تغییر "اصل انتظام بخش به نظام بین الملل" از خود بروز دهد. چنین کاری مصداق بر شاخه نشستن و بن بریدن خواهد بود. 
با این حال منطقی به نظر می رسد که اگر چین خواهان تغییر در این اصل هم باشد، ابتدا باید جایگاه و قدرت مادّی این تغییر را فراهم کند. دلیل آن بسیار بدیهی است: تاسیس یک هژمونی جدید بسیار پر هزینه است. کافی است به تاریخ خیزش آمریکا پس از جنگ دوم دقت کنید. تاسیس یک هژمونی جدید نیازمند "نهادسازی" در سطحی جهانی، ایجاد رژیم های حقوقی فراگیر، نظم دادن به مبادلات مالی و مالیه بین المللی(البته این مورد امروز و حداقل در شرایط کنونی که به "نئو لیبرالیسم" شهرت یافته بلاموضوع شده است)، تامین امنیت و حضور نظامی جهانی و... است. هژمونی، گرانترین کالایی است که تا کنون بشر دست به خلق آن زده و هر کسی توان "خریدن" آن را ندارد. لذا، حتی اگر چین مایل به تحول محتوایی در نظم جهانی باشد ابتدا باید جایگاه مادّی خود را تثبیت و تضمین کند.
تقدم کسب جایگاه مادّی ممتاز بر آغاز ایجاد تحول محتوایی در نظام بین الملل به نظر یک توالی منطقی می رسد. با این حال در مواردی دولت های انقلابی، لزوم این توالی را درک نمی کنند. در برخی موارد این جهل نسبت به توالی منطقی تحولات، دارای منطق ملموسی است. برای مثال روایت مشهور این است که زمانی که بلشویک ها قدرت را در روسیه به دست گرفتند، لئون تروتسکی به مقام "کمیسر روابط خارجی" رسید اما در همان ابتدا اعلام کرد: " من به نوشتن چند بیانیه انقلابی اکتفا کرده و بعد در این دکان را خواهم بست". دلیل این موضع گیری جنون آمیز این بود که رهبران انقلاب اکتبر باور داشتند به زودی انقلاب پرولتاریا در سراسر اروپا پیروز شده و پس از جهانی شدن این انقلاب دیگر نه به "روابط خارجی" نیازی خواهد بود و نه حتی "دولت". 
سرمستی انقلابی تقریبا پدیده فراگیری است اما در مورد ایران حتی منطق مورد نظر تروتسکی نیز در میان نبوده و نیست. از همان ابتدای انقلاب طبع و خوی رهبران جمهوری اسلامی طبعی "رویژنیستی" آن هم از نوع رادیکال بود. رهبران انقلابی تهران بارها ثابت کرده اند که نه تنها مایل نیستند بر اساس دستورکار نظام بین الملل بازی کنند، بلکه در بسیاری از موارد حتی قواعد آمره عرف و حقوق بین الملل را نیز به تمسخر گرفته و زیر پا گذاشته اند. این رفتارها نهایتا موجب شد دولت کلینتون ایران را مصداق یک "روگ استیت" یا دولت سرکش و قانون گریز بداند. 
اینکه رهبران ایران مایل باشند "نظام بین الملل" را حتی در ابعاد محتوایی و هنجاری ساقط کرده و نظام مطلوب و مطبوع و متبوع خویش را برپا کنند به خودی خود هیچ ایرادی ندارد. اما مساله این است که نیل به این هدف ترتیبات و لوازمی دارد. واقعیت این است که ایران جایگاه "خام فروشانه" و حاشیه ای خود را در "نظام تقسیم کار بین الملل" حفظ کرده است. رهبران جمهوری اسلامی چهل سال فرصت داشتند تا راهی برای تبدیل فروش نفت خام به کالاهای پیچیده و حاوی ارزش افزوده پیدا کرده و از این رهگذر فرصت تجمیع توان مادی را به کشورشان بدهند. در تمام این سال ها، خام فروشی نفت تنها به فساد عمیق، طاعون مانند و سیستماتیک در کشور منجر شد و نه برنامه ریزی ای ملموس برای "تغییر جایگاه ایران در نظام توزیع مواهب مادّی بین المللی". 
در مقابل، ایران تلاش کرده با راه های ظاهرا میانبر نظم بین الملل را به چالش بکشد. از بمب گذاری های الخبر و آمیا تا تسلیح گروه های شبه نظامی که در نظم سیاسی کشورهایشان حضوری مشکوک و در نظم منطقه ای دارای حضوری تنش آفرین هستند. از تهدید یک دولت- ملت پذیرفته شده و جا افتاده در نظم بین الملل (اسرائیل) به نابودی، تا اصرار در رسیدن به "آستانه هسته ای" که همان توان بالقوه ساخت تسلیحات هسته ای است، هرچند که کامل کردن سیکل غنی سازی اورانیوم در ایران فاقد توجیه اقتصادی است. از نه گفتن به هنجارهای جا افتاده مبارزه با پولشویی و تثبیت شفافیت مالّی تا به گروگان گرفتن اتباع بیگانه به اتهام جاسوسی در حالی که اتباع مذکور نه تنها جایگاه اداری ای در ایران برای جاسوسی ندارند، بلکه حتی بعضا زبان فارسی هم بلد نیستند( حالا پیدا کنید پرتقال فروش را که مثلا آن جوانان کوه نورد که در مرز به اسارت درامدند و احتمالا هیچ چیز از ایران و ایرانی نمی دانستند دقیقا چطور می توانند جاسوس باشند).
 ادبیات "رویژنیستی" ایران فاقد بنیان های مستحکم مادی است: برای مثال هلال شیعی حتی اگر محقق می شد هم نمی توانست کل خاورمیانه را برای تهران تامین کرده و با بسط هژمونی تهران در منطقه، ایران را وارد فاز دوم بسط جهانی هژمونی خود کند. به عبارت دیگر، تکیه بر محور و بنیان "ایدئولوژی" برای تامین محیط پیرامونی، آن هم در خاورمیانه و تاریخ هزار و چهارصد ساله تنازع شیعه و سنّی، اساسا بنیان مستحکمی برای ایجاد اولین آجر هژمونی نیست. حتی اگر بود، ایران وفاداری عراق و لبنان و سوریه را تنها با پرداخت "پترودلار"ها می خرد و اینک که کفگیر به ته دیگر خورده، "امپراتوری شیعی ایران" با همان سرعتی در منطقه در حال فروپاشی است که دیواری گلی در مقابل سیل می ریزد. این ها نه بدشانسی است، نه توطئه! اینها مصداق یک بام و دو هوا است. سیاست امری است سهل و ممتنع و متاسفانه حضرات ثابت کرده اند در فاز ممتنع آن دیر زمانی است که گرفتار شده اند. 
در آخر: ایران و چین هر دو آرزوهای مشابهی دارند: تغییر در نظم بین الملل. با این حال چین در مسیرش برای این تغییر، به ملتش ثروت و مکنت و به خود قدرت و منزلت بخشیده و جمهوری اسلامی با گزینش راهی اشتباه در تجدید نظر طلبی و به چالش کشیدن جهان، خود و ملتش را به این سیه روزی که شاهدش هستیم محکوم کرده است. بار دیگر تاکید می کنم، تا آن هایی که با "حماقت" شعار می دهند باید به هر هزینه و بها با آمریکا سر شاخ شویم خوب بخوانند: سرشاخ شوید! اما سرشاخ شدن لوازمی دارد. نمی توانید نفتتان را به همان آمریکا و شرکا و پسران! بفروشید که خواهان اسقاطشان هستید. این مضحک ترین جوک تاریخ است. اگر شما خواهان ستیز با آمریکا بودید، چهل سال فرصت ساختن یک اقتصاد پولادین را داشتید که این از دست رفته و دیگر هم باز نمی گردد. نگران نباشید باقی اش را ایران دارد. باور بکنید یا نه، ایران ما، اگر زنده بماند، یک قدرت بالقوه جهانی است و این را مرهون اموری است که ذکرشان مثنوی هفتاد من است.

از فیسبوک: سروش آریا

Friedrich von Hayek

In fact what I am writing at the moment is called the Reactionary character of Socialist conception. My argument there is essentially that our instincts were all formed in the small face-to-face society where we are taught and our instincts formed, to serve visible needs of other people. Now the big society was built up by our obeying signal which enabled us to serve unknown persons, and to use unknown resources for that purpose. It became a purely abstract thing. Now our instinct still is we want to see whom we do good, and we want to join with our immediate fellows in serving common purposes. Now both of these things are incompatible with the great society. The great society became possible, instead of aiming at new needs of known people, to be guided by the abstract signals of prices; and no longer working for the same purposes with your friends, but following your own purposes. Both things are according to our instincts, still very bad, and these "bad" things which have built our modern society.

قربانی حقیقت بودن

دوست دارم با دو دست صورتش را بگیرم و با جدیتی که قبلا از من ندیده و انتظارش را ندارد به او بگویم درست است که صورت زیبایی نداری درست است که اخلاق خوبی هم نداری اما کون خوبی داری و این حُسنی است که میتواند تمام خصوصیت های جهنمی ترا بپوشاند اما مشکل اینجاست که گفتن این قبیل حرف ها معمولا بعنوان صداقت برداشت نمیشود بلکه نوعی توهین قلمداد میشود که افراد نسبت به آن جبهه میگیرند پس گفتنش چه فایده ای دارد جز آزردن یک انسان؟ پس زیبنده تر همان است که با این توجیه (برای خودم) کنار او بمانم اینطور شاید روزی او در آینه نگاه کند و از خود بپرسد که او (من) چرا پیش من مانده است؟ دلیلش را اگر کمی از هوش بهره برده باشد شاید بتواند حدس بزند درست هم همین است. من به اخلاق معتقدم اینکه برخی از حقایق را نمیشود بیان کرد را میفهمم؛ اما جایی صداقت که خود ستونِ خیمه‌یِ اخلاق است را در جدال با حقیقت می‌یابم نمیدانم چرا نباید تقاطعی میان این دو ایجاد کنم و عواقبش را بپذیرم!؟ در این مثال اگر من خودم را قربانی صداقت کنم و به او بگویم علیرغم تمام زشتی و بدی هایت کون تو میتواند (لااقل برای من) مُسکنی باشد برای تحمل وجود تو آیا با پذیرش عولقب آن که لاجرم میتواند جدا شدن من از او و محروم شدن من از کون او باشد آیا ایثار من باعث میشود او با این حقیقت کنار بیاید و در رابطه های بعدی رضایتی درونی داشته باشد که یک چیز در خودش یافته که میتواند او را برای دیگران قابل تحمل کند؟

لورکا

زنگ‌های نقره
به گردنِ گاوان.

ـــ کجا می‌روی،
زیبای برفی و آفتابی‌ام؟

ـــ تا میناهای
علفزارِ سبز می‌روم.

ـــ علفزار، دورِ دور است و
ترسناک.

ـــ از سایه و ماهیخوار،
دلدارِ من نترسیده‌ست.

ـــ بترس از آفتاب،
زیبای برفی و آفتابی‌ام.

ـــ از گیسوانِ من رفته‌ست
حال برای همیشه.

ـــ کیستی، دختر سپید؟
از کجای می‌آیی؟

ـــ می‌آیم از عشق‌ها و
چشمه‌ها.

زنگ‌های نقره 
به گردن گاوان.

ـــ چه می‌بری به دهان،
که شعله‌ورش می‌سازد؟

ـــ ستاره‌ی دلداده‌ام
که می‌زید و می‌میرد.

ـــ چه می‌بری به پستان‌ها،
چندین باریک و سبک؟

ـــ شمشیرِ دلداده‌ام
که می‌زید و می‌میرد.

ـــ چه می‌بری به دیدگان،
سیاه و موقّر؟

ـــ یادگارِ غمگینم
که همواره زخم می‌زند.

ـــ چرا می‌پوشی
ردای مشگی‌ی مرگ؟

ـــ بیوه‌ام من، آه،
دلتنگ و تیره‌بخت،
بیوه‌ی کُنتِ غارِ غاربُنان!

ـــ این‌جا جویای کیستی،
اگر به کسی مهر نمی‌ورزی؟

ـــ جویای تنِ
کُنتِ غاربُنان‌ ام.

ـــ پس تو مهر می‌جویی
بیوه‌ی بی‌وفا؟
امیدوارم 
که بیابی.

ـــ اخترکانِ آسمان
آرزوهای من است،
دلداده‌ی خویش را کجا خواهم یافت
که می‌زید و می‌میرد؟

ـــ او مرده‌ست در آب،
دخترِ برف،
پوشیده به دلتنگی و
میخک‌ها.

لورکا.

معرفی و پیشنهاد فیلم انگل

این سنگ جزئی از من است.

همه چیز برنامه ریزی شده است همه چیز قرار است آنگونه باشد که فکر شده، مو لای درز نقشه نمیرود خانم خانه ساده لوح است اینرا یادت باشد. دختر بزرگ خلاء عاطفی دارد‌ پسر کوچک خانواده میترسد شب ها پای یخچال برود چون خانه روح دارد و او یکبار آنرا دیده است.
اونجا یه تابلو بزار روش بنویس شاشیدن اینجا ممنوع است
ولی یک فرد مست که آنرا نمیخواند (پس چه فایده ای دارد؟) شهر غرق در گناه است فاجعه در کمین ایستاده، باران شدید می بارد. خانه موش های فاضلاب غرق در آب است همه‌شان بسویی میدوند پنجره بسته نمیشود چون به برق اتصالی کرده است. این خانه ها همه زیر زمین دارند چون افراد مهم میخواهند در زمان حمله اتمی کره شمالی در آن پناه بگیرند. من اما میخندم؛ قرار بود سرخپوست ها حمله کنند اما اشباح حمله کردند. اینجا دیگر جای ماندن نیست.
یه بویی میاد بویی مثل بوی کشمش گندیده. شورت ارزون قیمت دوست دختر آقای یین رو پوشیدی؟ اینجوری بیشتر تحریک میشم.
اینرا با زبان مورس مینویسم: پسرم دوستت دارم.

فیلم انگل آخرین کار بونگ جون هو خیلی هارا غافلگیر کرد
اصلا معلوم نیست در چه ژانری ساخته شده بعضی میگویند یک کمدی سیاه است اینرا به اعتبار یک ساعت اول فیلم میگویند بعضی هم معتقد هستند یک درام جنایی است بعضی هم میگویند ترسناک است. داستان اما به هیچ فرمی وفادار نیست گاهی یک داستان رئال است گاهی سوررئال گاهی دادا گاهی هم هیچ. داستان یک خانواده نه دو خانواده، شاید هم سه خانواده در موازات همدیگر. بسیاری آنرا هجوی اغراق آمیز بر طبقات اجتماعی میدانند. این موضوع از علایق جون هو است. قبلا در فیلم های مادر، میزبان و برف شکن به آن پرداخته است‌. اما چیزی که انگل را متمایز میکند در هم تنیدگی داستان های فیلم است. در جایی از فیلم وقتی مستخدم سابق خانه از توطئه خانواده جدید آگاه میشود و از آنها فیلم میگیرد و مانند ضامن بمب دکمه ارسال فیلم به ارباب را زیر انگشتانش میگیرد و خانواده افشا شده را یک لنگه پا گوشه سالن نگه میدارد بخوبی حرص آنچه جون هو آنرا انگل نامیده را در نوکری کردن نشان میدهد‌. فیلم برداری موسیقی و تدوین در سطح بسیار بالایی انجام شده است. فیلم چیزی کم ندارد شاید هم چیز هایی زیاد داشته باشد که در نوعی ابهام میشود آنهارا با قوه تخیل کامل کرد.

شاه رنگ پریده

Gentlemen,' he said, -by which I mean, of course, latter adolescents who aspire to manhood- gentlemen, here is a truth: Enduring tedium over real time in a confined space is what real courage is. Such endurance is, as it happens, the distillate of what is, today , in this world neither I nor you have made, heroism. Heroism.' He made a point of looking around, gauging people's reaction. Nobody laughed; a few looked puzzled. I remember I was starting to have to go to the bathroom. In the classroom's fluorescent lights, he cast no shadow on any side. 'By which,' he said, 'I mean true heroism, not heroism as you might know it from films or the tales of childhood. You are now nearly at childhood's end; you are ready for the truth's weight, to bear it. The truth is that the heroism of your childhood entertainments was not true valor. It was theater. The grand gesture, the moment of choice, the mortal danger, the external foe, the climactic battle whose outcome resolves all-all designed to appear heroic, to excite and gratify an audience. An audience.' He made a gesture I can't describe: 'Gentlemen, welcome to the world of reality there is no audience. No one to applaud, to admire. No one to see you. Do you understand? Here is the truth-actual heroism receives no ovation, entertains no one. No one queues up to see it. No one is interested.' He paused again and smiled in a way that was not one bit self- mocking. "True heroism is you, alone, in a designated work space. True heroism is minutes, hours, weeks, year upon year of the quiet, precise, judicious exercise of probity and care-with no one there to see or cheer. This is the world. Just you and the job, at your desk. You and the return, you and the cash-flow data, you and the inventory protocol, you and the depreciation schedules, you and the numbers.

 

 

گفت: آقایان؛ البته منظور من نوجوانانی هستند که تمایل به مردانگی واقعی دارند: آقایان، حقیقت این است؛ شجاعت، تحملی رخنه ناپذیر در طول زمان واقعی و در فضایی محدود است‌. چنین استقامتی عصاره آن چیزیست که در جهانی که نه من و نه شما در ساختن آن نقشی نداشته ایم قهرمانی نامیده میشود. قهرمانی واقعی، نه قهرمانی آنگونه که من ممکن است از فیلم یا قصه های کودکانه بدانم. اکنون در آستانه پایان کودکی هستید، شما آماده اید برای انتظار حقیقت، برای تحمل کردنش. حقیقت این است که قهرمانان سرگرمی های کودکی شما واقعا شجاع نبوده اند. یک تئاتر بودند. یک نمایش بزرگ _خطری موقت از دشمنی خارجی که در نهایت رفع میشود_ همه و همه قهرمانانه طراحی شده تا مخاطب را هیجان زده و ارضا کند.
آقایان، به جهان حقیقی خوش آمدید، اینجا هیچ مخاطبی نیست؛ هیچ تحسین و تمجید کردنی، هیچ کسی برای دیدن تان، متوجه هستید؟ این حقیقت قهرمانی واقعی است، کسی را به تحسین وا نمیدارد هیچ کس را سرگرم نمیکند کسی صف نمیبندد تا آنرا ببیند هیچ کس علاقه ای (به آن) ندارد.

دوباره مکثی کرد و لبخندی زد نه بگونه ای که مضحک بنظر برسد؛ (و ادامه داد:) قهرمان واقعی شما هستید، تنها، در یک فضای کاری مشخص شده. قهرمان واقعی دقیقه ها، ساعت ها، هفته ها، سال پشت سال در سکوت ،دقت، احتیاط _ بدون هیچ کسی برای دیدن یا تشویق کردن_ فقط شما و شغلتان سر میز. شما و بازدهی، شما و داده های مربوط به گردش مالی، شما و پروتکل موجودی، شما و جدول کاهش ها، شما و اعداد و ارقام.

 

دیوید فاستر والاس